چهارشنبه 4 مرداد 1385  03:07 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه چهارم ،) توسط: مامان سپنتا

آخ که هیچ جای دنیا مثل خونه نمیشه، ما اومدیم Smiley

چند روزی میشه که برگشتیم ولی حسابی سرمون مشغول این بابایی که نمیدونم چش شده، از توی فرودگاه دل درد گرفته و این چند روز همه اش بد و بدتر می شه، اینکه این چند روز همه اش توی بیمارستان و دکتر و آزمایشگاه و ... بودیم ولی هنوز تشخیص داده نشده که این آقای همسر چرا این همه درد داره، Smiley

یه عالمه حرف دارم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم، از اول، از وسط یا از آخر؟؟؟؟ دلم برای همتون تنگ شده بود، از وقتی اومدم فرصت نکرده بودم ولی امروز به همتوون سر زدم ولی باز بی کامنت Smiley چقدر هم نی نی بارون بود....

از موش موشکم بگم که یه عالمه بزرگ شده، زمان چقدر زود می گذره، دو  روز دیگه چهار ماهش تموم میشه، این هلو که تو ایران حسابی دلبری کرد Smiley، اینقدری که حتی توی فرودگاه هم نمی ذاشتند بیاریمش، می گفتند نمیشه ویزا نداره ، بذارید بمونه و من و بابایی مونده بودیم که اگه کارش درست نشد کی بره کی بمونه؟؟؟ خلاصه اینکه با صد تا منت گذاشتن، کارمونو راه انداخت

خاله مسی که بغلش می کرد دهنش آب می افتاد، و همه اش می گفت شانس اوردی که حامله نیستم وگرنه برای اینکه چشم بچم بابا قور قوری نشه باید یه گاز ازش بهم می دادی!!Smiley

توی هواپیما هم یکی پیدا شده بود می گفت می دیش به من بغلم کنم با کلی احتیاط دادم بهش بعد گیر داده بود که می خوام برای همیشه نگهش دارم، دخترک بامزه و خوش زبون فرانسوی که چهار سالش بود ،فقط موقع غذا خوردن رضایت داد از ما دور بشه Smiley

دوباره پیداش شد، یه نگاه می کنه و می گه من دیگه بچه نیستم!! می گم نه!! می گه می دی بغلش کنم؟؟؟

بهش گفتم الان باید شیر بخوره به من می گه خوب من هم میتونم بهش شیر بدم، من به عروسکهام هم شیر می دم Smiley!!!  خیلی دختر ملوسی بود

بهش میگفتم خوب تو دختر من می شی؟؟؟؟ می گفت نه!!! Smiley

 لئونی ماندانا توی ایران به دنیا آمده بود مشهد، برام می گفت که توی مهدش بچه ها میزدنش و الان دیگه داریم برمی گردیم پیش مادربزرگ تو فرانسه Smiley بچه های بد Smiley

می برمت، می خورمت، یه لقمه خامت می کنم!!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 5 مرداد 1385
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 تیر 1385  11:07 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه چهارم ،) توسط: مامان سپنتا

زمان  به سرعت سپری می شه< ما هنوز ایران هستیم بارها آمدم كه بنویسم نشد. سرعت پایین. مادربزرگ و نی نی و … هر دفعه یه بهانه اجازه نداد تا بنویسم. اما دیگه خیلی دلم برای این خونه تنگ شده بود. باید می نوشتم الان دختر نازم خوابیده. بابایی رفته پیش مادر جون و من دلم براش تنگ شده

 توی این مدت حسابی بزرگ شده تقریبا سه هفته ای می شه كه برنامه اش دوباره برگشته سر جاش با این سفر حسابی به هم ریخته بود كلی دلم براش می سوخت و كلی هم مراقبش بودیم.

دخترمون حسابی بزرگ و خانوم شده سه روزی می شه كه تلاشهای خودش رو برای قلت خوردن شروع كرده و تا حالا بی نتیجه مونده

و من امروز اولین تجربه خواندن رمان رو با یه نی نی به انجام رسوندم

دیگه نمی تونم ادامه بدم خیلی خوابم میاد

این هم یه عكس برای خاله هنگامه كه گفته بود نی نی باید نجیب باشه

دختر باید نجیب باشه!!!!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 تیر 1385
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic