سه شنبه 12 اردیبهشت 1385  04:05 ق.ظ

داشتم کشو رو مرتب می کردم که به یه یادداشتی برخوردم و دلم نیومد دورش بندازم، Smiley

Bébé à bord

Il y a exactement une semaine que je sais, je suis au courant, je sais que tu est là, avec moi, avec nous, mais tu as déjà deux mois , ça fait 2 mois que tu t'es bien installé chez moi, mais depuis si longtemps dans mon cœur,

ma poupette Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 7 فروردین 1385  02:03 ق.ظ

با عرض شرمندگی به دلیل تاخیر، این چند روزه حسابی سرمون شلوغ بود، البته نه به دید و بازدید Smiley، دختر گلم، روز به روز سنگین تر می شی  و نمی زاری که من شبها بخوابم، تازه فقط که این نیست من که نمی خوابم بابایی هم نمی تونه بخوابه، تازه دم دم های صبح که همه باید بیدار شوند، حبه انگول من می خوابه Smiley، حالا من باید چی کار کنم؟؟؟؟

امروز هم بالاخره عزمم رو جزم کردم و رفتم آزمایشگاه، مثل اینکه گل من زنبور عسل می خواد بشه که اینقدر شیرینی دوست داره، خلاصه این دفعه مامانی ۱۰۰ گرم گلوکز خالص نوش جان کرد، اه، اه، اه Smileyبعدش هم که روش کلی آب خوردم و داشتم می ترکیدم، خوب شد که بابایی پیشم بود، سرم گیج گیج میزد، صبحانه هم نخورده بودم Smiley

به خانم دکتر گفتم می شه این کاغذ شکر رو دور نندازید می خوام نگه دارم برای نی نی، خندید و گفت: می خوای بهش نشون بدی که چقدر زجر کشیدی Smiley؟؟

تازه هر کسی رد می شد و می دید که من دارم شکر می خورم یه اه اهی می کرد و دلش برام می سوخت Smiley

**همه چیز رو به راهه ساکهامون رو بستم یکی برای نی نی و یکی برای خودم، البته ناگفته نماند که بابایی هم برای خودش کتاب و مقاله برداشته تا اونجا حوصله اش سر نره

***چند روز پیش یکی از دوستهای مامانی تماس گرفت، که خیلی دوستش دارم و خیلی وقته که ندیدمش، قرار گذاشتیم برای شنبه هفته آینده که با دو تا دیگه از بچه ها بیاند پیش مامانی برای نهار، بعد تازه یه نقشه ایی هم با بابایی کشیدیم چون شنبه آینده اول آوریل هست و توی این روز می شه دروغ گفت، یه چیز مثل چوپان دروغگوی خودمون، می خواهیم با چند تا از دوستامون تماس بگیریم که ای داد و بیداد دخترمون داره به دنیا میاد Smiley به دادمون برسید Smiley بعد هم که اومدند کمک غش غش بخندیم، فقط نمی دونیم بعدش اگه راستش رو بگیم باور خواهند کرد یا نه؟؟؟؟؟


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 2 فروردین 1385  03:03 ق.ظ

دختر گلم، سال نو فرخنده باد! امیدوارم که به سلامت به این دنیا قدم بگذاری و سه تایی سال خوبی در پیش داشته باشیم. هفت سین: سلامت، سرور، سعادت، سیادت، سربلندی، سرفرازی و سبکباری و  هفت شین: شادی، شادابی، شادکامی، شاددلی، شادمانی، شهد و شانس را برای تو آرزومندم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 1 فروردین 1385  10:03 ق.ظ

دیروز قرار ملاقات داشتم برای ماه هشتم و به اضافه یه ملاقات برای تایید استفاده از پریدورال، با تمام کارهایی که داشتم دم عیدی، ظهر راه افتادم و سه بود که رسیدم بیمارستان، اول رفتم پیش بئاتریس، جواب آزمایشاتم رو نشونشش دادم گفت که خوبه ولی یه آزمایش دیابت دیگه برام نوشت ، از همونهایی که باید کلی گرم شکر بخورم Smiley بعد بهش گفتم که برای کلاسهای آمادگی زایمان من باید چیکار کنم؟؟؟ برای این که بهم گفتند که دیر شده؟؟

من را همراهی کرد پیش یک نفر دیگه و درباره کلاسها باهاش صحبت کرد، بعد هم یه لیست بهم داد از ماماهایی که کلاس میزارند که باید باهاشون تماس بگیرم تا در این یک ماهی که تا زایمان مونده هفتته ای یک بار بیان خونه برای کلاس Smiley تازه برام نوشت که مانیتورینگ در منزل هم انجام بدهند، البته از دیروز با تمام کارهام نتونستم تماس بگیرم، فردا تماس می گیرم تا یک نفر را پیدا کنم و قرار ملاقات ها رو بزارم Smiley

خلاصه اینکه بعد رفتم برای نستزی، یه خانم دکتری بود معلوم بود که اوریجینال جنوب شرقی آسیا بود کلی سوال پرسی که آیا این بیماری داشتی یا نه؟؟ جراحی شدی یا نه و هوارتا سوال دیگه، بعد هم در کمال آرامش و بسیار با مهربانی برام توضیح داد که پریدورال چیه و چطور تزریق خواهد شد و چه بلاهایی سرم خواهد آمد و چه کارها باید بکنم، بعد گفت تموم شد Smiley من که منتظر بودم ادامه داشته باشه، چشمام اینطوری Smiley شد و تو دلم گفتم تموم شد!!!! چه خوب

آره دختر گلم، مامانی تصمیم گرفته که از این پریدورال استفاده کنه، تا خیلی داد و هوار به پا نکنه و بتونه اون لبخندی که بهت قول داده موقع تولد بهت هدیه بکنه Smiley

** عید ساعت ۷ و ۲۵ دقیقه و ۳۵ ثانیه بود، دیشب هم که خوش گذشت، خاله شوشو اومد و بعد هم کلی به مامانی خوش گذشت، خاله دلمه برگ مو، پیتزا و یه دسری درست کرد که اسمش یادم رفت، (البته من می خواستم مرغ بریانی درست کنم ولی خاله می ترسید که آنفولانزای مرغی بگیره Smiley) حسابی خوردیم و نوشیدیم و کیف کردیم،  و اما امروز Smiley مامانی ساعت ۹ صبح امتحان داشت، ساعت ۸ بیدار شدم و بدو بدو آماده شدم و رفتم، ولی رسیدم دم در دیدیم بسته است، یه دختری که داخل بود صدا زدم و بهش گفتم که من امتحان دارم Smiley چی کار کنم؟؟؟ گفت اعتصابه و نمی تونید وارد دانشکده بشید، گفتم اون یکی در بازه یا نه، بهم گفت هیچ کلاسی برگزار نمشه، نگاهی به شمکم انداخت و گفت بهتره که برگردی، منو می گی Smiley

ولی شیطونه گفت نه برنگرد، رفتم دم اون یکی در ورودی، اونجا هم بسته بود و دانشجوهای اعتصاب کننده جلوی در بودند، چند تا از بچه ها رو دیدم که اومدند و مثل من پشت در هستند، پرسیم چیکار کنیم؟؟ اریک گفت تماس گرفتم با لابراتوار الان منشی میاد که ما رو ببره داخل، بعد از چند دقیقه مارسل رسید و ما رو برد داخل

القصه اینکه رفتیم و این امتحان رو هم دادیم، چهار ساعت و نیم کامل سر جلسه امتحان بودیم، دخترم هم دیگه خسته شده بود وکلی به مامانی لگد می زد و می گفت که دیگه پاشو بسه Smiley ولی من تیکال می کردم، باید این امتحان رو هم میدادم Smiley

باید این رو هم بگم، که توی مدارکی که برای امتحان داده بود، هوارتا مقاله که باید سنتز براش می نوشتیم که موضوعش ورزش و جامعه بود یه مقاله هم درباره ورزش زنان ایرانی بود، که نوشته بود که زنان ایرانی نمی تونند برند استادیوم، نمی تونند فوتبال بازی کنند، بازیهاشون فیلم برداری نمیشه، از تلوزیون پخش نمی شه و ....Smiley

*** وقتی داشتم از دانشکده خارج می شدم از اونجایی که درها بسته بود، به یه آقایی گفتم ببخشید من از کجا می تونم خارج بشم، یه نگاهی به نی نی در شکمم انداخت وگفت بیایید اینجا، اینجا خلوت تره و مطمئن تر Smiley، من هم کلی کیف کردم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 26 اسفند 1384  02:03 ق.ظ

یه خورده که فکر می کنم یاد این فیلمهایی می افتم که توش نشون میده زندانی ها روی دیوار به نشانه گذر هر روز یه خط می کشند، عسل مامانی، من هم شدم مثل اونها، گاهی احساس می کنم که دیگه افتاده تو سراشیبی و دیگه چیزی نمونده، ولی بیشتر وقتها زمان دیر می گذره، Smileyخصوصا از وقتی که دیگه وسایلت رو جمع و جور کردیم، از روزی که با بابایی اتاق رو برات درست کردیم، و از زمانی که گهواره قشنگت منتظره که بیایی و توش بخوابی، از اونوقتهاست که دیگه کارم این شده که می رم سر گهواره و تصور می کنم که اومدی و مثل یک فرشته ی ناز در خواب لبخند می زنی،

                            حالا ببین فقط یه فرشته کم داره!!!

راستی بهت نگفتم از چند روز پیش شروع کردم و یه دفتر نی نی برات درست کردم، و یه چیزهایی توش چسبوندم، منتظرم که بیای تا اثر دست و پات رو هم توش مهر بزنم (البته نترسی ها) مامانی دیگه نقشه ها برات داره، Smiley

تازه دیروز هم یه خرگوش خوشگل برات گلدوزی کردم و روی یه سارافون سفید که برات خریده بودم دوختم، نگاهش می کنم و بغلش می کنم، با تصور اینکه تا چند ماه دیگه می تونم تنت کنم قند توی دلم آب می شه Smiley

چیه عزیز دلم، می دونم که داره کم کم جات تنگ می شه، مامانی خوبه خوب بزرگ شو، البته نه اینقدری که دکتر جان مجبور بشه مامانی رو پیخ پیخ کنه ها!!! حواست جمع باشه، به اندازه بزرگ شو، به جان خودم اگه هوای من و داشته باشی، جبران می کنم Smiley

داشت یادم می رفت، قلمبه من، امروز برات یه موبیل موزیکال گرفتم، وصلش کردم بالای تختت، و هر از گاهی که گذرم می افته روشنش می کنم تا برای مامانی بچرخه، خوب مگه دیه، خرابش نمی کنم که!!!

چند هفته دیگه، فقط چند تا خط خطی دیگه باقی مونده!! Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 23 اسفند 1384  03:03 ق.ظ

امروز اولین بسته کوش دخترم را خریدیم و کلی هم با داریوش برنامه داشتیم Smiley ، داریوش به من گفت که برش دارم، من هم می گفتم بی کلاسیه من نمی گیرمش، راه که می رفتیم با شوخی همه اش قایمش می کردم Smiley، تازه دخترم اگه بدونی چقدر گرونه، به قولی اگه پول کوشهات رو جمع کنیم می تونی تا چند ساله دیگه صاحب یه ماشین بشی Smiley

ولی همه راه رو تا برگردیم شوخی بود، الهی که من قربونت برم ، سی و هشت روز بیشتر نمونده و روز به روز سنگین تر می شی، راستی امروز برای عزیزکم یه رو انداز صورتی خریدم که عکس یه بع بعی روشه، مشغول خرید که بودم احساس کردم یکی زل زده بهم، برگشتم یه نگاهی کردم دیدم خاله شوشووووووووو

خیلی تعجب کردم ولی خوب بود دیگه با هم خرید کردیم و بعدش هم برای نهار کباب ترکی زدیم تو رگ  Smiley


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 1 فروردین 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 23 اسفند 1384  02:03 ق.ظ

دیروز رفتیم آزمایشگاه برای انجام یه عالمه آزمایشی که دکتر جون برای مامانی پیچیده بود، ولی نشد بهمون گفت که اول اینکه باید یه شکر مخصوص بخرید، بعدش هم باید صبح ناشتا بیایی Smiley ما هم رفتیم دنبال بقیه کارهامون، و همینطور داروخانه، ولی بهمون گفتند که ما از این شکرها نداریم و خود آزمایشگاه باید بهتون بده Smiley، صبح امروز قبل از اینکه برم آزمایشگاه بهشون تلفن زدم و گفتم من چیکار کنم؟؟؟ بهم گفت عجیبه!! ولی یه داروخانه هست نزدیک آزمایشگاه اومدنی برو اونجا حتما داره، من هم که ساعت نه و نیم بود راه افتادم، ببلللهههه این داروخانه بهم داد، و رفتم آزمایشگاه، ازم دوباره مثل همیشه هوارتا خون گرفت، بعدش یه لیوان آورد برام گفت بخور، واااااااااایییییییی که چقدر شیرین بود Smiley، چشمام رو بستم و یه دفعه همه رو سر کشیدم

بعد یه ساعت دوباره ازم خون گرفت، سرم داشت گیج گیج می رفتSmiley آخ دخمل مامانی اگه بدونی چه جوری بود

الان خونه هستم، تا رسیدم ناهار و میوه و آب ولی خوب چون سرما خوردگی هم دارم، چشمهام حسابی قلمبه شده، تازه برای بعد از ظهر هم باید برم آزمایشگاه برای یه کار دیگه Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 10 اسفند 1384  04:03 ق.ظ

شرمنده، دیروز داشتم یادداشتم رو می نوشتم که همسر جان آمد و گفت که بریم خرید، گفتم چیزی احتیاج نداریم، گفت نه یه چیزهایی می خواهیم، شکر نداریم Smiley از اونجایی که دیر بود، زودی کارم رو بستم و رفتیم خرید تا فروشگاهها بسته نشده، (بنابراین از من می شنوید اگه چیزی می خواستید که همسر جانتان براتون بخره توی وبلاگتون بنویسید، ظاهرا خیلی کارسازه، کاشکی من چیز دیگه ای نوشته بودم نداریم)  Smiley

 

القصه، کجا بودیم ادامه دیروز و قصه شکر،

تصمیم گرفتم کرپ(ک با ساکن، ر با کسره، پ ساکن) درست کنم، کرپ یه مدل نان بسیار نازکی است که خوشمزه هم هست، معمولا افراد داغش رو برای خوردن ترجیح می دهند، مدل های مختلفی هم داره، می شه کرپ رو با شکلات، شکر، انواع مربا و یا عسل خورد، برای صبحانه خیلی می چسبه!!

چند تا از عکس هاشو می زارم تاببینید. (اگه بشقابم رو پس بیارید براتون درست می کنم)

  

 

حالا، کجا بودیم، پا شدم که برم کرپ درست کنم، یه دفعه یه نگاهی انداختم به جاشکری که برای صبحامه استفاده می کنیم، اگه گفتید چی دیدم، ش ک ر  Smiley من هم که همه اش 150 گرم بیشتر نمی خواستم، اندازه اش رو که دیدم، کافی بود، خلاصه اینکه آخرش کیک شکلاتی رو درست کردم، این هم عکسش،

                 

 

ولی ظاهرا این قصه سر دراز داشت، غروب ماری تماس گرفت گفت ببخشید می شه من فردا بیام؟؟؟ Smiley

من بشقابم رو می خوام!!! Smiley چی بگم بهش گفتم باشه کیک رو نگه می دارم برای فردا!!(نگه چاره دیگه ای هم داشتم)

فردا شد و اومد، نگو دیروز که نتونسته بود بیاد رفته بود خرید و خسته بود، و اگه درست حدس زده باشم بیشتر برای این رفته بود خرید که برای من هدیه بگیره!!

خیلی خوشحالم کرد این هم دومین هدیه دخترک گلم، خیلی خوشکله، حالا اگه گفتید کادوش چی بود، برای راهنمایی این عکسش

              


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 8 اسفند 1384  08:02 ق.ظ

*نمی دونم این روزها درست چه اتفاقاتی داره برام میافته، احساسات عجیب و غریبی دارم، هوای عید و سال نو، هوای دخترک گلم، و هوای درس و مشقهام Smiley

امروز سر کلاس همینطوری رفته بودم تو فکر که چه چیزهایی مونده که باید بخرم برای گلم و رفته بودم تو فکر، و تو خیالاتم داشتم موهای دخترم رو شونه می کردم و نازش می کردم ولی خواستم موهاش رو ببندم دیدم که کش ندارم، یه دفعه یادم اومد که وایییی من برای دخترم گل سر، گش سر، سنجاق سر، به قول مادربزرگم سوسکه سر و .... نخریدم Smiley  خوب مهمه دیگه، مگه نه؟؟؟  باید برم اضافه اش کنم به لیستم.

**ماری رو دیدم ازم پرسید چقدر دیگه مونده؟؟ با شوخی گفتم چهار ماه، چشاش شد اینطوری Smiley، بعد گفتم نه همه اش یک ماه و سه هفته دیگه، بهم گفت که باید بیارم بشقابتون رو پس بدم، خوشحال شدم، بهش گفتم باشه پس من یه کیک میپزم تا وقتی اومدی با چایی بخوریم.

اومدم خونه و با خودم یه نقشه کشیدم، گفتم الان یه کیک شکلاتی آماده می کنم و بعد از اینکه خوردیم یه تیکه کیک هم میدم که ببره برای رمی (هماتاقیش) این طوری مجبور می شه دوباره چند وقت دیگه بیاره بشقابمون رو پس بده، و م باز هم یه کیک درست می کنم و ...Smiley چی کار کنم دیگه بچه خوبیه و من دوست دارم که تند تند ببینمش، البته راه دوری نیست، طبقه بالا، ناگفته نماند که تازه اومدند اینجا.

ولیییییییی، اومدم خونه همه چیز رو آماده کردم ولییییییییی هیییییی گشتم دنبال شکر، شکر ، شکر،  Smiley شکر نداریم، تموم شده، چیکار کنم که نقشه ام نقشه بر آب شد Smiley

ولی نه من می تونم  یه چیزی درست کنم که شکر نخواد، حالا می بینی!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 4 اسفند 1384  07:02 ق.ظ

پریروز مادر دخترم قرار بود برود پیش پزشک، از آنجا که من خودم قرار دکتر داشتم و خیلی هم کار اداری داشتم نتوانستم بروم صدای قلب دخترم را بشنومSmiley

 خلاصه این که اومدم خانه و ساعت ها منتظر شدم تا مادر و دختر برگردند. سه چهار ساعت گذشت و نیامدند. من ناراحت شدم گفتم کاش تلفن همراه را به او می دادم که حداقل بتوانم به او زنگ بزنم. بالاخره آمد، کجا بودی منو نصفه جون کردی؟؟؟  تو نگو رفته سونیا همکلاسیشو پیدا کرده و بعد دیر کرده ... Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 اسفند 1384  02:02 ق.ظ

*دختر گلم، عسل مامانی، دیگه دلم برات تنگ شده، درسته که رمان سریع می گذره ولی نه همیشه، هر روز با خودم فکر می کنم یعنی دختر مامانی الان چی کار می کنه؟ آیا دلش برای من و بابا تنگ شده؟؟ ولی یه وقتی فکر نکنی دلم می خواد که زود بیای هاااا!! نه اصلا، می خوام که به موقع بیای، تا بتونی خوب بزرگ بشی Smiley  و وقتی که اومدی مامان نگرانت نباشه، اونوقت فقط باهات بازی کنه و کلی حال در وربکنه.

**دیروز رفتم بیمارستان برای ویزیت ماهیانه، اولین باری بود که تنها رفتم، بابایی همیشه میومد تا با هم بریم و فرصتی بود که می تونستیم ببینیمت و صدای قلبت رو بشنویم، ولی دیروز بابایی خودش یه ویزیت دکتر داشت، بنابراین نتونست بیاد، در ضمن دیروز خانم دکتر گفت که همه چیز خوبه و برای سونوگرافی مجدد هم گفت که به نظر من لازم نیست ولی چون سونوگراف گفته برات می نویسم تا بری، ولی با این همه اوضاع و احوال دخترتون توپه  Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 22 بهمن 1384  03:02 ق.ظ

* مشغول خوردن شام بودیم که یه دفعه بابایی یه نگاهی به من انداخت و گفت برام سوال شده که مگه این نی نی چقدریه که این همه جا گرفته؟؟؟

من: وااااا!!!! بابایی مثل اینکه من یه نی نی دارم با مخلفات Smiley

 

 

* دخترک عزیزم خوش به حالت، اگه بدونی چه بابایی ناز و مهربونی داری که من گاهی اوقات بهت حسودیم می شه، البته مامانی خوبتری داری که بابا به این خوبی برات پیدا کرده، بابا داریوش تصمیم گرفته بود که برات یه هدیه بخره!! چند وقت پیش بود که ازش پرسیدم، خوب کی بریم هدیه دخترمون رو بخریم؟؟؟؟ طاقت نیاورد و نتونست تو دلش نگه داره زودی جوابم رو داد بخریم نه، بخرم!!!!!!!! Smiley من و میگی، بهم برخورد غلام!!! مگه من و شما داریم داریوش جان؟؟؟ آره دیگه باباییه دیگه، خلاصه اینکه شنبه بود که از فرصت استفاده کردیم

اگه بدونی چه پلاک خوشگلی برات گرفته!! تازه روش هم نوشته دوستت دارم، آخه بابا جون می خواد که بدونی دوستت داره، و این هدیه رو به عنوان اولین هدیه ای که دریافت می کنی برای همیشه نگه داری.  Smiley

 

و اما دختر نازم بهم قول بده که این رو هیچ وقت فراموش نکنی و تو هم همیشه بابایی رو دوست داشته باشی و دختر خوبی باشی، همه حرفهات رو براش بگی و هر وقت دل بابایی گرفته بود همدمش باشی،  

 

*چند روز پیش همینطور که مشغول آشپزی بودم حسابی رفته بودم تو فکر و خیالات، به خودم می گفتم اگه ایران بودم الان دیگه وقتش بود که برات سیسمونی بیارن و خاله جون اتاقت رو برات درست کنه و بعد هم یه جشن خانوادگی بگیریم، بعد از تولدتت هم همه میان دیدنت و برامون هدیه میارن، آخه من خیلی هدیه گرفتن رو دوست دارم، القصه شب بود که آندره تماس گرفت!!

بعد از خوش و بشهای معمولی بهم گفت می خواستم بهت پیشنهاد بدم که 15 روز قبل از زایمانت رو بیای بمونی پیش من، تا من ازت مراقبت کنم تا بتونی حسابی استراحت کنی، آقا من رو نمی گی همچین از خوشحالی بغض گلوم رو گرفته بود که به زور تونستم ازش تشکر کنم، خیلی تحت تاثیر محبتش قرار گرفتم، واقعا باید بگم با تمام کارهایی که برام می کنه اینجا جای مادرم رو برام پر می کنه، ولی چه حیف که نتونستم قبول کنم، آخه از طرفی دلم نمیاد تو زحمت بندازمش از طرف دیگه روزهای آخر حساسه، و اونطوری که من شناختمش اگه برم پیشش نمی زاره دست به سیاه و سپید بزنم و من می مونم و شرمندگی و آخر اینکه هیچ جا خونه خود آدم نمی شه،  بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم، دلم ترکید و حسابی گیره کردم، آخه من مامانم و می خوام  Smiley

 

* و اما امروز رفتیم پیش دکتر کاترین، و من حسابی شکایت بابایی رو کردم، در مورد این مطلب داریوش بعدا می نویسه ولی من همینقدر بگم که بهم گفت اشکالی نداره اگر یه ذره، فقط یه ذره با دست فشار بدی تا بتونی سرو و کله نی نی رو حس کنی، من هم که این یه قلم رو فقط بلد نبودم از وقتی اومدم خونه اینقدر گشتم تا پاهات رو پیدا کردم، و اینقدر مزه داره!!! نمی دونم وقتی بهش دست می زنم قلقلکت میاد یا نه ولی در هر صورت زودی عکس العمل نشون می دی، قربون دخترم برم که اینقدر سرعت عملش بالاست Smiley

 

* دخترک گلم چند وقتی که مامانی شروع کرده به یاد گرفتن لالایی، چندتا چسبوندم رو در کابینتها و وقتی مشغول کارم، شروع میکنم به خوندن تا یواش یواش حفظ بشم، آخه من خیلی دوست دارم که برات لالایی بخونم، نظرت چیه؟؟؟ Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 15 بهمن 1384  03:02 ق.ظ

خدمت شایا جون و آرزو جون و کسانی که ثبت نام مهد براشون  سوال شده:  خدمت شما عرض شود که تازه ما تنبلی به خرج دادیم و دیر اقدام کردیم اگه بتویم جا پیدا کنیم شانس آوردیم، یه معلمی داشتم که می گفت همین که تصمیم گرفتید بچه داشته باشید باید تو ۱۰ یا ۲۰ تا مهد ثبت نام کنید، یعنی حتی قبل از اینکه مطمئن بشید که بچه دارید!

راستش اینکه ما می گیم مهد شاید درست نباشه ولی نمی دونم به فارسی  دقیقا باید چی گفت در زبان فرانسه می شه crech  یعنی جایی که بچه های زیر سه سال را نگه می دارند، مادر ای این بچه ها معمولا یا کار می کنند یا درس می خونند ، بنابراین نمی تونند بچه داری کنند، اینجا هم که مثل ایران نیست که همه کنار مامان جون باشند و مادربزرگ با کمال میل و محبت براشون بچه داری بکنه!!

بنابراین باید چی کار کرد؟؟؟؟ آفرین باید نی نی رو برد به این مراکز شیرخوار نگهداران، البته نباید فراموش کرد که معمولا این نی نی ها شیر خشک خواران هستند. البته من نمی خوام فقط به دخترم شیر خشک بدم ولی میخوام یاد بگیره و بتونه عادت کنه، چون از اونجایی که ناچارام نی نیه نازم رو  چند ساعت در هفته از خودم دورش کنم بلایی سرش نیاد و گرسنه نمونه!!!

خدمت نازخاتون جان، آره عزیزم، شنیدم ولی ندیدم، دیروز که رفته بودم دانشگاه منشی گروه با یه هیجانی تعریف می کرد که دلم آب افتاد من هم خیلی از این برنامه ها خوشم میاد، و هر از گاهی که به تورم میوفته ولش نمی کنم، ولی این یکی رو ظاهرا از کف رفت.

خدمت مامی خرگوشه، عزیز  من چند بار اومدم دنبال لینکی که گذاشته بودی ولی وبلاگت باز نشد که نشد، برای همین برات نامه نوشتم، یه نگاهی بکن ببین کجای کار اشکال داره، قربانت

مامی خرگوشهههههه، این آدرس هم باز نمیشه، بگو من تیکال کنم آخه؟؟؟؟ Smiley


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 16 بهمن 1384
نظرات()   
   
چهارشنبه 12 بهمن 1384  02:02 ق.ظ

امروز رفتیم مهد کودک تا تک آساره ام (ستاره ام) را ثبت نام کنیم و از اول سپتامبر هفته ای چند روز آنجا باشد تا مادرش بتواند به تحصیلاتش ادامه دهد. چند تا از مسئولان مهد را دیدیم که داشتند به بچه های کوچولو با شیشه شیر می دادند. بعضی از بچه ها داشتند گریه می کردند. دلم سوخت، یعنی دخترم می خواهد اینجا بیاید و در فراق مادر و پدرش گریه کند. به همین خاطر با خودم گفتم که نباید بیش از سه روز دخترم توی مهد بماند. بعد که با مدیر صحبت کردیم گفت حداقل باید هفته ای چهار روز مهد باشد، دلم بیشتر سوخت. البته باید منتظر ماند که ببینیم آیا جا برایش پیدا می شود.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 9 بهمن 1384  08:01 ق.ظ

 هفته قبل یه امتحان داشتم که خیلی هم سخت بود به همین دلیل فرصتی برای نوشتن نداشتم. الان خیلی بهتره خوب حالا یه عکس خوشمزه، خیلی دلم میخواد که عکسهای نی نی خودم رو بزارم اینجا ولی تا وقتی که  بتونم، حالا از اینا ببینید:

یه مطلبی خوندم که می گفت نوزاد در هر یک ساعت تا بیست بار تکون می خوره ولی این حبه من که بیست دفعه که عددی نیست. رکورد شکسته  گاهی به نظر میاد که داره فوتبال بازی میکنه  گاهی هم می رقصه ولی شیطونک دیشب نذاشت بخوابم نمی دونم چرا؟؟؟؟ ولی وقتی که تکون می خوره خیالم راحته

الان چنیدین ماهه  که دیگه  من اجازه کار کردن ندارم، البته خیلی عالیه چون دیگه نه ظرف میشورم، نه لباس و ...گاهی یواشکی یه کارایی میکنم به شرطی که بابایی صداشو نشنوه، وگرنه میاد سراغم. البته خیلی هم عالی نیست چون این بابایی با این کاراش حسابی من رو شرمنده میکنه البته گاهی هم حسودیم میشه به این شنگولم، چند وقت پیش یکی از دوستان میگفت که دختر هبوی مامانش میشه!!!! مثل اینکه یه خورده  درسته، مال من که هنوز به دنیا نیومده وضعم اینه، چیه؟ خوب معلومه  درست بشین بچم له نشه، غذا بخور بچم گشنه اس، بار سنگین برندار بچم ... پس مامانی چی!!!!!

مطلبی که مدتهاست توی ذهنم می چرخه اینه که من الان دو تا قلب دارم!!! دوتا و این کشف جدیدم رو می خوام هر چه زودتر به ثبت برسونم تا بلایی سرش نیومده تازه این که چیزی نیست بیشتر که فکر کنم چهار تا دست، پا، چشم، گوش و ...


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 11 بهمن 1384
نظرات()   
   
شنبه 1 بهمن 1384  01:01 ق.ظ

دیروز اولین باری بود که باید میرفتم پیش خانم دکتری که قراره دیگه تا ماه نه پیشش باشم، ساعت هشت صبح بیدار شدیم و دل ای، دل ای، آماده شدیم و راه افتادیم، ساعت ده قرار داشتیم، ساعت نه و نیم بود که رسیدیم و دنبال بخش مربوطه بیمارستان رو دور کامل زدیم تا رسیدیم به قسمت دانشگاه (زایشگاه) وارد سالن که شدیم وایییییییییییییی مامانم اینه تا حالا این همه مامان آینده یه جا ندیده بودم!!  رفتیم دنبال مادام دکتر گشتیم تا اینکه دست از پا درازتر فهمیدیم که ما برای ۲۴ روز دوشنبه قرار ملاقات داریم، من و باش به خودم گفتم دانشگاه امروز تعطیل که دخترم مهمتره ، از اینجا رونده و از اونجا مونده از بیمارستا زدیم بیرون و من که اومدنی گیلاس دیده بودم برگشتنی بابایی برام  گیلاس گرفت، و بعد هم برای سو استفاده هم که شده بود  رفتیم اوشان برای خرید، برا یه  لیف و حوله خوشگل گرفتم و یه دست لباس برای ۶ ماهگی و شیشه شیر!!!!  وبرای مامان دخترم هم زولبیا، خیلی خسته شده بودیم نهار خوردیم و برگشتیم، داخل اتوبوس که بودیم طاقت نیاوردم، در بسته زولبیا رو باز کردم و کمی خوردیم  ولی چشمتو روز بد نبینه از اونجایی که دستمون حسابی پر بود......

غروب بعد از اینکه داریوش از خواب بیدار شد چایی دم کردم ، و به خودم گفتم با زولبیا می چسبه، هی بگرد دنبال زولبیا، آره توی اتوبوس مونده بود به همراه کروسانهای تازه و خوشمزه ای که ازشون نخوردم، ولی اگه بدونی اگه از زولبیا نخورده بودم الان حتما چشم بچم بابا غورغوری می شد.

نتیجه اخلاقی اگه چیزی دلت خواست همون موقع خیلی بخور!!!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 2 بهمن 1384
نظرات()   
   
سه شنبه 27 دی 1384  03:01 ق.ظ

دخترم هنوز چند روزی بیشتر نداشت که اولین سفر خارجی خود را به فرانسه آغاز کرد و این در حالی بود که ما از حضورش اطلاعی نداشتیم و سپس در شش ماهگی یک سفر خارجی دیگر به موناکو داشت ولی بعد علی رغم خستگی سفر دوست داشت که اسپانیا را هم ببیند و در نتیجه به بارسلون سفر کرد و سه روز در اسپانیا به سر برد. سفر بعدی دخترم احتمالاً به قطب شمال و کشورهای اسکاندیناوی خواهد بود.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 27 دی 1384
نظرات()   
   
شنبه 24 دی 1384  09:01 ق.ظ

دیروز ویزیت ماه ششم بود، مثل همیشه با داریوش رفتیم پیش دکتر جون، تازه با خودمون دوربین هم برداشتیم تا اگه دفعه آخر پیش این خانم دکتره با هاش یه عکس بگیریم، طبق معمول رفتم برای انجام ویزیت، اتاق بغلی، داریوش که حسابی بد عادت شده، از دکتر پرسید من هم می تونم بیام، آخه فقط ماهی یه بار می تونه دخترمون رو ببینه، ولی دکتر جون آب پاکی رو ریخت رو دستش و گفت امروز نمی خوام سونو انجام بدم!!! خانم دکتر که گوشی رو گذاشته بود رو شکمم برای شنیدن صدای قلب نوزاد من یه دفعه دیدم که داریوش از گوشه در سرش رو آورده داخل، درست مثل بچه هایی که یه کار بدی کرده باشند و از ترس مامان و بابا اول اتاق رو می پان تا بعد وارد بشند، ناخواسته خندم گرفت و تو دلم غش کردم، دکتر هم چون پشتش به در بود داریوش رو نمیدید، فکر کرد من از شنیدن صدای قلب دخترکم دارم می خندم.


  • آخرین ویرایش:شنبه 24 دی 1384
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 دی 1384  10:01 ق.ظ

چرا، می خوام آپ کنم و خیلی چیزها دارم بنویسم، راستش تازه از سفر برگشتم و دارم به کارهای عقب مانده می رسم. تازه شروع کردم برای دخترم خرید کردن. امروز براش یه پیرهن گل گلی خریدم، که یه پاپیون کوچیک جلوش داره و از پشت تکمه می خوره به اضافه سه دست لباس خوشگل که ست هستند، تازه دلم میخواست شلوار لی هم بخرم ولی خودم رو کنترل کردم، البته هنوز وقت دارم. شاید خریدم

از سفر بگم من که حسابی خسته شدم وای به حال دختر گلم، البته تمام سعی من و داریوش این بود که مراقبش باشیم، وخیلی خیلی اذیتش نکنیم، حالا باید از خودش بپرسم که چطور بوده، سه هفته است که اضافه وزن ندارم الان ۶۰ کیلو شدم، اولش حسابی نگران شده بودم و به خودم میگفتم که حتما یه جای کارم لنگ میزنه، بعد که با دوستان صحبت کردم کمی خیالم راحت تر شد، دوستان می گفتند که هیچ مادری دوران بارداری را مثل هم سپری نمی کنه و واقعا برای همه متفاوت است.  راستی دیروز یه مطلبی خوندم که برام واقعا جالب بود، نوشته بود که جنین از ۴ ماهگی یواش یواش چشماش رو باز می کنه و اونها رو حرکت میده تا عضله های چشمش قوی بشند و هر از گاهی وقتی به شکم مادر نور بتابه می تونه یه چیزهایی ببینه، جالبه نه، من هم سعی می کنم هر از گاهی بهش اجازه بدم که ببینه!!!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 دی 1384
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 آذر 1384  03:12 ق.ظ

دیشب بود که خواهر جان بزرگ تماس گرفته بود، جویای حال ما بشه، ازم پرسید دختر گلت چطوره، گفتم خاله جان سلام میرسونه، یخچال برگشته بعد از یک هفته به من می گه، راست میگی دختره؟؟ قسم نخوردم براش ولی نزدیک بود موهای سرم رو بکنم، برگشته به من می گه ننننههه منظورم این نیست چرا دختره، آخه تو خانواده ما همه دختر ها اولین بچشون پسره به خاطر همین منتظر نبودیم!!

خوب به من چه، بده برای بچه هاتون یه دختر خاله دست و پا کردیم؟؟؟؟ قربونش برم دختر خودمه و یه عالمه هم دوسش داریم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 آذر 1384  03:12 ق.ظ

امروز وقتی از خواب بیدار شدم، آب گذاشتم بجوشه، بعد اومدم میلم رو چک کنم که دیدم وااای  مامانم اینا یه نامه دارم از دخترم، تازه به انگلیسی نوشته بود، بگم چی نوشته بود؟؟ باشه می گم، نوشته بود که مامان دوست دارم!!!

خیلی خوشحال شدم، آخه چند تا مامان توی دنیا وجود داره که بچه 5 ماهشون براشون نامه بنویسه، به داریوش که گفتم، گفت که برای من هم فرستاده ولی به زبان فرانسه، می بینی دخترمو، بابایی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 19 آذر 1384  11:12 ق.ظ

ظهر بود که دوپویی تماس گرفت، برامون یه ماشین پیدا کرده بود، ولی من هم می خواستم باهاش تماس بگیرم چون یه خبر داشتم براش، حدس زدنش سخت نیست، بهش گفتم که دیروز رفتم دکتر و بهم گفت خوب دختره، و وقتی که من تایید کردم خیلی خوشحال بود، به من تبریک گفت و می گفت که من حدس می زدم که دختر باشه و شروع کردم براش جوراب ببافم، خیلی خیلی خوشحال شدم، از محبتی که نسبت به من داره، چون وقتی اینها از این کارها برای کسی انجام می دند یعنی که خیلی دوستش دارند، وگرنه می رفت و حاضری می خرید، خصوصا که می گفت بیست ساله که این کار رو نکردم، پیش خودم فکر کردم که حتما این جورابها را برای همیشه نگه می دارم و برای دخترم از دوپویی خواهم گفت.

بعد از نهار رفتیم که کارت تلفن بخریم، شب با خونه تماس گرفتم و به رعنا بود که خبر را گفتم، و بهش گفتم که بقیه کار با اون، یعنی به بقیه هم خبر بده .


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 25 مهر 1385
نظرات()   
   
جمعه 18 آذر 1384  03:12 ق.ظ

بالاخره پس از مدتها درگیری بر سر انتخاب عنوان وبلاگ یه وبلاگ راه انداختیم، چه اسمهایی که انتخاب نکردیم، یا من موافق نبودم یا داریوش مخالف،وقتی هم به توافق می رسیدیم، عنوان انتخاب شده قبلا توسط فرد دیگری استفاده شده بود،  ولی آخرش موفق شدیم و خوشبختانه اگر نه باید تا سالهای سال دنبال اسم می گشتیم، البته نکته مثبتش این می شد که تا اون موقع بچم به دنیا آمده بود و خودش می تونست بهمون بگه،

فردا برای انجام سونوگرافی و ویزیت ماه پنجم باید بریم دکتر و نباید یادم بره که باید قبلش برم دنبال جواب آزمایش، آخه هر ماه باید آزمایش خون بدم و طبیعتا جوابش رو به دکتر نشون بدیم، اونطور که دفعه قبل گفت این دفعه قراره بهمون بگه که جنسیت بچه چیه، البته ما که دیونش کردیم چون از اولین ماه شروع کردیم و هر ماه ازش می پرسیم، خانم دکتر بچمون دختره یا پسر، تازه به این فکر می کنم اونهایی که تصمیم می گیرند جنسیت بچه را تا موقع تولد ندونند چطور طاقت میارند؟؟


  • آخرین ویرایش:جمعه 18 آذر 1384
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 آذر 1384  09:12 ق.ظ

این وبنوشت به یادداشت های داریوش و سپنتا اختصاص دارد که برای فرزند خود که هنوز مشخص نیست  پسر است یا دختر  می نویسند. البته به زودی خواهیم دانست یعنی فردا. به هر حال با توجه به این که او رؤیای زندگی ماست و امیدواریم که به زندگی ما شادی و شادکامی بخشد نام این وبنوشت را تیناب گذاشتیم. ای فرزندم به عرصه وب خوش آمدی.  خداوند تو را از گزند حوادث روزگار محفوظ بدارد.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 آذر 1384
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic