تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور - مطالب نیکو
جمعه 12 شهریور 1389  11:24 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

نیکوی دو ساله راه میره، خودش تنهایی غذا می خوره، کولا (شکلا) رو خیلی دوست داره. خرگوشک که نباشه جز بوی مادر چیزی آرومش نمی کنه. نیکوی دو ساله با خواهرش خاله بازی می کنه و چایی و غذاهایی که تیناب درست می کنه رو مثلا می خوره. عاشق آب و حمام هست و هر چقدر تو آب بمونه باز خسته نمیشه. نیکوی دو ساله من طالبی رو دوست نداره. میره سر یخچال و دنبال دسر می گرده، هر چیزی هم پیدا کنه یکی برای خودش بر میداره و یکی برای آنو (همون آبجی جون). خیلی مهربون هست. عاشق سگ و گربه هست و به همه حیوانات میگه میومیوم. هنوز هم یاد مامای و پاپی هست، گاهی هی می گه ملی، مصون، نانا (کیانا) و البته بابا. نیکوی دو ساله من دیگه پوشک نداره ولی هر از گاهی شلوارش رو خیس می کنه. وقتی از شکل یه غذا خوشش نیاد میلی برای خوردنش نداره. خیلی دوست داره تو کارای بزرگترا کمک کنه، مثلا اسباب کشی. با دیدن من آغو**شش رو باز می کنه و می دوه به سمتم با لبخند و شادی. خودش مساک میزنه و اگر چیزی از خمیر دندون خوشمزه باقی موند تف می کنه بیرون . نیکوی دو ساله من می تونه تمام درها رو باز کنه....

نیکوی دوساله من دوست داشتنی و خوشمزه هست.
 تولدت مبارک عسلم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 15 فروردین 1389  11:23 ق.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

توی سالن صندلی ها رو گذاشتم زیر میز. میز کوچیک وسط سالن روی میز  بزرگ هست. آخر هفته که میشه صندلی کوچیک تیناب رو هم توی حمام پنهان میکنم. اینها همه اش به خاطر دستای کنجکاوی هست که میخوان برن روی میز، بتونند به دستگیره های در برسند و بازشون کنند. 
نیکو رو می بینم که بوبو (یه خرسی که بزرگتر از خودش هست) رو به دنبال خودش توی راهرو می کشه بعد از یک دقیقه که بر می گردم می بینم که خرسی رو گذاشته زیر پاهاش تا دستاش رو برسونه به دستگیره در حمام، نتیجه این می شه که خرسی رو قایم می کنم. بعد از مدتی می بینم ای بابا در آشپزخونه باز هست و یه خرس دیگه جلوی در 
تیناب داد می زنه مامان، بیا ببین این آتیش پاره رو!!  جعبه اسباب بازی این دفعه پیدا کرده برای بلند شدن. خوشم میاد که پشتکار زیادی داره و از رو نمیره 


  • آخرین ویرایش:شنبه 21 فروردین 1389
نظرات()   
   
شنبه 9 آبان 1388  02:14 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

* پرنده، بالهاش رو باز می کنه و جوجه هاش رو زیر پرهای گرم و نرمش جا میده. نیکو خرسکش رو بغل گرفته، سرش رو میزاره روی پاهام. بازیشون شروع می شه، تیناب خودش رو جا می کنه. مامان منه، حالا نیکو و این بازی کودکانه با خنده های تیناب اوج می گیره.
* نیکو، وقتی بهش می گم چیزی بهم بده، شروع می کنه و یکی یکی هر چی که دم دستش باشه میده بهم و بعد برای خودش دست می زنه. خیلی خوب راه می ره دیگه، البته اگر پوست موز زیر پاش نیافته.

* وقتی که بوبو دار میشه. باید بخوابه تا اوفیش رو توی خوابش جا بزاره. یه فرشته ای که میاد و تمام دردها رو می گیره و میبره با خودش. موقع بیداری شاد هست از اینکه دیگه اوفی نداره.
* یه خورده بین خاله ها قاطی کرده، داره کلوچه می خوره می گه این رو مسی درست کرده! می گم نه خدیج درست کرده! می گی یعنی کدوم؟ یعنی مامان علی همینطوری سوال ها ادامه داره، یه دفعه می گه تو خیلی شانس داری! می گم چرا؟ دست هاش رو باز می کنه، میگه برای اینکه یه عالمه خواهر داری ولی من شانس ندارم، من فقط یه دونه خواهر دارم
*مامان من یه عکس می خوام، از همونی که پیراهن سفید تنت هست، یدونه بزرگش رو می خوام که بزاری توی اتاقم، همونی که بابا هم پیشت هست ولی پا نداره . همونی که من هنوز نبودم، همونی که می گفتی من دو تا دختر می خوام ... اینطوری همیشه تو پیشمی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 آبان 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 7 اردیبهشت 1388  01:54 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

coucou


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 15 فروردین 1388  06:10 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

امروز کارش با صندلی چرخ دارش شروع شد. دست های کنجکاوش به طرف هر چیزی حرکت می کنند. خوشحال هست ، از اینکه حرکت دار شده. ولی باز هیچی مزه آغوش مادر رو نمیده. هنوز هم از بوی خوش کودکیش دارم لذت میبرم یه جور بوی نی نی، بوی پاکی، عطر بیگناهی. سرم میزام روی شونه هاش، چشمهام رو میبندم و استنشاق و تلاش برای ضبط و حبس تمام این عطرها. و معلوم هست که تو هم لذت میبری


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 فروردین 1388
نظرات()