سه شنبه 22 فروردین 1385  01:04 ق.ظ
نوع مطلب: (دوران پس از تولد ،) توسط: مامان سپنتا

دیروز ناف دخترکم افتاد، کنده شد، بریده شد، یعنی جوجه من یه کمی دیگه بزرگتر شد، خلاصه اینکه تنها نشانه ای که از دل مامانیش داشت، افتاد. Smiley

* نگاهت می کنم و با خودم می گم یعنی این نی نی تا همین چند روز پیش تو دل من بود، آخه چطوری؟!!!Smiley دست های قشنگت رو نگاه می کنم، انگشتهایی که ناخن های قشنگی دارند، چشمهای ناز با اون مژه های خوشگل، لبهای کوچولو، اینکه چطور بعد از تولد مکیدن رو بلدی و ... تمام اینها رو که می بینم، این همه حساب و کتاب، این همه دقت و ظرافت، بیشتر به معجره بودن هر تولد پی می برم. Smiley

** هر روزی که در کنار هم سپری می کنیم پر از برنامه ها و مسائل جدیده، مثل این می مونه که هر روز کلی چیز تازه یاد می گیریم و همراه عسلی بزرگ می شیم، جلوی آینه که می رم ، حسابی خودم رو نگاه می کنم و با خودم می گم یعنی من مادر شدم،Smiley یه جوریه، عجیب و غریب، البته من هنوز هم یه دختر بچه کوچولویی در درون خودم احساس می کنم و همون دخترک درون منه که جلوی آینه با تعجب به من نگاه می کنه و نمی خواد باور کنه که من بزرگ شدم، مادر شدم Smiley

*** به قول بزرگان تولد هر نوزاد تمام زندگی را زیر و رو می کنه، معنی این جمله را اونطوری که باید احساس نمی کردم، البته حق داشتم، به قول مادر جانم که همیشه می گفت تا مادر نشی نمی فهمی دوست دارم الان بگم مادر جان  تازه دارم می فهمم که چی می خواستی بگی،  Smiley

خدا خیلی بزرگه، کی می تونست من رو نیمه شبها بیدار کنه، تازه همون صبح ها هم کلی با زور بیدار می شدم، ولی الان یه نی نی کوچولو، با بی تابیهاش ما رو از خواب بیدار می کنه، و من با صبر و حوصله علی رغم تمام خستگی ها و بی خوابی ها، بهش رسیدگی می کنم و به قول آنا با یك گوشه چشم یا یك لبخند و یك دلبری كوچولوش رو هوا سیر می كنیم  و لذت می بریم Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1385  04:04 ق.ظ
نوع مطلب: (دوران پس از تولد ،) توسط: مامان سپنتا

            زیباترینم

وقتی که آقا شایان به دنیا اومده بود، من تند تند به وبلاگ مامان پی به راه سر می زدم و از اینکه می دیدم یادداشت جدید نداره پکر و دست از پا درازتر بر می گشتم، اینقدر منتظر بودم تا ببینم چه خبره و چه اتفاقاتی افتاده و می افته که نگوووووووSmiley

و اما حالا خودم می دونم که چه خبره، زندگی کاملا زیر و رو میشه، تمام برنامه ها عوض می شه، البته گویند که اولش سخته تا کم کم دست مامانی و بابایی بیاد که چه باید بکنند، تا ببینیمSmiley

از اینها گذشته هر از گاهی میام بلاگ رو نگاه میکنم و یادداشتها و پیامهای دوستان رو می بینم اگر بدونید چقدر دلم می خواد مثل قدیما به تک تک اونها جواب بدممممم، ولی حتی فرصت نمی کنم که پست جدید بفرستم

حالا بریم سراغ دختر گلی، نمیدونید چه کیفی داره، عسلی مامان مثل ساعت کار می کنه هر سه ساعت یک بار بیدار می شه، که باید تر و خشک بشه و به بهی بخوره، شب ها رو نگو که فعلا نه شب داریم نه روز هر وقت این ساندویچ مامان می خوابه من هم اگه بشه می خوابم و وقتی بیداره من هم بیدارم، با تمام این تدابیر همه اش در حال خمیازه کشیدن هستمSmiley

دیشب هر سه تایی از ساعت 7 تا 10 شب خوابیدیم ، خانومی که بیدار شد ما هم پا شدیم شام خوردیم،

راستی دیروز صبح اولین حمام در خانه بود برای حبه انگول، کلی بهش چسبید و بعدش 4 ساعت کامل تخت گرفت خوابید، و من هم مشغول کار در منزل و اما بعد از ظهر خیلی قشنگ ولی خسته کننده ای بود چند تا از دوستان اومدند خونه، مامان اینا هم تماس گرفتند، آبجی جان می گفت ببینم از جات بلند شدی؟؟؟ Smiley من هم گفتم عزیز دل برادر دلت خوشه داری شوخی می کنی، چه جایی، چه خوابی ۱۰ روز خونه مادر و  دهه دوم خونه مادر شوهر Smiley من اصلا جایی پهن نکردم که بگیرم بخوابم و استراحت کنم که حالا بخوام جمعش کنمSmiley

جوجه طلایی،الهی که من قربونت برممممممممممممممم Smiley

جوجه جوجه طلایی         نوکت سرخ و حنایی        تخم خود را شکستی          چگونه بیرون جستی

 

گفتا جایم تنگ بود            دیوارش از سنگ بود        نه پنجره نه در داشت        نه کس ز من خبر داشت

 

تخم خود را شکستم        اینجوری بیرون جستم  Smiley


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 فروردین 1385
نظرات()   
   
شنبه 12 فروردین 1385  02:04 ق.ظ
نوع مطلب: (دوران پس از تولد ،) توسط: بابا داریوش


  • آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 8 فروردین 1385  10:03 ق.ظ
نوع مطلب: (دوران پس از تولد ،) توسط: بابا داریوش

چو گل سراپا نشاط و شوری             تولدت مبارک، تولدت مبارک
بهار عشقی، پر از سروری                تولدت مبارک، تولدت مبارک

از هر خزان و بلایی به دوری              تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل و سنبل من لاله و آلاله من           تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل یاسی ای رخ نوساله من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل گلدان من، تویی جان من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

غنچه بهارم، سرو خرامان من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

آساره من، ای دختر کوچولوی نازم، بالاخره بعد از پانزده ساعت (از ساعت سه بعد از ظهر ۲۷ مارس تا ساعت هفت صبح ۲۸مارس ۲۰۰۶) در اتاق عمل، در ساعت شش و پنجاه و شش دقیقه بامداد ۲۸ مارس ۲۰۰۶ به دنیا آمدی. گلکم، خوشگلکم، ناز گلکم، چشمِ دلکم، خوش آمدی. اگرچه هنوز خیلی کوچولویی ولی آمدی زودآمدی اما خوش آمدی. سحرگاه ۲۷ مارس، دکترها برای انجام آزمایش قند خون و دیابت دو بسته گلوگز به مامانی دادند و باعث شدند که قند خون مامانی بالا رفته و زودتر به دنیا بیایی. با همه احوال از این که به جمع خانواده ما آمدی خوشحالیم و تولدت را جشن می گیریم و قسم می خورم که برای خوشبختی تو هر کاری بتوانم خواهم کرد. روزی که بزرگ شدی و اگر پژشک شدی که آرزوی من است، اشک های مادرت را به خاطر داشته باش. قسم بخور که مواظب سلامتی و جان مردم باشی. روزی که قسم نامه بقراط را می خوانی به آن پایبند باش. دخترم، دوبار در اتاق عمل، آرام و به­دور از چشم مادرت اشک ریختم یکبار به خاطر مادرت که سختی های تولدت را تحمل کرد و یکبار به خاطر مادرم که سختی­های تولد مرا تحمل کرد و حال که این یادداشت را می نویسم به خاطر اشک های مادرم و به خاطر دعاهای خیر پدرم که همواره بدرقه راهم بودند اشک می ریزم. هرگز فکر نمی کردم پدر شدن چه احساسی دارد اما حالا که همش یک روز از من دوری برای دیدن دوباره ات ثانیه شماری می کنم. حال متوجه می شوم که مادر عزیزم و پدر خدابیامرزم سالیان بسی دراز در فراق ۱۵ ساله من در غربت شهرهای ایران و خارج از کشور چه کشیده اند.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 فروردین 1385
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic