دوشنبه 2 بهمن 1385  08:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه نهم ،) توسط: مامان سپنتا

    دندونا رو دارید


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 30 دی 1385  10:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه نهم ،) توسط: مامان سپنتا

امروز خیلی دلم خواست، چی؟؟؟

جشن تولد موجودی نازنین که فقط ده روز از تولدش می گذره، باز هم خبر یک معجزه ، دوستی که منتظر یک تولده، یاد آوری خاطرات قشنگ دوران بارداری ، خلاصه این روزهای اخیر هر جا که سر میزنم یه جورایی دلم میخواد، دست خودم نیست یه جورایی یه عالمه خوشحال می شم یه عالمممممههههه

حالا فکر نکنید که اینها رو می نویسم که شما رو آماده کنم برای یه خبری هااا، فقط می خواستم بنویسم تا بدونم علی رغم تمام سختی ها، تنهایی ها، گاهی چشمهای بیخواب، دوران بسیار زیبایی است،دوران بسیار خوشمزه ای است، آنقدر که این دلم ...

 

و اما چشمهای گول گولی دختر بابا، راستش یه جورایی خاکستریه ، گاهی بعضی ها می گن یه کمی آبی میزنه، ولی من آبی نمی بینم، من و بابایی هر دوتامون چشمهامون قهوه ایه، حالا این عسلک به کی رفته چشاش نمی دونم ، ولی می دونم هر جا که می ریم، اولین چیزی که می گن درباره چشمهاشه، باز هم بعضی ها می گن ممکنه عوض بشه برخی ها می گن نه دیگه ثابت شده

روز شنبه رفته بودیم تولد یه نی نی تر و تازه ، داغ داغ، آخرش کلی ملت زدن و رقصیدن و این دخترک من هم جو گرفته بودش  


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 26 دی 1385  03:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه نهم ،) توسط: مامان سپنتا

امروز یه عالمه لذت بردم، یه عالمه با هم بازی کردیم و خندیدیم ، فقط حیف که نمی تونستم بخورمش  ، البته یه عالمه گاز گازیش کردم، عصر بهش یه کیک کوچولو شکلاتی دادم بعد از کلی ملچ ملوچ صورتش شکلاتی شده و با همون صورت خوشمزه صورتش رو چسبونده روی صورتم تا من و بخوره، صحنه خیلی نازی بود

واقعا بعضی چیزها رو نمیشه با واژه ها توصیف کرد، یک هفته ای می شه که دیگه غریبه و آشنا رو می شناسه دخترکمون و این یعنی اینکه باز هم بزرگتر شده، وقتی بابایی با لبخند بهش نگاه می کنه یه خنده ملیح و طولانی می کنه، سرش رو می ندازه پایین و بعد یواش یواش نگاهش رو میاره بالا تا ببینه بازی ادامه داره یا نه و اگر من نزدیکش باشم سرش رو روی سینه من میزاره و بلاش می کنه خودش رو پنهان بکنه

دو تا دندون دیگه هم داره درمیاد ، این دفعه بالا، امروز کار جدیدش این بود که دندون های پایین رو می مالید رو دندونهای بالا ، نمی دونم ولی شاید برای این باشه که چون تازه دارند در میاند جاشون می خاره یا کمی درد داره که باعث شده عسلک ابتکار به خرج بده

یه بازی که خیلی دوست داره اینه که بره سراغ کیف من و دونه دونه هر چی توش پیدا می کنه بریزه بیرون و شادی بکنه، من هم دیگه یه کیف براش پر می کنم از اسباب بازی و میدم دستش تا مشغول بشه

رفتم این . ببینم شنگول و منگول ، البته از مدل قرن بیستمی

این رو هم دیدیم خوشم اومد ، فقیر و دارا

این چند روزه هر جا سر زدم خبر از آرین بود، همه اش بهش فکر می کنم و همه اش به خودم میگم چطور ممکنه ؟؟؟ در هر حال واقعا برای پدر و مادر این فرشته .... نمی دونم چه آرزویی براشون بکنم، اینقدر که این غم وحشتناک و غیر قابل تصوره، کاش که می شد آرین نرفته بود، این کار پرویز پرستویی را تقدیم می کنم به آرین،  بابایی

بعد هم اصلا معلوم نیست تو وبلاگهای مادران چه ویروسی آمده که شروع کردن به حذف، مامان رژینا ، مامان فرین ، دلم گرفت، اگر ممکنه برگردید!!!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 27 دی 1385
نظرات()   
   
یکشنبه 17 دی 1385  06:01 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه نهم ،) توسط: مامان سپنتا

ما برگشتیم ، بعد از یک سفر طولانی، تازه رسیدیم، یعنی یک روزی می شه، بعدا میام می نویسم دربارش

فقط اینکه دختزم خیلی حالش بهتره ولی هنوز کاملا خوب نشده، طفلکی تو این مدت هر دفعه می خوابید و چشماش رو باز می کرد یه جای جدید بود و با تعجب به اطراف خیره میشد ، از وقتی هم که وارد خونه شدیم آلزایمر گرفته، انگار هیچ چیز رو نمی شناسه، گذاشتام تو رورورک گریه اش گرفته بود، دیگه یادش رفته بود چطوری کار می کنه ، بعد از این همه مدت حمام صحرایی وقتی گذاشتم تو وانش می خواست برگرده بغلم   و یه جورایی .وحشت زده بود، قبلا اینقدر زل می زد به لباسشویی و آروم تماشا می کرد، دیروز صداش رو که شنید زد زیر گریه  الان یه ذره بهتر شده ولی خوب دیگه کلا دو هفته کامل مدل زندگیش عوض شده بود، البته دلبریهاش سر جاشه

               من برگشتمممممم


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 17 دی 1385
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic