یکشنبه 10 اردیبهشت 1385  02:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

به خدا من عذاب وجدان گرفتم از بس دوستان لطف می کنند و این دختری ما را مورد لطف و عنایت خود قرار می دهند. باور کنید من دوست ندارم دختر گلم گریه کند. اگر می دانستید که چه سخت است شنیدن ناله های زار این جوجه طلایی من، بعد می دانستید که من هم خیلی بدجنس نیستم. تازه اگر بدانید که چقدر راحت بغل من آرام می گیرد و گاهی می خوابد. آخه نمی دانم حرف کی رو باور کنمSmiley، یکی می گوید بگذار گاهی هم گریه کند و یکی می گوید خیلی بغلش نکنSmiley.

ای آساره من آنگاه که بزرگ شدی و این یادداشت را می خوانی بدان و آگاه باش که پدری تو را از صمیم قلب دوست داشت و داردSmiley. و از روی بدجنسی نبود که گذاشت دقایقی گریه کنی، برای این بود که بی تجربه بود و نمی دانست چه کار کند. ولی بعد از هر گریه کوچولو سریع می پرید که تو را بغل کند تا آرام بگیری. دخترم بخواب که پدری بیدار است. 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385  11:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

دیروز هم مادری وقت ملاقات دکتر داشت. بیمارستان آن ور شهر است و  برای بار دوم من ماندم و دختری. دخترکی بی قرار با گریه های زار و زار در پی مادر. اما مادر از خانه بیرون رفت. دختری هی گریه می کرد. از پنجره نگاه کردم دیدم که مادری رفت و من ماندم و این وروجک. خلاصه گفتم چه کار کنم که بخوابد. براش آواز خوندم

(دختر گلم ناز و خشکلم لا لالا لا لایی)

و نوازشش کردم، بهش گفتم دخترکم بخواب که پدری خیلی کار دارد. نگاه هایی کرد و بعد از چند دقیقه خوابید. یک ساعت گذشت، تلفن دینگ و دینگ. الو؟ کیه مادریه، دختری خوابه؟ آره. دو ساعت بعد الو کیه مادریه. دختری خوابه؟ بله. اما بعد از دو ساعت دختری گل از خواب بیدار شد و دیگه معلوم بود گشنشه. خلاصه اول پوش او را عوض کردم و بعد بهش شیر دادم. بعد آرومش کردم و گذاشتم توی گهواره اما بعد از چند دقیقه هی زار زار می زد و من هم خسته و کوفته. چیکار کنم؟ آها فهمیدم! دو تا از اون چیزهایی که می گذارند توی گوش که هیچ صدایی نشوند را که چند روز پیش دوستمان گریس آورده بود را توی گوش هایم گذاشتم و به کارهایم پرداختم. بعد متوجه نشدم که مادری وارد خانه شد. تعجب نکنید یک روز به سر شما هم می آید.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 4 اردیبهشت 1385  07:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: مامان سپنتا

برای نوشتن خاطرات به دنیا آمدن دخترم عجله ندارم، چرا؟؟؟؟ برای اینکه در تمام مدتی که در بیمارستان بودم سعی کردم تمام آنها را بنویسم، بنابراین تمام نوشته هایم در یک دفتر به قول بابایی دفتر مشق Smileyجمع شدند، تمام لحظه ها

ولی از بین آنها حکایت قصه یک شب خالی از لطف نیست،

شب دومی بود که در کنار دخترم و به دور از بابایی در بیمارستان بودم، خسته، درمانده، بی خواب، با یه عالمه درد، اصلا استراحت نکرده بودم، بعد از ظهر مقادیری از دوستان لطف کرده بودند و به دیدن ما آمده بودند، و شب گذشته هم که اولین شب بیداری در کنار حبه بود، القصه اینکه شب شد و بی تابی های نی نی تازه از راه رسیده شروع شد، من هم مثل مامانهای خوب هر دفعه بلند می شدم تا ببینیم چرا ؟؟ هر دفعه عوضش می کردم ، سعی می کردم بهش شیر بدم ، همین که خوابش می برد می گذاشتم سر جای خودش و خودم هم دراز می کشیدم که بخوابم، ولی هنوز چشمهام بسته نشده بود که Smiley

صدای آه و ناله این نوزاد، که دختر من بود شروع می شد، و روز از نو روزی از نو، بارها و بارها این روال تکرار شد،

من به عنوان یک مادر جوان در برابر نوزادی بودم که برای برطرف کردن نیازهای کوچکش که برای زنده بودن مهم و اساسی بودند جز گریه کردن راه دیگری نمی شناخت، احساس عجز شدیدی می کردمSmiley، نمی توانستم بفهمم به چه چیزی احتیاج دارد و از طرفی دیگر خسته بودم، خسته

بلند شدم این بار رفتم پیش پرستارهای نوزادان، نگاهی به من کرد به این معنا که بله؟؟ سکوت کرده بودم، با بغضی گفتم:

دیگه نمی دونم چیکار کنم؟؟؟!!!بلند شد، نزدیکم شد و گفت بگو ببینم چی شده؟؟؟ اشکم سرازیر شد، گفتم هر کاری می کنم آروم نمیشهSmiley

گفت ببینم وقتی رفتی خونه، نی نی گریه کرد، میخوای چی کار کنی؟؟؟؟ نگاهش کردم، گفت میری پیش همسایه؟؟؟؟ گفتم نمی دوووووونممممSmiley(الان که فکرش رو می کنم از خنده روده بر می شم)

گفت امشب من نگهش می دارم، خسته ای سعی کن استراحت بکنی،

من هم برگشتم و خوابیدم ولی چه خوابی، همه اش صدای گریه می اومد و من مطمئن بودم که صدای عسلی منهSmiley، خواب به چشمم نمی اومد،هییییییییییییییییییییییی مادر

بلند شدم و رفتم اتاق نوزادان، به دنبال صدای گریه، دیدم که نه، ساندویچ من نیست، یه کم دورتر دیدمش که خیلی راحت خوابیدهSmiley، من هم برداشتمش و برگشتم اتاق ...

                                


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 4 اردیبهشت 1385
نظرات()   
   
جمعه 1 اردیبهشت 1385  12:04 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

قصه نخست: پریروز مادری وقت ملاقات دکتر داشت با توجه به این که بیمارستان آن طرف شهر است بنابراین ترجیح دادیم که مادری تنها برود اما پدری هم قرار شد بچه داری کند. از آنجا دختری نمی گذارد شب ها پدری بخوابد بنابراین پدری تصمیم گرفته که هر جوری شده دختری را بخواباند. یک متکایی داریم که پهن و نرم است مثل پر قو. متکا را گذاشتم کنار سرم، دختری را روی آن گذاشتم و پتویش را کشیدم و خودم هم کنارش خوابیدم. خلاصه دختری دو ساعت تخت خوابید. اما بعد بیدار شد، پدری برای نخستین بار  پوش دختری را عوض کرد و بعد دختری گرسنه بود، بنابراین پدری به دختری شیر داد (البته شیر خشک).

قصه دوم: این روزها دختری خیلی بی تابی می کند. به نظر می رسد که حس بویاییش قوی شده، نمی توانم بگویم که بغلی شده استSmiley. دیروز خیلی بی تابی کرد و هی گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. اما وقتی بغلش می کنی آرام می شود. با توجه به این که پدری دوست ندارد همسایه ها اذیت شوند، اما این دفعه دیگه پدری حوصله­اش سر رفته بود و تصمیم گرفت که بگذارد دختری تا دلش می خواهد داد بزند؛ بغل بی بغل، تو که سیری و تمیزی، پس دیگه چی می خواهی دخترSmiley. گذاشتیم گریه کند تا دلش می خواست، البته هر پنج دقیقه یک بار کمی آرومش می کردیم که بچم تلف نشود. امروز هم دوباره داستان شروع شده و روز از نو روزی از نو. اما بغل بی بغل، بنشین سر جات دختری گلم. بابایی هم کار و زندگی دارد.

   هیسسس، من خوابم


  • آخرین ویرایش:جمعه 1 اردیبهشت 1385
نظرات()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1385  09:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: مامان سپنتا

پنجشنبه بود که شروع شد، عسلی حسابی سرش گرم بود، مثل روزهای پیش نبود، غروب بود که به بابایی گفتم دخترم تب داره، یه دستی رو سرش گذاشت و در کمال آرامش گفت:اصلا نگران نباش چیزیش نیست، عادیه Smiley

ولی من بغلش کرده بودم و داشتم فکر می کردم اگر حالش بد شد من چه گلی باید به سرم بگیرم، به خودم می گفتم، می رم پیش این خانم همسایه، هر چی باشه تجربه داره یا نه تماس می گیرم با اورژانس یا...Smiley

شب بود که مادر جانم تماس گرفت، همین که پرسید حال نی نی چطوره؟ بغض گلوم رو گرفت،Smiley کلی خودم رو کنترل کردم و با صدایی که می لرزید گفتم مامان سرش داغه، مامانی گفت خوب طبیعیه دیگه!!  Smiley

صبح جمعه، مامی تماس گرفت، بهش گفتم سر نی نی داغه، گفت چند درجه؟ گفتم 35، گفت این اصلا تب نیست، عادیه Smiley (هیچکس حرفم رو باور نکرد، عقده ای شدم)

با تمام اینها خیالم راحت شد ولی چیزی که نگران کننده بود اینکه دو بار بعد از شیر خوردن بالا آورد هم از دهان هم از بینی، که  این باعث شده بود ما بترسیم، بعد از ظهر آماده شدیم و با بابایی رفتیم دکتر، معاینه کامل انجام داد و براش توضیح دادیم، بهمون گفت که همه چیز رو به راهه و عادیه Smiley

و اینکه دختر گلی سه سانت قدش بلند شده، و سی گرم هم وزنش اضافه شده، ولی با این حال دکتر گفت برای اینکه مطمئن بشیم که این دختری گرسنه نمی مونه، بعد از هر بار شیر خوردن یه خورده براش شیر خشک درست کن که اگر گرسنه باشه می خوره،

برگشتنی شیر خشک خریدیم و همین که رسیدیم خونه من و بابایی امتحانش کردیم ، برای اینکه یه وقت خراب نباشه دیگهه،Smiley البته یه وقت فکر نکنید روم نمیشه بگم خوشمزه است هااااااااا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو