دوشنبه 15 اسفند 1384  06:03 ق.ظ
نوع مطلب: (سونوگرافی ،) توسط: مامان سپنتا

روز جمعه بود که باید می رفتم برای سونوگرافی که دکتر گفته بود بعد از ۱۵ روز انجام بدم تا مطمئن بشه؟؟؟؟  از چی نمیدونم

صبح کلی به بابایی گفتم نمی خواد شما تشریف بیارید، ولی اومد البته بگم که من هم کلی خوشحال شدم  ولی نمی خواستم که خودش را خسته کنه، برای اینکه می دونستم خیلی کارها داره

خلاصه رفتیم ولی از اونجایی که دفعه قبل دکتر در پذیرش یک ساعتی تاخیر داشت، ما هم این دفعه دل ای دل کنان آماده شدیم و ساعت ۱۰ رسیدیم بیمارستان در حالی که برای ۹ قرار ملاقات داشتیم، رفتم پذیرش و گفتم که من برای سونو اومدم، گفت شما یک ساعت تاخیر دارید، بهش گفتم برو بینیم بابا همیشه شما حالا یک بار هم من!!!! البته تو دلم گفتم

براش توضیح دادم، گفت می دونم ولی برید پیش دکتر ببینید قبول می کنه!!!!! ، رفتم و از کسانی که منتظر بودند پرسیدم که ساعت چند وقت دارند؟؟  ساعت ۱۰، ۹:۳۰ و ۹:۱۵ ،، اونوقت به من میگه دیر اومدی!!!!!! در حالی که به موقع رسیده بودیم

القصه رفتیم  و سونو انجام شد و خبری نبود، همه چیز روبه راهه و نی نی گلم خوبه خوبه، عسل خودم رو باز دیدم، باز هم قلبش رو دیدم ، دلم برات تنگ شده و زمان دیر میگذره


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 29 بهمن 1384  09:02 ق.ظ
نوع مطلب: (سونوگرافی ،) توسط: مامان سپنتا

* آخی دیروز امتحانم را دادم  Smiley خیلی سخت نبود، هر چی دستم اومد نوشتم، تا ببینم نتیجه چی می شه!! و بعد از امتحان یه نفس راحت کشیدم البته برای چند روز، امروز با خاله شوشو رفتیم بیرون که یه خورده هوا بخوریم، داریوش خسته بود و ترجیح داد که نیاد. ساعت ۱۰ همدیگر رو تو مترو دیدیم و بعد زدیم بیرون، ساعت ۱۲ بود که تصمیم گرفتیم برگریدیم، من اصلا خسته نبودم نی نی رو نمیدونم ؟؟؟ خلاصه بعد هم  خونه، نهار،باقالو، میوه، استراحت و خاله دیگه می خواست بره، موقع رفتن خاله به من گفت ببخشید تو زحمت افتادی و با این شکمت آشپزی کردی!!! Smiley

من ـ خاله من با شکمم آشپزی نکردم  Smiley

* و اما احوال نی نی هم خوبه، حسابی دنده شده و لگد که چه عرض شود، این قلمبه من کله هم می زنه!!  ماه هفتم هم تموم شد و  من هر روز بزرگتر و سنگین تر می شم، پریروز، یعنی ۱۶ فوریه رفتیم بیمارستان برای سومین سونوگرافی، فضای بیمارستان برام اصلا جالب نبود، شده بودم مثل انسانهای گنده بیمار، خانم سونوگراف که یه دختر خانم جوان بود با حوصله کامل نی نی رو نگاه می کرد و برام می گفت این دستهاشه، این چشمهاش، این مماغشه!!!!

من هر چی نگاه می کردم نمی تونستم  مماغش رو ببینم ولی خیلی خوب پاهاش، معده، قلبش رو میدیدیم، (این عکس رو هم تازه پیدا کردم، گفتم بزارم اینجا تا شما هم از دیدنش لذت ببرید)

 تازه بهم گفت که نی نیم  ۱ کیلو و ۷ گرمه!!!!! Smiley و من تا حالا ۱۰ کیلو وزن اضافه کردم، نمی دونم ۸ کیلو و بقیه اش کجا رفته Smiley

بهمون گفت که همه چیز خوبه ولی برات یه سونو دیگه می نویسم که ۱۵ روز دیگه انجام بدی و من شرشیدم، گفتم یعنی چیییییی، بهم اطمینان داد که همه چیز رو به راهه فقط برای حصول اطمینان!!!! یا به قول برخی از دوستان این دکترهای غیر ایرانی باید از همه چیز خیالشون تخت بشه و همه چیز رو تحت کنترل داشته باشند!!

*بعد از کلی مراقبتهای ویژه و پماد خریدن و ... شمک گندالوی من شروع کرد به ترکیدن، غصه دار شده بودم ولی اگه حال نی نی جانم خوب باشه و در سلامتی کامل گنده بشه، اکشالی نداره، نکته ای که برام جالب شده اینه که این دردونه مادر همه اش می ره سمت راست قلمبه می شه، نمی دونم دلیلش چیه ؟؟؟ دختر گل خودمه Smiley الهی مادر قربون اون دست و پای بلوریت بره، (انگار این حرفها رو قبلا از یه سوسکه شنیدم Smiley)


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 30 بهمن 1384
نظرات()   
   
شنبه 19 آذر 1384  02:12 ق.ظ
نوع مطلب: (سونوگرافی ،) توسط: مامان سپنتا

ساعت ۳.۴۰ دقیقه قرار ملاقات داشتیم با کلی عجله که وای دیر شد، زدیم بیرون البته از ماه اول که شروع کردیم به رفتن پیش این پزشک عادت کردیم به اینکه همیشه باید حداقل نیم ساعت دیرتر بریم و یا حتما چند تا مقاله یا کتاب برداریم که در اتاق انتظار حوصلمون سر نره، خلاصه ساعت ۴.۱۵ رسیدیم و دیدیم که ب ل ه ، سه تا قبل از ما هستند که هنوز نوبتشون نشده،

نوبت که به ما رسید وارد اتاق دکتر شدیم و بعد از دیدن جواب آزمایشها و سوالات همیشگی، رفتیم اتاق اونوری و بله چیزی که مدتها منتظرش بودیم، دیگه بچم  تبدیل شد به دخترم، دخترم

ولی خودمونیم ها زورت خیلی زیاده دخترم، لگدهای محکمی میزنی، خدا رو به خاطر این لطفی که به من و داریوش ارزانی کرده شکر می کنم و امیدوارم که در کمال سلامت پا به دنیای بزرگتر ها بگذاری و بتونی خوشبختی را تجربه کنی.

حالا دیگه از خودم میپرسم، یعنی دخترم چه شکلی می شه، داریوش می گه به باباش می کشه یه دختر سیاه و با نمک و وقتی من بهش می گم که اگه چشمهاش مثل تو بشه  پسرها ولش نمی کنند باور نمی کنه، آخه قبول نداره که چشاش کشته منو،

همه اش دلم می خواست به بقیه هم بگم ولی متاسفانه آنقدر دیر شد که نتونستیم بریم کارت تلفن بخریم، با یکی از دوستان تماس گرفتم  که بهش بگم خونه نبود، طاقت نیاوردم برای یکی ایمیل زدم و نوشتم، و بعد هم به ندیمه خبر دادم، الان هم دارم فکر می کنم که برای بچه ها ایمیل بزنم و بهشون تبریک بگم که مامان یه دختر شدم (:

حالا باید لیست اسمهامون رو کامل کنیم و از سایرین هم نظر خواهی کنیم تا بتونیم یه اسم خوشگل، خوش آهنگ و با معنی اصیل فارسی پیدا کنیم، در این زمینه از تمام پیشنهادات استقبال خواهد شد، بنابراین دوستان اگر اسم قشنگی سراغ دارند ما را بی بهره نگذارند.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو