شنگول و منگول و حبه انگور ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که خواهرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تا ساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری ، حتی از کیف کلاس اولم. http://tinab.mihanblog.com 2017-12-14T22:01:13+01:00 text/html 2015-09-05T04:42:31+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا نیکوی 7 ساله http://tinab.mihanblog.com/post/220 دیروز شد 7 سالش&nbsp;<div>دخترکم رو می گم&nbsp;</div><div>....</div><div>7 سال پیش .... دوست نداشتم که جنسیت بچم رو بدونم، دلم می خواست سهمی بزارم برای یه سورپریز زیبا... ولی باباش می خواست بدونه ... رفتم خونه معصوم، سر کوچش یه سونوگرافی بود، یه قرار گرفته بودم... بهم گفت که دختره&nbsp;</div><div>دخترکم یه دختر ناز دیگه</div><div>وقتی رفتم خونه معصوم گفت همینجا بمون برای شام، خوشحال بود برای من&nbsp;</div><div>زنگ زد به داریوش که برای شام بیاد</div><div>وقتی اومد خبر رو داد بهش</div><div>قیافش گرفت، تو هم رفت، غمگین شد</div><div>می خواست که پسر باشه، می خواست که به قول خودش خاندانش ادامه پیدا کنه</div><div>ازم نپرسید که سالم هست یا نه</div><div><br></div><div>رفتیم خونه&nbsp;</div><div>اخم ها ش ادامه داشت..بیتفاوتی هاش ، بدتر از همیشه..سه روز تمام تا قیافه اش عوض بشه</div><div><br></div><div>توی کف آشپزخونه دراز می کشیدم، مگه می شه جنسیت رو انتخاب کرد؟ من فقط می خواستم که بچم سالم باشه، چقدر زن بودن درد داره</div><div>چقدر زن بودن سخت هست، مگه من گناه کرده بودم</div><div>دخترکم من رو ببخش ... چقدر به شکمم ضربه زدم، چقدر اشک ریختم، وحتی دلم خواست که نبودی</div><div>و من زره زره می مردم</div><div><br></div><div>امروز خوشحالم از داشتنت، از دستهات ممنونم ، از نفسهات، از دوست داشتن گفتنهات&nbsp;</div><div>ولی متاسف از اینکه پدری که شایسته اش رو نداشتید انتخاب کردم</div><div><br></div><div><br></div><div><br></div> text/html 2015-09-05T04:33:07+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا این تاریخی که خیلی چیزها عوض شد http://tinab.mihanblog.com/post/219 <div><br></div><div><a href="http://parsibanoo.persianblog.ir/post/271/" target="" title="">24/6/2008</a></div> text/html 2015-08-28T14:52:08+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا نقطه سر خط http://tinab.mihanblog.com/post/218 هر داستانی یه پایانی داره&nbsp;<div>&nbsp;بعد از سالها که من &nbsp;بازیچه ندانم کاریهای یه نفر شدم که انتخابش کرده بودم که تا آخر عمر کنارم باشه و کنارش باشم /// قصه تمام شد</div><div>بعد از اینکه به بعضی رو یاهاش رسید و توی این میونه من رو در به در کرد.... قصه تمام شد</div> text/html 2014-07-24T09:32:56+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا سپاس http://tinab.mihanblog.com/post/217 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.dropbox.com/sc/5qz7fmvetdhwco3/AAAl9KPcxg5UcvfEIB2ulo4ba" alt=""><div><br></div><div>ممنون از همه دوستانی که بعد از این همه مدت سکوت هنوز هم به ما سر میزنند</div><div>عکس<a href="https://www.dropbox.com/sc/qnp73zd9imzti00/AACPhsvswQ5qnp4mR0tVjHmta" target="" title="">تیناب و نیکو</a></div><div><br></div><div>بزرگ شدن.... مگه نه؟&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></div><div><br></div><div>&nbsp;</div><div><br></div> text/html 2013-07-28T17:26:49+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا باید این روزها رو عوض کرد... http://tinab.mihanblog.com/post/215 تینابم 7 سالش هست الان و خواهرک شیرین زبونش، رکسانا، به زودی 5 سالش میشه...<div>این دو تا شدند تمام هستی من و دلیل زنده بودنم ... فرشته هایی که دو دقیقه آروم و قرار ندارند ولی وجودم به وجودش گره خورده...</div><div><br></div><div>تیناب خوندن و نوشتن یاد گرفته، اولین سال تحصیلیش تموم شده. امروز که باهام قهر کرده بود، کلی با هم نامه نگاری کردیم.&nbsp;</div><div>این روزها و &nbsp;دنیایی که دارند چیزی نیست که براشون تصور می کردم، دلم آرامش بیشتری براشون می خواست، مهربونی بیشتر... نمیدونم با چه انرژِ ی می تونم اینها رو عوض کنم. روحم خسته است ، به زور این جسم رو میکشم دنبال خودم ... زخم ها رو باید قورت داد، دردها رو باید فراموش کرد ولی اشتباهات رو تکرار نکرد</div><div><br></div><div>باید این روزها رو عوض کرد...</div><div>برای لدت بردن از زندگی، کافیه کمی احمق بود ولی نه همیشه...</div><div><br></div> text/html 2012-11-08T18:46:51+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا . http://tinab.mihanblog.com/post/213 <div><br></div>سرده، خیلی سرد<div>دستام، پاهام .... دلم&nbsp;</div><div>هی دارم ها ها می کنم&nbsp;</div><div><br></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; ">...و هیچ فكر نكرد</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; "><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; ">كه ما میان پریشانی تلفظ درها</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; "><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; ">برای خوردن یك سیب</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; "><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; ">چقدر تنها ماندیم..</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; "><br></span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12.800000190734863px; line-height: 18px; ">انتقام می گیرم... انتقام می گیرم یک روز&nbsp;</span></div> text/html 2012-01-18T07:33:45+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا خودخواه http://tinab.mihanblog.com/post/212 درست یادم نمیاد که از کی شروع کردم به حذف کردن خودم ولی الان میدونم که اینقدر این کار رو انجام دادم که دیگه خودم وجود ندارم. وجود من فقط در وجود چند نفر معنی پیدا می کنه یا می کرد. تازه فهمیدم که این خیلی بد هست. چون اگر اونا وجود نداشته باشند خودت هم از دست میری و&nbsp;<div>نمیدونم چطور شد که هی یاد گرفتم به نگفتن، به نگفتن دردها و سختی، نمی دونم کی به من یاد داد که باید همیشه خوشحال باشی، یا حد اقل خوشحال به نظر بیایی. نمی دونم کی به من یاد داد که غصه هات رو باید برای خودت نگه داری</div><div>نمیدونم، شاید اون نگاه های پر از سرزنش بود، شاید اون صورتی که ازم برمیگشت بود، شاید هم اون واژه هایی که به روحم زخم میزدند.</div><div>حالا یه صدایی بلند بهم میگه باید به خودت فکر کنی، &nbsp;این خودخواهی نیست. من هم به خودم میگم مگه می شه که من به خودم فکر کنم. بهم میگه از بودنت نترس. می گه نزار واژه ها بهت زخم بزنن، میگه فریاد بزن</div> text/html 2011-12-29T17:46:26+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا ... http://tinab.mihanblog.com/post/211 یادم رفته بود که دندانهای شیری یک روزی می افتند، خیلی چیزهای دیگر را هم فراموش کرده ام. دندان دخترک لق شد، شاد بود از بزرگ شدنش، بعد از چند روز مراقبت و سوپ خوردن، دیشب با گاز زدن به بلال افتاد، هر چه گشتیم پیدا نشد. ولی پیدا نشدن دندان مانع از پیدا کردن پول زیر بالش نبود. چقدر شاد بود که آقا موشه برایش چهار تا سکه آورده بود.&nbsp;<div>این دروغ ها خاطره میسازند، عیب ندارد، بعدا می فهمند که بزرگترها &nbsp;هر وقت که صلاح می دانند دروغ می گویند.&nbsp;</div><div>دخترک کوچکم موهایش بلند شده، اصلا هم دلش نمی خواد که مثل مامان موهایش را کوتاه کند. خط خطی های نقاشی اش حالا شبیه به یک دخترک می ماند که چشمان گرد دارد و موهای کوتاه، لب خندانش را هم من باید بکشم تا دخترک هی بپرسد از ما که نقاشی ام زیباست؟</div><div><br></div><div>نیوشا هنوز هم در فکر پیدا کردن یک پرنس هست، می خواد پرنسس شود، دلیل قانع کننده ای است برای گشتن. میگویم نگرد مادر جان، باید یاد بگیری که روی پاهای خودت بایستی و فقط روی خودت حساب کنی، عجیب نگاه میکنی ولی بعدها میفهمی مادر جان</div><div><br></div><div><a href="http://www.youtube.com/watch?v=1Cr9oyrye_w">http://www.youtube.com/watch?v=1Cr9oyrye_w</a> </div><div><br></div> text/html 2011-09-11T11:42:10+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا سه سالگی http://tinab.mihanblog.com/post/210 پیراهن سفید رو تن می کنم تا باشی برای تولد کنار دخترکم که شیرین زبان شده. زیاد نمی داند چه اتفاقی دارد میافتد ولی میگویم برایت نازنینم سه ساله شدی.&nbsp;سه مثل سه<div><div><br></div></div> text/html 2011-04-15T07:22:08+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا 5 سالگی http://tinab.mihanblog.com/post/209 <div style="text-align: justify;"><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; font-size: medium; ">نوشتن برام سخت شده. نمی تونم هر چیزی که توی دلم هست بنویسم و نمی تونم هم که الکی بیام اینجا بگم که&nbsp;<span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px; ">&nbsp;بحمدلله&nbsp;<em style="font-style: normal; ">ایام به کام</em>&nbsp;است و&nbsp;<em style="font-style: normal; ">یار</em>&nbsp;موافق و سرشار کمال یا&nbsp;یار در بر و می در کف و ایام به کام</span></span></div><div style="text-align: justify;"><span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px; "><font class="Apple-style-span" size="3" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif">فقط می خواستم بنویسم برات که باز یک سال گذشت و تو 5 ساله شدی. و هر چی که زمان میگذره بیشتر تبدیل به یه خانم کوچولو میشی که می خواد موهاش بلند باشه، خیلی بلند.</font></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px; "><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px; font-family: arial, sans-serif; font-size: small; ">* تلخی های این روز ها وشبها رو هیچ کاری نمی تونم بکنم. برام تلخه که بگم تو هیچوقت چهار ساله نشدی که فقط یک سال از تیناب من کوچیکتر بودی، یک سال و بیست روز . ولی توی سه سال و نیمگی فرشته شدی و پر کشیدی</span></div> text/html 2011-02-26T11:12:42+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا کودکی نوش جانتان http://tinab.mihanblog.com/post/208 <div style="background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: rgb(255, 255, 255); margin-top: 2px; margin-right: 2px; margin-bottom: 2px; margin-left: 2px; padding-top: 5px; padding-right: 5px; padding-bottom: 5px; padding-left: 5px; direction: rtl; font-family: tahoma; "><div style="background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: rgb(255, 255, 255); margin-top: 2px; margin-right: 2px; margin-bottom: 2px; margin-left: 2px; padding-top: 5px; padding-right: 5px; padding-bottom: 5px; padding-left: 5px; direction: rtl; font-family: tahoma; "><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">واژه های جدید یاد میگیرند. می پرند. میدوند. گریه میکنند. بهانه میگیرند. با هم &nbsp;دعوا می کنند. یقه هم را&nbsp;میگیرند، گاز هم راه دفاعی بدی نیست توی فلسفه شان. همدیگر را تسکین می دهند.&nbsp;طفلکانم &nbsp;دارند قد میکشند.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">گاهی از حرفهای بزرگشان که به زبان کودکی میگویند شاخ در می آوری. گاهی از جواب دادن به یک سوال برای بیستمین بار از سرت دود بلند میشود. گاهی با ب/و س ه ها و محبت خفه ات می کنند گاهی با دویدن هایشان از نفس می اندازنت. داری پای لنگان کودکی را همراهشان میکنی. فرصت ها کوتاه تر از آنند که بتوانی زل بزنی توی چشمهایشان. فقط وقتی خواب هستند میشود سیر تماشا کرد صورت های معصومشان را که دارند رویا میبافند.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">بدوید و بپرید که سپید شدن موهایم را ملالی نیست. عشقم را می دهم برایتان. خستگی را هم ملالی نیست. لبخند بزنید. کودکی نوش جانتان. تینابم بی تاب بزرگ شدن نباش. چند سال که بگذرد هم می توانی بخوانی، هم بنویسی، کفش های مامان هم اندازه پایت میشود. رژ لب هم می توانی داشته باشی. می توانی به تنهایی بیرون بروی. بعد که قد کشیدی و قد کشیدید دلتان کودکی خواهد خواست. تا می توانید سر بکشیدش.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">حالا که نیکو بزرگتر شده. هر دو را گذاشتیم توی یه اتاق. مدتی هست که هر چی میخرم جفت میگیرم که کسی حسودی نکند. تخت هایشان هم شد عین هم. بعضی وقت ها خوب میگذرد، هر دو زود به خواب میروند، بستگی به روز سپری شده دارد. و اما بعضی شب هاااا هر دو کودکی اشان گل می کند.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">&nbsp;</font></div><font class="Apple-style-span" size="3"><div style="text-align: justify; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: 11px;">* </span>گفتنی زیاد است. همه را با خودم زمزمه می کنم و قورت می دهم. گاهی میرود پایین و گاهی گیر می کند همان وسط راه. مثل یک بقچه.</div></font><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">ولی همین که دست میبرم &nbsp;به نوشتن هیچ کدام نمی آیند.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">یک من دیگر دارم، یک من دیگر که نه سانسورش می کنم ، نه جلوی فکر کردنش را می گیرم و نه دست و پایش را. می گذارم توی ذهنم هر چقدر که دوست دارد چرکنویس هاش را پابلیش کند. اصلا از پاکنویس و سبک و سنگین کردن &nbsp;خبری ندارد ولی یک بدی بزرگ دارد که اندک زمانی بعد میفرستد تمام چرکنویس هایش را به فراموشی یا به قول یک عزیز میدهد به گا همه را.</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">برای همین است که باز من می مانم و این پاکنویس های آفتابه لگن که می شوند عصای دستم وقتی که فراموشی می افتد به جانم و زمان با بی رحمی توی ذهنم میشورد و میسابد و پس تویش را پر می کند. و این صدایی که دارم به او خو میگیرم که هی میگوید و می گوید که دلم رفتن می خواهد.&nbsp;</font><span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; ">از اندکی صبر خسته ام. دلم می خواهد با هم بزنیم و بر/قصیم و قهقهمان خانه را پر کند. آنقدر صدایمان بلند باشد که بابا اخم کند، بگوید خیابان را گذاشتید روی سرتان.</span></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; "><br></span></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">* مامان، دلم نمی خواد که تو بری به آسمون.</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">- من که نمی خوام برم آسمون تینابم</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">- وقتی هم که پیر شدی دلم نمی خواد بری به آسمون</font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3"><br></font></div><div style="text-align: justify; font-size: 11px; "><font class="Apple-style-span" size="3">چقدر توضیح دادن چیزهایی که برای خودت هم حل نشده برای یک کودک &nbsp;پر از سوال سخت است. هیچ واژه ای نمی تواند قانعش کند. هر جوابی را سوال می کند و می اندازت توی زمینت ولی انگار باید یاد بگیرند که زندگی فقط زایش و خنده نیست. غم هم دارد. بهار دارد، روزهای بارانی هم دارد. دخترکانم بزرگ تر که شدید بهتر خواهید فهمید که تلخی هم توی زندگی فراوان است. که ما هر چقدر هم که عاش/ق شما باشیم، نمی توانیم زندگی را غربال کنیم و فقط دانه های درشت شادی به شما بدهیم.&nbsp;</font></div></div></div> text/html 2010-11-24T00:34:29+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا من خوبم ولی تو باور نکن http://tinab.mihanblog.com/post/206 <div style="background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: rgb(255, 255, 255); margin-top: 2px; margin-right: 2px; margin-bottom: 2px; margin-left: 2px; padding-top: 5px; padding-right: 5px; padding-bottom: 5px; padding-left: 5px; direction: rtl; font-family: tahoma; "><div><span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; "><span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">مدتی است که نه دیگر آسمانم آبیست و نه آفتاب گرم&nbsp;</span><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">مدتی است که دل خوش کردم به دنیای خواب</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">که التماست می کنم که بیایی به خوابم&nbsp;</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">که روزهای با تو نبودن را میشمارم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">می ترسم از اینکه این روزها، ماه شوند و بعد ماه ها، سال</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">نباشم که ببینم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">دلتنگت هستم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">دلتنگت هستیم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">خیلی</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">دل بسته ام به اگر و شاید هایی که تازه فهمیده ام از دستشان کاری ساخته نیست</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">گره زده ام دلم را به لبخندهایت. به بالهایت. به مهربانی ات ولی نه به جای خالی ات</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><br></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">چطور می توانم بپذیرم که آن روپپوش کرم رنگ و روسری آبی، چشمان سرخ توی فرودگاه آخرین دیدارم بود</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">خواهر قشنگ کوچکم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">دارد میشود دو ماه نبودنت و من هنوز حتی جرات ندارم فاتحه ای روانه خانه جدیدت کنم. ندیدمش، باور نمی کنم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">برای من خانه ات همان طبقه چهارم است که فیروزه ای بود همه جایش. اتاقش یاسی بود</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">گرم بود و پر از لبخند دخترک مو طلائیت</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">و هندوانه شیرین داشتی هر وقت که می آمدم&nbsp;</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><br></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><br></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">مدتی است که</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">&nbsp;که تو نیستی</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">من هستم&nbsp;</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">ولی بودنم چقدر غمگین و اشکبار است. بودنی که نبودن را می خواهد</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">زندگی ام با غم گره خورده. چقدر این روزها زمین آرام می چرخد</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; "><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">خداوندا گلم کو</span></span></div></span><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><br></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">* تیناب به باباش گفته نمیشد این راز رو به مامان نمیگفتیم. توی دنیای کوچیکش دلش برای خاله محبوبش تنگ میشه. بغض میکنه. پر از سوال هست. مثل من. ولی جوابی ندارم براشون</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">نیکو هنوز عقلش نمیرسه ولی اینقدر این روزها من رو در حال گریه دیده که تا صدای من و میشنوه می پرسه "maman pleure" مامان گریه؟</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">عکس که می بینه میگه ناناز، مصو</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">برام دستمال میاره. بغ لم می کنه&nbsp;</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">اگر به خاطر شما ها نبود که الان اصلا سر پا هم نبودم</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">مامان خوب میشه، باید خوب بشه ولی یه زخم روی قلبش قراره بمونه برای همیشه</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">که هر بار که شما رو می بینه با هم که مهربونید، دعوا می کنید، قهر می کنید یاد آبجی کوچولوی خودش میافته</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">هر وقت که تو عصبانی میشی و میگی من اصلا آبجی نمی خوام ، توی دلش بگه ولی من خیلی دلم می خواد آبجی کوچولوم بر می گشت و داشتمش. توی دلش بگه که چه شانسی داری از داشتن آبجی کوچولو. که می تونی وقتی بزرگ شد دست بندازی توی بازوش و ببریش خرید</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">براش کادوی تولد بگیری</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">بعد می تونی بهش بگی ببخش منو وقتی که کوچیک بودیم زدمت و اون هم بخنده</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">بعد بهت بگه چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که باهاش حرف بزنه بیشور</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">حتی اگر نامه عاشقانه اش رو یواشکی خونده باشی</span></div></span></div></div> text/html 2010-09-18T15:01:11+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا یه آسمون برای خودم http://tinab.mihanblog.com/post/201 <div style="text-align: justify;">دامنه واژگانشون هر چقدر که باشه با همونها و یا با چشم هاشون حرفاشون رو می زنند بهت.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">موقع خواب میگه "نمی خوام تو رو نداشته باشم" سرریز میشم از شعف و خرسندی. معلومه که من هم نداشتنت رو &nbsp;نمی خوام که داشتنت تمام هستی من هست.</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">* ولی من یک راز دارم، نه، چند تا، یه گوشه از هستی ام که فقط و فقط مال خودم هست. وجودی که من رو می بره به رویا. خیال بافی های شیرینی که آسمون رو آبی می کنند و آفتابم رو گرم و دلنواز.&nbsp;</div> text/html 2010-09-09T05:09:03+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا کرده ما را عاشقی جادو http://tinab.mihanblog.com/post/200 <span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><div>دنده راست اون روزهایی هست که خوب بودن بیش از اندازه ات من رو به تعجب وا می داره. و دنده چپ اون وقتایی هست که دلم دوش آب یخ می خواد.&nbsp;</div></span><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">نتیجه: باید جای تختت رو عوض کنم.&nbsp;<img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif">&nbsp;من دنده راست رو ترجیح میدم.&nbsp;</span></div> text/html 2010-09-06T14:56:55+01:00 tinab.mihanblog.com مامان سپنتا نی نی پسره!! http://tinab.mihanblog.com/post/199 <span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">عمه داره پوشک آریان رو عوض می کنه. تیناب آروم میاد پیش من .</span><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">_ مامان نی نی پسره!</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">_ آره ولی تو از کجا فهمیدی؟&nbsp;<img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">_ آخه زی زی داره&nbsp;</span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><br></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"><br></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">و من که کوچولو بودم تا مدت ها این برام یه معمای بزرگ &nbsp;بود که نی نی ها که همه شبیه به هم هستند، از کجا می شه فهمید که دخترن یا پسر&nbsp;<img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/32.gif">&nbsp;<img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/82.gif"></span></div><div><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">اونوقتا دختر عموم بهم گفته بود که توی بیمارستا که میریم نی نی بیاریم به دکتر می گیم دختر می خواهیم یا پسر &nbsp;<img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif">&nbsp;&nbsp;</span><span class="Apple-style-span" style="font-size: small;">این هم شامل همان دروغ هایی بود که باید به ما می گفتند تا خدای نکرده بیحیا نشیم&nbsp;</span><img src="http://www.mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/48.gif"></div><div><br></div>