جمعه 3 آذر 1385  03:11 ق.ظ

نوع مطلب: (ماه هفتم ،) توسط: مامان سپنتا

 در اومدند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 19 آبان 1385  11:11 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه هفتم ،) توسط: تیناب

خیلی وقت است که پدری برای من یادداشت نمی نویسد، نمی دانم چرا؟؟ ولی می دانم که پدرم دوران سختی را می گذراند. ولی پدری مرا خیلی دوست داردSmiley آنقدر که وقتی شبها از قطار خواب جا می مانم، به پیشنهاد مادری مجبورم گاهی یک ساعت گریه کنمSmiley. تا بالاخره کامل خواب از چشمانم می پرد. اما پدری می گوید به محض اینکه گریه می کند سریعا او را آرام کنید تا به قطار خوابش برسد و به خوابش ادامه دهد.

حالا من مانده ام در این میان به ساز Smileyکدامیک برقصم، خلاصه دو سه روزی است که من و پدری خلوت کرده ایم، گاهی اونقدر پدری را اذیت می کنم که از دستم خسته می شود و می گوید دیگر نباید بگذاریم مادری به مدرسه برود. البته پدری غذایم را می دهد، میوه برایم آماده می کند و با کمال میل به من رسیدگی می کند، برای اینکه او بهترین پدر دنیاست.Smiley

                            


  • آخرین ویرایش:شنبه 20 آبان 1385
نظرات()   
   
چهارشنبه 17 آبان 1385  07:11 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه هفتم ،) توسط: مامان سپنتا

همه چیز بسیار عالی پیش میره، جزSmiley

اینکه من و بابایی همیشه موافق نیستیم، یعنی گاهی اوقات سر تربیت نی نی مشکل داریم، ظاهرا هیچ کدوممون هم نمی خوایم از خر شیطون پایین بیاییم Smiley الان خیلی اشکال  نداره ولی وقتی دخترم بزرگ شد که نمیشه Smiley

                 دالی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 19 مهر 1385  03:10 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه هفتم ،) توسط: مامان سپنتا

فکر این که باید شروع کنم به تینابم غذا بدم یه خورده دلهره داشتم، نمی دونستم چی درست کنم، چطور باید باشه؟ هر چی هم که می خوندم فایده نداشت، عمل کردنش چیز دیگه ای بود، می دونستم که معمولا با هویج شروع می کنند،

اگر بدونید چند بار هویج خریدم که برای دختریم غذا درست کنم آخرش سر در می آوردند از سوپها و آبگوشتهای خودمون، وقتی هم که درست کردم، به بابایی نگفتم یه دو سه باری سوزوندم

الان بعد از گذشت یک ماه خیلی بهتر شده، سبزیجات مختلف رو می گیرم، آب پز می کنم ، مخلوط با کمی کره یا روغن زیتون،  همیشه خوشش نمیاد ولی گاهی خیلی خوش طعم می شه

آرام جان

از شش ماهگی به بعد

صبحانه شیر مادر یا شیر خشک

نهار: هویج، لوبیا سبز، کدو تنبل، از هر کدوم کمی (آب پز می کنی ، بعد با میکسر مخلوط و آخرش هم با کمی کره یا روغن زیتون) این رو که خورد برای دسرش یک، دو و یا سه نوع میوه را بدون پوست میکس می کنی ، تیناب که این قسمت رو خیلی دوست داره و اگه گاهی از غذای سبزیجاتش خوشش نیاد آروم آروم از هر دو بهش میدم (موز، گلابی، سیب، هلو، انگور، البته انگور هم من پوستش و دونه هاش رو جدا می کنم و سه یا چهارتا حبه می اندازم، دیگه هر میوه ای جز میوه های قرمز مثل توت فرنگی و یا کیوی و )

ساعت چهار، لبنیات: یه ماست (هشتاد تا صد گرم) یا پنیر ،

شام ساعت 8، باز هم سبزیجات ولی سوپ و کمی پر آب تر ، این رو که خورد بعدش شیر مادر یا شیر خشک

 

سعی کن تنوع غذایی بدی بهش، البته اون وسطهاش من بهش از این غذاهای کودک که پودری هست و با آب یا شیر مخلوط می شه هم میدم،         

یک بار هم تو غذاش گوشت ریختم، دیروز هم ماهی، برای نوع ماهی که می توونی بهش بدی از  دکترش سوال کنی برای گوشت هم از گوشت بره شروع کن بعد گوساله

برای سبزیجات هم دکتر به من گفت همه چی جز، بادمجان، کلم، گل کم(چیزهایی که باعث نفخ می شند) ،

 

اینهایی که اون بالا نوشتم مال یک هفته پیشه که فرصت نکردم پست کنم، دیگه می خواستم بگم آب فراموش نشه، بچه ها هم تشنه می شند، و گوشت به خاطر نیاز بچه ها به آهن. دیگه اینکه دیروز هم برای اولین بار تو غذای تیناب کمی برنج ریختم و البته اولین حریره بادام عمرم رو دست کردم.

آنا جون پیشنهاد خوبی داده، دست به کار بشم برای  نوه هام ثبت نام کنم، آره دیگه فعلا خبری نیست، دو روز پیش رفتم دیدن یه خانمی که خیلی مهربون بود، خونه شون هم نزدیکه خودمونه، تا رفتم تیناب رو گرفته بغلش  و کلی محبت، ازش خوشم اومد ولی خوب هنوز تصمیم نگرفتیم،  البته اون هم هنوز نگفته که چقدر میگیره برای نگه داشتنش، تازه فقط این نیست که هر چی فکر می کنم باید کلی از وسایل هاش رو دو تا کنم برای خونه دومش، مدرسه نه هاا، خونه نو نو، البته از یه کاریش حالم به هم خورد، پستونک دخترکم افتاد زمین ، برداشت می خواست بزاره دهنش، ازش گرفتم نذاشتم این کار رو بکنه، البته اگر انتخابش کنیم باید کلی بهش چیز بگم تا رعایت بکنه، فعلا که نمی دونم

 (این وسط دوباره یه داستان بگم، دفعه دومی بود که می رفتم این خونه، ولی دفعه اولی بود که این خانم رو میدیدم، اسمش فریده است، جریان از این قراره که  فریده چهار ماهه که ازدواج کرده و خانم قبلی این
آقاهه طلاق گرفته، و من خانم قبلیش رو می شناختم، یه جوری بود وقتی وارد خونه شدم، احساسی که نوشتنش خیلی سخته تازه یه پسر چهار ساله هم داشت، می گفتند که خودش پسرش رو نخواسته، لابد نمی تونسته نگه داره، نمی دونم، ولی فریده که خیلی خوش رو بود و اینقدر قشنگ با پسر اون یکی خانم رفتار می کرد، البته که شوکه شده بودم، خانم قبلی رو خیلی وقت بود که ندیده بودم، البته زیاد هم نمیدیدمش ولی اصلا از این اتفاق خبر نداشتم، و همه از فریده تعریف می کردند، البته  بماند که خودش هم از خودش تعریف می کرد)

تازه همکارهای بابایی پیشنهاد دادند که پارک نی نی رو ببره اتاقش و همینطور که نی نی بازی می کنه بابایی هم کار کنه، آخه دیروز من یه جایی بودم (که بعدا دربارش می نویم، کلی ذوق داره) و نی نی یه دو ساعتی پیش باب ایی بوده و طبق شنیده ها دخترک خوبی بوده،  منشی گروه ما هم میگه من حاضرم تو دفترم نگهش دارم، مدیر گروه یه نامه نوشته برام که ببرم برای مهد ببینم قبول می کنند، همین الان هم رفتیم دانشگاه یه ساعت ملاقات گرفتیم با یکی از مسئولها صحبت کنیم، ولی گفت که دانشگاه جایی برای نگهداری بچه نداره،  همسایه ها هم که به فکرمون هستند، خلاصه اینکه اینجا یک بسیج مردمی راه افتاده برای کمک به ما، 

 Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 6 مهر 1385  11:09 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه هفتم ،) توسط: مامان سپنتا

یکی بود یکی نبود، یه نی نیه شش ماهه بود Smiley

                                          

 چشمهامون رو بستیم و باز کردیم شد شش ماه، یعنی نصف یک سال، امروز دخترمون شدش نیم ساله

در این نیم سالی که گذشت خیلی چیزها یاد گرفتیم، هم من، هم بابایی و هم جوجه طلائی، از یک ماه پیش شروع کردم به دادان سبزیجات، الان دیگه کلی هر دوتامون ماهر شدیم، دیروز هم برای اولین بار آب پرتقال خوردی، اول هر چیز جدیدی رو مزه مزه می کنی ، بعد اگه خیلی خوشت بیاد یه گنده دهنت رو باز می کنی ولی اگه خوشت نیاد مثل هویج، حتی وقتی می خوری، پس می زنی،من هم تقلب می کنم و با میوه ها که بیشتر دوست داری یه کوچولو قاطی می کنم و بهت می دم ، ماست هم بد نبوده،

هر دفعه که بهت می خوام هامی بدم جالب اینکه وقتی می خوام که دهنت رو باز کنی من هم همینکار رو می کنم و جالب تر اینکه یاد ای کی یو سان می افتم، کارتونش رو می دیدید؟؟؟ یه قسمتی بود که به کار یه استاد بزرگ نقاشی گفت عجب! برای اینکه نقاشی یه مادر بود که داشت با قاشق به یه کوچولو غذا می داد ولی دهن خودش باز نبود، جالبه نه؟؟؟ البته بماند که آخرش با هم مسابقه گذاشتند که ای کیو سان هم باید یه نقاشی بکشه، وباز دینگ دینگ فکر کرد و یه صفحه ای رو کاملا سیاه کرد!!Smiley

بهش گفتند این چیه؟؟؟ گفت کلاغهایی که دارند در شب پرواز می کنند، راستی چی شد آخرش من که سر در نیاوردم، مادرش ملکه بود یا نه؟؟ آخرش به هم رسیدند؟؟؟

الان دیگه خوب برای خودت قلت می زنی، به هر چیزی که بخوای خودت رو می رسونی، یک هفته ای می شه که آروم روی زانوها و دست هات وایمیستی ولی یه دفعه می افتی، هنوز ماهر نشدی

البته عجله ای ندارم می دونم که دیر یا زود این کار رو هم می کنی، امروز به بابایی می گفتم، یک بار دیگه چشمهامون رو ببندیم باز کنیم شده ۱۸ سالش

یه روزهای که میمونیم خونه حوصله ات سر می ره و کلی بهانه گیری می کنی، هوا خوری رو دوست داری، بیرون که می ریم زل می زنی به آسمون ، نمی دونم اون بالا چی هست که اینقدر برات جالبه ولی خیلی قشنگه

بد خوابی هات ادامه داره ، خیلی وقته که شب رو کامل نکردی، اولش فکر می کردم شاید دندون باشه، ولی فعلا که ازشون خبری نیست، بنابراین امروز کلی خسته ات کردم، کلی بردمت هوا خوری تا ببینم نتیجه می ده یا نه، یک ساعتی هست که خوابیدی، البته بابایی خوابوندتت

یه نکته جالب اینکه احساس می کنم با بابایی راحت تر کنار میایی، چند روز پیش بهت غذا داد یه عالمه خوردی و وقتی من هر کاری میکردم نمی خوابیدی، بغل بابایی زودی خوابت برد Smiley از همین الان Smiley

چند روز پیش دوباره دوتا واکسن داشتی کلی جیغ زدی البته برای دومی بیشتر، الان تقریبا هفت کیلو هستی  هنوز هم آوازی که دوست داری همون چکاوک هست که مامانی پرهاش و می چینه

بالاخره سال تحصیلی شروع شد ولی متاسفانه برای مهد جایی نبود برامون، تازه من که 5ماهه بودی که ثبت نام کردم و اون هم توی 6تا مهد، و واقعا نمی دونیم چه کنیم، هنوز هم باورم نمیشه، آخه پس دیگه کی باید ثبت نام کرد تا جا داشته باشند یکی از دوستان می گفت به محض اینکه فهمیدید باردارید باید ثبت نام کنید، ویکی دیگه می گفت همین که ازدواج کردید قبت نام کنید ، حالا اگه جا داشته باشید بچه نداشته باشید اشکال نداره ولی اگه بچه داشته باشید ولی جا نداشته باشید آسون نیست

دخترک نازم

 مامانی فدای اون دست و پای نازت بره، بلا وقتی پاهاش رو ماچ می کنم خوشش میاد، یا وقتی بهش می گم سلطان بانو قش می رهSmiley


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 6 مهر 1385
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic