دوشنبه 8 خرداد 1385  04:05 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه دوم ،) توسط: مامان سپنتا

دکتر جون!!! حالم که خوبه!!!!!


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 8 خرداد 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 2 خرداد 1385  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه دوم ،) توسط: تیناب

اینقدر این مامان و بابایی تنبلی می کنند و برام نمی نویسند که مجبور شدم خودم دست به کار بشم، اول از همه از این به بعد با اسم خوشگل خودم می نویسم(خوب درسته هنوز شناسنامه ندارم ولی به دنیا که اومدم!!!)  Smiley

از وقتی اومدم همه چیز به خوبی داره پیش می ره، به قول شاعر ملالی نیست Smiley (جز اینکه این والدین محترم بی تجربه اند و من کلی انرژی صرف می کنم تا بهشون بفهمونم چی می خوام و گاهی باعث می شه صدام بگیره، البته الان بعد از گذشت تقریبا دو ماه بهتر شده، کم کم دارند یه چیزهایی یاد می گیرند ولی تا گوساله گاو شود...) Smiley

توی این مدت که کلی به من خوش گذشته، هر وقت خواستم خوابیدم، هر وقت خواستم جیغ زدم، (بین خودمون باشه تا دلم خواسته پی پی کردم، و چند باری هم یه شاهکارهایی کردم که مامانی مجبور شد هوارتا زیر انداز و لباس بشوره) ، تا دلم خواسته شبها (اون یه ماه اول) مامانی رو بیدار نگه داشتم تا برام لالایی بخونه Smiley، هر روز غروب آب بازی کردم و ...

براتون بگم که پنجشنبه با مادری و پدری رفتیم دکتر Smiley، طبق آخرین اطلاعات وزن سه کیلو و هشتصد و هفتاد گرم، و قدم هم شده پنجاه پنج، Smiley بعد از اینکه این خانم دکتره کلی به من گفت خوشگله یه سوزنی زد به بازوی دست چپم Smiley، اونجا بود که فهمیدم داشت سرم گول می مالید، من و باش داشت باولم میشد، بعد من هم کلی جیغ زدم ولی مامانی که بغلم کرد آروم شدم. بعدش هم تازه خانم دکتر یه نسخه ای پیچید دوباره توش دو تا سوزن نوشت و به بابایی گفت ماه دیگه ... Smiley یعنی چی؟؟؟؟؟؟

این هم یه عکس تازه از تنور دراومده، نسوزید

ااا!!! بابایی سر و ته هم خوش تیپه هااااا

این  هم اثر دست و پای مبارک سلطان بانو نی نی Smiley

حالا می بینید چه بلاهایی سرم میارند!!!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 2 خرداد 1385
نظرات()   
   
جمعه 29 اردیبهشت 1385  07:05 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه دوم ،) توسط: مامان سپنتا

ماهها منتظر بودیم که جوجه ما سر از تخم بیرون بیاره تا صدای خنده هاش بپیچه توی آشیانه ما، از وقتی که اومده جیک جیک می کنه، البته نه اینکه اشکالی داشته باشه هااااا، فقط اینکه گاهی اوقات... مثلا وقتی بابایی داره با تلفن صحبت می کنه به من می گه میگه می شه صدای نی نی رو کم بکنی؟؟؟!!!  Smiley

چطوری آخه؟؟؟ Smiley مگه رادیو و تلویزیونه، اصلا خودت می تونی!!! می شه به من هم یاد بدی!!!

تازه امروز هم داشتم پیش بند نی نی رو می بستم، به من میگه، قفلش نکن!!!

آخه اگه بخوام هم قفل نمی شه Smiley 

خلاصه اینکه از وقتی که نی نی به دنیا اومده ما هم در حال رشد هستیم ، بابایی دامنه لغاتش زیاد شده من هم قوه تخیلاتم داره روز به روز Smiley

مثلا بارها فکر کردم اگه مادر ها چهار تا دست داشتند Smiley یا اینکه دستهاشون دراز می شد تا بتونند چیزها رو جا به جا کنند، هر شبانه روز 48 ساعت باشه، نی نی ها گریه نکنند، فقط بخندند، Smiley

البته همیشه آخرش میرسم به این نتیجه که خدا چه مهربونه جای همه اینها یه دل گنده داده به مامان هاSmiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 17 اردیبهشت 1385  01:05 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه دوم ،) توسط: مامان سپنتا

این هم عکس جدید من خدمت دوست جون های مامانم، اگه بدونید، اینجا من دارم وبلاگ خودم رو نگاه می کنم که مامانم داره با یه دست یادداشت می نویسه Smiley خوب این هم یه جور همکاریه دیگه Smiley از نوع تنگاتنگ Smiley

چه جای گرم و نرمی دارم!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 15 اردیبهشت 1385  05:05 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه دوم ،) توسط: مامان سپنتا

امروز وقت ملاقات داشتم برای آزمایش خون، باید باز هم می رفتم بیمارستان، ساعت 5 صبح بود که دختر گلی بیدار شد و دیگه خوابش نمی بردSmiley ، برای اینکه بابایی بتونه بخوابه دختری رو برداشتم اومدم سالن، ساعت 7 بود که عسلم خوابش برد، گفتم تا فرصتی هست من هم یک ساعت بخوابم، ولی وقتی بیدار شدم Smileyحسابی دیر شده بود، تند و تند به کارهام رسیدم و آماده شدم، هر چی تماس گرفتم که ببینم هستند یا نه؟؟؟ مشغول بود بنابراین راه افتادم با دو ساعت تاخیر رسیدم ولی خوشبختانه کارم رو انجام دادند، خانم پرستار شروع کرد به گرفتن خون ولی مگه تموم می کرد Smiley، ایییییییییییینقدر خونم رو کرد تو شوشه، طاقت نیاوردم شمردم 17 تا شوشهSmiley، با خودم فکر می کردم من مگه چقدر خون دارم؟؟؟؟Smiley

حسابی گرسنه بودم، توی مترو رفتم از این دستگاهها چیزی بخرم هر چی گشتم سکه نداشتم، مترو هم که رسید ، رسیدم خونه با خودم فکر می کردم یعنی امروز دخترم ، دختری خوبی بوده؟؟؟ از پله ها که بالا اومدم ، واییییییی چه بوی خوشمزه ای، هر چی نزدیک تر می شدم به در خونه بو بهتر و خوشمزه تر می شد، در رو باز کردم بلههههههه حبه انگور بغل بابایی بود و آبگو شت هم  می گفت بیا من و بخورSmiley Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو