پنجشنبه 24 اسفند 1385  12:03 ب.ظ
نوع مطلب: (یازده ماهگی  ،) توسط: مامان سپنتا

اینقدر که هواسمون به اولین تولد عسلی بود و هست اصلا تاریخ عید و سال نو و ... از دستمون در رفته بود، تازه الان فهمیدم که امروز چهارشنبه سوری بود، البته فرقی هم به حالمون نداشت دونستن و ندونستنش، اینجا که از آتیش خبری نیست، دلم می خواد بگم دخترکمون بزرگ شده، آره خیلی بزرگ شده، دیگه خودش بلند می شه و قدم بر می داره ، هنوز نمی تونه کاملا راه بره ولی اون هم خیلی طول نخواهد کشید، یه عالمه هم بابایی شده، می گم بایی در رو نگاه می کنه ،  غروب که صدای قفل در رو می شنوه که داره باز می شه، هر جا که باشه نگاهش می ره به سمت در، و وقتی بابایی وارد می شه گل از گلش می شکفه و می پره بالا، بعدش هم که یه بغل و سر می زاره رو شونه بابایش و هی به من گیلی گیلی میده. تو بغل باباییش خیلی راحت آروم می گیره و زودتر به خواب می ره. Smiley

مدتهاست که می خوام بهش بوس کردن یاد بدم، جاش گاز گرفتن یاد گرفته، امروزه جلوی آینه دیدم روی شونه ام کلی قرمزه، یادم افتاد که جای گاز گازیهای امروزه که گاز می گرفت و کلی غش می کرد،

وقتی از تو سالن می رم بیرون، سریع میاد پشت در، وسط در هم یه شیشه هست، سرش رو می چسبونه به شیشه و تلاش می کنه که تصویر ما رو ببینه و صدا می کنه، اگر هم جوابش رو ندیم سرش رو میکوبه به شیشه، عاشق حیوونایی که می بینه، وقتی سگ و گربه می بینه از خوشحالی نمی دونه چیکار کنه، البته بماند که هفته پیش رفته بودیم بیرون بغلم بود و خواستیم به چند تا خر نون بدیم، همینکه خره نونی رو که دستم بود گاز گرفت، ترسید و گریه کرد من هم دیگه ادامه ندادم.

دیگه اینکه صبحانه خوردنش من و یاد این کشاورزها و دامدارهایی می ندازه که سحر بیدار می شند صبحانه می خوردند بعد از انجام کارهاشون دوباره صبحانه می خورند، خوب این عسلی ما هم یه بار صبحانه خودش رو می خوره بعد هم که ما داریم صبحانه می خوریم ما رو همراهی میکنه، تخم مرغ رو خیلی دوست داره برای صبحانه.

عاشق اینه که کیف من و دست بگیره و دونه دونه وسایل هاشو در بیاره، چند روز پیش یه لحظه سرم و برگردوندم دیدم داره ملچ ملوچ می کنه، دستش و نگاه کردم دیدم که یه گاز گنده از ویتامین لبی که تو کیفم بود برداشته و داره می خوره ، خواستم از دهنش دربیارم خیلی دیر بود ، یه عالمه آب بهش دادم و همه اش منتظر بودم ببینم کی حالش بد می شه ببرمش دکتر ، ولی انگار که بهش ساخته بود Smiley

تازه پریروز که دوباره رفته بود سر کیفم ... اومدم دیدم تو تا بیسکوییت در آوره و با خوشحالی از موفقیت جدیدش مشغول خوردن بود فقط مونده بود از کدوم بخوره، خلاصه یه گاز از این میزد یه گاز از اون یکی، این هم صبحانه سومش بود  Smiley

این همه جا، می ره  زیر میز اول اون زیر هر چی سیم تلوزیون و کامپیوتر هست از پریز بیرون میاره بعد شروع می کنه به قایم باشک، سرش رو پشت رومیزی قایم میکنه بعد آروم آروم میاره پایین بعد که من می خندم دوباره شروع می کنه خنده های شادی که موقع بازی داره دل من و میبره. Smiley

میگم الو سلام، برمی گرده و به تلفن نگاه می کنه، می گم بای بای دستش و تکون میده، بهش می گم برقصیم دستم و می گیره، براش شعر می خونم شروع می کنه به نی نای نای، صداش می کنم و دستام رو می گیرم به سمتش میاد بغلم، وقتی چیزی داره می خوره اگه ازش بخواهیم از به بهیش به ما هم میده و ما تشویقش می کنیم، شب وقتی می برم بخوابونمش به باباییش می گم شب به خیر باهاش خداحافظی می کنه ... Smiley

صبح ها خیلی راحت می خوابه، ولی خواب بعد از ظهرش خیلی سخته، دیگه نمی خوابونمش ولی با توجه به اینکه روزها دارند آروم آروم بلند می شند گاهی تلاش می کنم ولی این من هستم که به خواب می رم ... Smiley

پ.ن. مادر خوانده و پدرخوانده کسانی هستند که می تونند نسبت فامیلی داشته باشند و یا از دوستان باشند که توسط پدر و مادر انتخاب می شند و می پذیرند که فرزند خوانده خودشون رو دوست داشته باشند و چنانچه برای والدین اتفاقی بیوفته مراقب فرزند خوانده خودشون باشند.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 اسفند 1385
نظرات()   
   
شنبه 19 اسفند 1385  11:03 ق.ظ
نوع مطلب: (یازده ماهگی  ،) توسط: مامان سپنتا

امروز یکی از قشنگترین روزهای زندگی بود، دو نفر رسما به زندگی خانواده کوچک ما وارد شدند، و عشق خودشون را به ما هدیه دادند.

لحظه های زیبایی که وصفشون کار آسانی نیست و هرگز فراموش نخواهند شد. لذت داشتن مادرخوانده ای که از اولین روزهای تولد تیناب کنارمون بود و به تنهایی تلاش می کرد جای خالی همه رو برامون پر کنه، و الان هم لذت داشتن یک پدر خوانده نازنین، بی ریا و مهربان، که عشق توی چشمهاشون برق میزنه و وقتی کنارشون هستی دلت برای هیچ چیز تنگ نمی شه، هیچ چیز!!!!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 20 اسفند 1385
نظرات()   
   
جمعه 11 اسفند 1385  11:03 ق.ظ
نوع مطلب: (یازده ماهگی  ،) توسط: مامان سپنتا

الان دیگه برق می زنند،  کفش هام خیلی خاکی بودند، خودم واکسشون زدم ها، بعد بابائی هم دید که بلدم کفشهاشو آورده می گه: عسیسم کفشهای منو واکس می زنی؟؟؟ چی بگم آخه، لابد بعدش هم مامانی می خواد کفشهاشو بیاره!!!

             واکس می زنیم....


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو