یکشنبه 29 بهمن 1385  02:02 ق.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: مامان سپنتا

نوعی احساس اطمینان، شاید هم آرامش، یک جور اعتماد به نفس، گام های محکم تر،  شادی بیشتر، شاید هم غرور، لذت بردن، کِیف کردن،

همه اینها فقط به خاطر احساس دوست داشته شدن، بزرگترین احساس و انگیزه زندگی، یک نیاز طبیعی، کاملا طبیعی

نیاز به غذا به هوا برای زنده ماندن و نیاز به دوست داشتن برای زندگی کردن

تبسم و آرامشت رو تو این عکس خیلی دوست دارم

                             


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 29 بهمن 1385
نظرات()   
   
جمعه 27 بهمن 1385  12:02 ب.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: مامان سپنتا

      سرده دیگه !!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 23 بهمن 1385  03:02 ق.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: تیناب

نزدیکه عیده و اینجا هم  به لطف خاله سایا یه خونه تکونی حسابی شده، هل چی گلد و خاک بود، دیده نیس، آخه من تتوری بدم قلبونت بلم خال سایا، تتولی بدم دست مریزاد، تتولی بدم کارت بلف نداله

        


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 23 بهمن 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 17 بهمن 1385  09:02 ق.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: بابا داریوش

روزگاری بابایی دوست های زیادی داشت که من از آنها خوشم نمی آمد . بخصوص یکی از آنها از دوران دبیرستان همراه او بوده و شهرها و کشورهای بسیار با او سفر کرده بود. هرچی گفتم بابایی این دوست جون هاتو کنار بگذار با من هم بازی کن؟ نشد که نشد!!! روزی که بابایی در خواب ناز  بود تصمیم گرفتم که این دوست جون قدیمی بابایی را یک جوری نابود کنم. خلاصه داشتم دونه دونه برگ های این دوست قدیمی بابایی را جدا می کردم که ناگهان صدایی آمد: دختر چیکار می کنی  ؟ من هم دست از سر دوستش برداشتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. این گونه بود که بابایی تصمیم گرفت همه دوست جون هاشو دور از دست من قرار دهد.

تازه یک دوست جون دیگه داره که هووی من و مامانی شده، تصمیم گرفتم این یکی رو هم یک جورایی نابود کنم، اما تا حالا موفق نشدم. گاهی انرژی شو قطع می کنم که تغذیه نکنه ولی بابایی متوجه می شه. گاهی هم می کشمش که بیافته ولی بابایی نمی زاره . به نظر شما این دوست جون ها رو چه جوری از بین ببرم؟ 

          ببینم بابایی نمیاد....

          آخ جوووووووووووووووون!!!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 17 بهمن 1385
نظرات()   
   
پنجشنبه 12 بهمن 1385  02:02 ق.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: مامان سپنتا

دیگه با تعجب بهش نگاه نمی کنی، مثل اینکه به دیدنش عادت کردی، دستت رو به سمتش دراز می کنی، می ترسم که دستت رو گاز بگیره وقتی که سرش رو روی دستت می گزاره، ولی نه بیشتر شبیه اینه که می خواد نوازشش کنی، بعد برمی گرده و به راهش ادامه میده و من مراقبم که دمش رو نگیری،باورت نمی شه که داره دور می شه، دنبالش می کنی و اون هم سرعتش رو بشتر می کنه، مثل اینکه با فریادهات ازش می خوای که نره، ولی اون دیگه رفته...

       موسیو میو میو!!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 بهمن 1385
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic