چهارشنبه 5 اسفند 1388  03:00 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

بچه ها تماشا می کنند و بعد نظراتشون رو می گن. 

یکی از دوستانم توی یک انجمن سینمایی کار می کنه، یکی از کارهای اصلیشون  نمایش فیلم در فضای باز هست و یکی دیگه از دغدغه هاشون کار با بجه هاست. بار ها و بارها فیلم های ایرانی رو نشون دادند. گاهی احساس می کنم اطلاعات سینماییش (ایرانی) از من بیشتر هست. این ویدئویی که از یکی از گروه های بحثشون گرفتند برام جالب بود. بعضی هاشون که مثل متخصص نظر می دن... نوش جان فرانسوی دان ها 





  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 اسفند 1388
نظرات()   
   
چهارشنبه 27 آبان 1388  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

روزهایم آشفته است و شب هایم آشفته تر و من این روزها شب و روزهای آشفته ام را به هم گره می زنم.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 27 آبان 1388
نظرات()   
   
شنبه 2 خرداد 1388  12:18 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

مژه بده داریم میایم سراغت

دنیا بهت خندیده خوش به حالت

مژده بده عاشقتم همیشه

نگام نکن گر میگره نگاهت


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 مرداد 1388
نظرات()   
   
پنجشنبه 11 مهر 1387  02:10 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

ت


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 مهر 1387
نظرات()   
   
سه شنبه 19 شهریور 1387  10:09 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

خیلی وقت بود که دیگه این بو به مشامم نرسیده بود. خیلی بوی خوشمزه ای هست! دخترکم شد خواهر بزرگ و ما هم دوباره پدر و مادر بودن رو تجربه می کنیم. با اینکه میشه کودک دوم ولی به اندازه تیناب تازگی داره برامون، دوباره دارم یاد می گیرم که چطوری باید یه کوچولو رو حمام کنم ، دارم یاد می گیرم که اسمش رو صدا بزنم، نیکو! ولی به آغوش گرفتنش اصلا یاد گرفتن نمی خواست.

وقتی نگاهش می کنم انگار که تیناب هست وقتی به دنیا آمده بود، به نظر من که شباهت خیلی زیاد هست. روز شماری ها هم تمام شد، حالا هم دخترکم اینجاست و هم همسرم و حالا شدیم یک خانواده چهار نفره!

توی بیمارستان شد نی نی که دندون داره! دو تا دندون کوچولو که قسمت پایین از زیر لثه هاش پیداست تا ببینیم آقای دندانپزشک چه تصمیمی خواهد گرفت.

بیدار شد، باید برم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 1 شهریور 1387  03:08 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

دور و برم رو که نگاه می کنم می بینمشون، همه جا هستند، خوشبختانه که حضور دارند وگرنه زندگی سنگین می شد. باید باور کنم که تمامی فرشته ها بال ندارند. و من چقدر لذت میبرم از حضورشون

زندگی ام پر شده از روز شماری و شمارش های معکوس، دخترک کوچکم فقط چند روز دیگر. یادم میاد که دستهامون رو به هم گره میزدیم و با هم الهه ناز رو زمزمه می کردیم، دلم می خواست باز هم بشنوم ولی نمی تونم تا آخرش گوش بدم. بعد زمزمه می کنم

آمد آمد با دلجویی ...... گفتـــا بــــا مـــن، تـــــنها منشین .......... برخیز و ببین

زین همه طروات از چه رو نهان کنی ........ شـــکوه تا به کی زجور این و آن کنی
دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای ...... جــــان من مگر تو عمر جاودان کنی


  • آخرین ویرایش:جمعه 1 شهریور 1387
نظرات()   
   
شنبه 26 مرداد 1387  01:08 ق.ظ

نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

نگاه کردن به چهره معصومت، آرامشی را که نیاز دارم به من منتقل می کند و تلاش می کنم آرامشی را که نیاز داری به تو منتقل کنم. دلم می خواهد بدانی که دوستت دارم، دوستتان دارم.

آماده شدی که بری بیرون ولی همین که میبینی مامان همراهت نمیاد میگی je veux rester à la maison ، و این جمله معنی های زیادی برای من داره، اینکه فکر می کنم نمی خوای مامانی تنها بمونه لذت بخش هست برام ولی مطمن هستم بعد از برگشتن خیلی چیزها داری که برام تعریف کنی.


  • آخرین ویرایش:شنبه 26 مرداد 1387
نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1387  07:07 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

سلام،صبح بخیر، یعنی که من می تونم از تختم بیام بیرون. به همین دلیل هست که هر وقت دلم نمی خواد بخوابم، می کم

سلام،صبح بخیرSmiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 3 تیر 1387  08:06 ق.ظ

نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

ای کاش می شد پتو فیلی را هم برداشت


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 5 خرداد 1387  11:05 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

احساس می کنم زندگیم دیگه دست خودم نیست. خودم رو سپردم به جریان حوادثی که داره توی زندگیم اتفاق می افته، هیچ چشم انداز روشنی از روزهایی که در انتظارمون هستند ندارم. احساس می کنم دیگران دارند برای من و زندگیم برنامه می ریزند و مسیر زندگی من رو تغیر میدند و من اصلا احساس خوشی ندارم.

دلم می خواست قدرت تغییر بعضی چیزها رو داشتم تا مجبور نشم تصمیماتی رو که از ته دل رضایی به گرفتنش ندارم را بگیرم. توی این شرایط گاهی از دست زمان و زمون بدم میاد، شاید به دلیل احساس ناتوانی هست که در برابرشون می کنم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

سونیا دختر خیلی خوبی است، گاهی کمی حسود است ولی دوست مهربانی است، گاهی غمگین است. غمهایش را قورت می دهد. سونیا خیلی دلش می خواهد بخندد. سونیا بلد نیست دروغ بگوید ولی گاهی حقایق را پنهان می کند. سونیا عصبانی می شود ولی زود پشیمان می شود. او گاهی خیلی عجول است ولی دختر خونسردی است. سونیا گاهی سر دنیا فریاد می زند ولی من میدانم که او زندگی و آدمها را دوست دارد. سونیا مادرش را دوست دارد. سونیا عاشق است، عاشق آب و دریا، عاشق شنیدن صدای باد ولی حس تنفر هم در وجودش یافت می شود گاه گاهی. سونیا دوست دارد که شاد باشد. شاد است  ولی او گاهی هق هق گریه می کند.

سونیا زیاد حرف نمی زند ولی خیلی دوست دارد که حرفهایش را گوش کنند. او دختر فداکاری است. او اصلا خودخواه نیست.  سونیا ی موسیقی را دوست دارد ولی تلوزیون نگاه نمی کند. سونیا سکوت را دوست دارد ولی از تنهایی گریزان است. سونیا هوای بهاری را دوست دارد. میوه های سرخ را دوست دارد. گل ها را دوست دارد. او عاشق بوی گل مریم است. از آب دادن به گلدان ها لذت میبرد ولی از بوی باقالی خوشش نمی آید. او عروسکها را خیلی دوست دارد ولی هیچ عروسکی ندارد. سونیا همه رنگها را دوست دارد؛ زرد، نارنجی، قهوه ای، طوسی و ... ولی از دیدن رنگ  سیاه دلش می گیرد. سونیا می گوید که نمی ترسد ولی من می دانم که او گاهی می ترسد از؛ تنهایی از جدایی و از برخی از مردها. او دوست ندارد که برادرش در کمدش را باز کند. سونیا دختر مهربانی است، او دخترک بی ریایی است. او بازیهای بزرگان را خیلی بلد نیست. بلد نیست کلاس بگذارد او دخترک ساده ای است، او فرق واکس مو و ژل مو را نمیداند. او اشکنه را هم از روی کتاب آشپزی درست می کند. او دوست دارد پنج تا بچه داشته باشد. سونیا دلش می خواهد زودتر بزرگ شود، یعنی بزرگتر شود.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387  02:05 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

نی نی توپولی کشیده          یه نقاشی تو دفتر

عکس مامان زری رو              که داره می شه مادر

یه خونه کوچولو                    توی دلش کشیده

یه نی نی کوچیک هم           تو این خونه خوابیده

می گه: مامان نگاه کن          این خونه که می بینی

الان توی دل توست               خوابیده توش یه نی نی


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
نظرات()   
   
یکشنبه 15 اردیبهشت 1387  11:05 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

ایستادم و یه مجله توی دستهام هست، نگاهم می کنه، یک کتاب توی دستهاشه و می گه، بشین! می شینم روی زمین، به اطرافش نگاه می کنه و میره، بعد می بینم که یه متکا رو داره کشون کشون میاره ، بهم می فهمونه که بذارم پشتم و بهش تکیه بدم. می شینه کنار دستم و کتابش رو می ده به من و میگه، بخون.

یکی بود، یکی نبود ....

می دوه به سمت اتاقش و با دو تا کتاب دیگه بر می گرده، دوباره یه شعر دیگه، یه قصه دیگه. بلند می شه می گه، نمکی! دوباره وارد اتاق می شه و با نمکی برمی گرده. شیش در و بستی نمکی یه در و نبستی نمکی ....

ماه پیشونی و باز هم می دوه و با کتاب برمی گرده و هر دفعه کنار من می شینه و با دقت به داستان گوش می ده و گاهی هم تلاش می کنه جمله های من رو تموم کنه. بهش می گم ملوسکم مامان و چقدر دوست داری؟ می گه قد یه دنیا و یاد بابایی می افته بهم نگاه می کنه و ازم می پرسه بابایی رفته سر کار؟


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 14 اردیبهشت 1387  11:05 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

خیلی وقت بود که دیگه خوابی ندیده بودم، صبح که بیدار شدم هنوز طعم قشنگ یک شادی توی دلم بود. فقط دیدن یه خواب قشنگ بهانه ای می شه تا روزم رو با انرژی مثبت زیادی شروع کنم، انرژی که این روزها خیلی بهش نیاز دارم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
نظرات()   
   
یکشنبه 8 اردیبهشت 1387  11:04 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

چه مزه ای میده، سوار ماشین که می شی، ده دقیقه دیگه می رسی. هر وقت که دلت می خواد می تونی بری ، می تونی تنها بری یا با دخترت یا با خانواده، هر وقت دلت می خواد همه رو یه جا ببینی می تونی تماس بگیری و قرار بزاری خونه مامان، حتی وقتی حال مامان خوب نیست غذا براش درست کنی، تمام کارها رو انجام بدی و بعد برگردی خونه یا حتی می تونی شب بمونی پیشش. اینکه دخترک کوچولوت بره پیش مامی، گاهی خودش رو لوس کنه و گاهی هم بداخلاقی و در هر صورت مادربزرگ همیشه مهربون باشه.  اینکه دخترکت با دیدن پدربزرگش یاد شیبابا بیافته و با دیدن مادربزرگ به یاد پسته. اینکه دخترکت گاهی برای خواب بعد از ظهر بغل مامی رو بخواد.

با هم بری پیتزا پاییزان، همونجایی که همیشه می رفتی و پیتزاهاش و البته سالاد کلمش هنوز هم مثل اونوقتها خوشمزه است.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 6 اردیبهشت 1387  12:04 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

از وقتی که برگشتیم با انبوه کارهایی که داشتیم احساس نمی کردم، ولی همینکه سرمون یه ذره خلوت تر شد حس کردم که خیلی تنها هستم. شاید به نظر عجیب باشه، ولی خیلی احساس وحشتناکی هست با اینکه کنار تمام اون کسانی بودم که برای دیدنشون روزشماری می کردم.

مدت زیادی بود که از تمام دوستانم دور شده بودم، دیگه نه نشونی، نه تلفنی

دلم نمی خواست مثل دفعه های قبل در به در دنبال تلفن دوستان بگردم، البته با میل از احوالات بعضی ها خبر دارم ولی خیلی دلم می خواد بدونم که هر کدومشون چه می کنند و یا اینکه ببینمشون.

چند روز پیش لیلا برام میل زده بود که کجایی و تلفن تماسش رو گذاشته بود ، برام نوشته بود که یه دختر داره، ، خیلی خوشحال شدم، خیلی

ناری تماس گرفته بود برای مراسم عقدش دعوت کنه، با اینکه خیلی دلم میخواست که برم و بقیه بچه ها رو هم ببینم ولی نتونستم قبول کنم چون عروسی خواهر شوهرم بود.

با سیما که صحبت می کنم دلم آروم می شه، هنوز هم صداش و حرفهاش یه حس امید قشنگی رو بهم منتقل می کنه، یه جور انرژی مثبت الان یه پسر کوچولو داره

مریم و فرناز هم که مشغول زندگی اند، ازدواج کردند و کار، رویا هم که نمی دونم چی شده، بعد از فوت پدرش دیگه ازش بیخبرم. خانم حیدری با تمام سختی هایی که زندگی براش داشته هنوز هم گرمای صداش از پشت گوشی تلفن حس میشه و دلت نمیخواد که حرف زدنش تموم بشه یاد زندگی عاشقانه اش می افتم ولی چه زود همسرش رو از دست داد ولی هنوز هم پر از امید. عولی بالاخره ازدواج کرده و الان یه نی نی داره به اسم زهرا و از بچه داری و کار نکردن لذت می بره و هنوز چند ماه از به دنیا اومدن دخترش نمی گذره که به فکر بچه دومه و اسمش رو هم انتخاب کرده؛ ملیحه.

با اومدن زهرا یه جور احساس قرابت نسبت بهش داشتم، یه جورایی توی وضعیت مشترک بودن من رو بهش نزدیک می کنه.

منصوره یه دختر داره به اسم سارا ولی هنوز باهاش حرف نزدم، علی هم که نامزد بود الان ازدواج کرده، یکی دیگه موند تهران و داره کار می کنه، اعظم تازه برای خودش خونه خریده و جابه جا شده و به قول خودش مجردی حال میکنه.

ولی آدمیزاد موجود بسیار پیچیده ایه، حالا دلم برای اونوریها تنگ شده که با دیدن عکس هاشون کمی بهتر می شه و به لطف اینترنت ازشون خبر می گیرم. شاید یه جورایی دوست دارم اطمینان حاصل کنم که همه چیز روبه راهه و بهشون اطمینان بدم که ما خوب هستیم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 3 اردیبهشت 1387  12:04 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

اول با مسواک خالی، با کمی آب کار رو شروع کردیم بعد از مدتی خمیر دون هم اضافه شد. ولی خوب خمیر دونش ظاهر خوشمزه است، هر چی می گم تف کن، اول قورت میده بعد که چیزی نموند تف می کنه ، یه کم دیگه تلاش کنیم اون هم درست میشه،

گاهی که مسواک نمیزنه، وقتی من یا بابایی میریم کنارش بلا بوی خمیر دندون رو احساس می کنه و یادش می افته که مسکات نزده. نخ دون هم که یه برنامه دیگه است.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 31 فروردین 1387  02:04 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

دست هاش رو به سمت من دراز می کنه و می گه بگل، واین کار رو معمولا وقتی انجام می ده که من مشغول کاری هستم و گاهی مجبورم بهش بگم دستم بنده.

تو اتاقش داره بازی می کنه یه عروسک داره که کمی از خودش کوچکتر هست اسمش هست پوپه، صدای دخترم رو می شنوم که داره بهش می گه دستم بنده، نه نه ، je suis pas d’accord

خرسک رو بغلش می کنه و راه میره، و براش لالایی می خونه: ناز گلم لالا لالا، چشمات و ببند لالا لالا، دمی لالا کن و با دیدن من دستش رو میزاره رو بینیش و می گه سیس

تا یه جایی از بدنش اوف میشه، بدو میاد پیشم و میگه بوس، خوب بشه

توی سالن در حال دویدن هست که پاش می خوره به کتابش، می ایسته و می گه ببخشید بیل و بعد به بازی ادامه می ده.

هر وقت مهمان داریم، دلش نمی خواد که زود برند، اگر به اندازه کافی نمونده باشند می ره پشت در و مثلا در رو نگه میداره، هفته پیش که دایی اومده بود خونمون، هی سر به سر دخترکم گذاشت و هر دفعه تیناب رفت و در رو محکم گرفت تا این که شب موقع رفتنشون شد، دایی بهش می گه خدافظ، بدون اینکه از جاش بلند بشه برگشته به دایی عباس می گه: سلام برسونید!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 8 فروردین 1387  02:03 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. دخترکم تولدت بهانه ای شد تا بنویسم که دوستت دارم. خنده هایت را، دویدنهایت را، کتاب خواندنهایت را، عشق به خرسک کوچکت را، برق نگاه مهربانت را، بوسه های گرمت را، شادیهای به هنگام آب بازیت را، دستان کوچکت را، محبت های کودکانه ات را ...  


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 مرداد 1386  05:08 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

این روزها یک کاغذ پشت در هست که روش نوشته شده ۵۰، ۴۹، ۴۸، ... ۲۰ ، ۱۹ ، ۱۸، ... ۳، ۲، ۱

و هر روز صبح که بیدار می شم روی یکی از اونها یه خط می کشم و به خودم میگم داره می رسه.

این روزها یه ساک هست گوشه اتاق که هر از گاهی که از کنارش می گذرم یه چیزی میندازم داخلش .

این روزها توی خونه کوچکمون همه چیز به هم ریخته است.

این روزها همه چیز رو سبک سنگین می کنیم و هر چی که سنگین باشه می ندازیم دور.

این روزها داریم نامه می نویسیم برای کسانی که دوستشون داریم، میریم دیدن کسانی که دوستمون دارند. این روزها به فکر نوشتن اسم و آدرس ها هستیم.

این روزها هر جایی که می ریم بهش می گیم به امید دیدار .

دارم رنگ انتخاب می کنم، برای روزهایی که در راهند.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 مرداد 1386
نظرات()   
   
سه شنبه 7 فروردین 1386  12:03 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

باز هم آزمایش، صبح با هم رفتیم آزمایشگاه این دفعه باید دو بار ازم خون می گرفتن، دست راست، یک ساعت بعد ، دست چپ، تو فاصله این دوتا حالم خیلی جالب نبود، رفتیم اتاق کناری و دراز کشیدم، اتاقی که خاطره یه آزمایش دیگه ای که چند ماه پیش داده بودم رو به یادم آورد. ساعت 11 و 30 بود که رسیدیم خونه ، چقدر دلم میخواست که در به روم باز بشه و من حدس بزنم که بوی خوب چه غذایی میاد، دلم لک زده برای پلوهایی که مامان می پخت با ته دیگ سیب زمینی، دست به کار می شم، آزمایش و خطا تارت گوجه فرنگی درست می کنم برای اولین بار، به نظرم خوشمزه است. کمی استراحت می کنیم، می رم اتاق خواب، خودم رو می ندازم روی تخت و  کتابی که این روزها دارم میخونمش دستم می گیرم...  و امروز درست یک سال از اون تاریخ گذشته!!

دست های کوچکت بزرگ تر شدند ولی هنوز هم کوچکند، پاهات قوت گرفتند ولی هنوز هم به ما نیاز دارند، همونقدر که ما به تو نیاز داریم.

درست یک سال از تاریخی که فرشته کوچولوی ما اومد میگذره. الان یک ساله که ما با یه عروسک زندگی می کنیم، یک ساله که هر روز صبحمون رو با نگاه کردن به چشمهای قشنگت آغاز می کنیم. تولدت درست مثل مداد رنگی بود که زندگی ما رو رنگ زد، آره دخترکم تمام اینها برای اینه که بگم دوستت دارم و بوییدن و بوسیدنت رو با هیچ چیز عوض نمی کنم.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 8 فروردین 1386
نظرات()   
   
پنجشنبه 2 فروردین 1386  12:03 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

 آغاز بهار امسال رنگ و بوی دیگه ای برای ما  داشت!! نخستین نوروز سه نفره!!!

سال نوی قشنگی برای همتون آرزو می کنم .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 15 بهمن 1385  03:02 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

دخترم، عسل مامان، وقت لالا شده، چشمهات رو ببند و لالا کن، لالا لالا گل لاله .... دست های کوچکت میاد بالا، نی نای نای ....   

نه دخترم لالا     ، لبخند می زنی     ، شاید به نظر خودت راهی پیدا کردی تا از خواب بعد از ظهر شونه خالی کنی...

 من ... (ببینید)  


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 22 بهمن 1385
نظرات()   
   
یکشنبه 8 بهمن 1385  01:01 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

یه سوال

کسانی که ایران هستند، آیا شما خرید هاتون رو از فروشگاههای زنجیره ای که وجود دارند انجام میدید؟؟؟ یا بین آشنایانتون؟؟؟  اینکه هیچ وقت تا حالا رفتید یا نه؟؟ اگه رفتید، چطور بوده؟؟  


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 22 دی 1385  05:01 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

خیلی دیره ولی خوب عذرم موجهه، آرزو من و دعوت کرده بود به بازی، خوب من هم بازی کردم

از بچگیم خاطرات زیادی ندارم، شاید به خاطر اینکه خیلی دوستش ندارم، ولی چیزی که همیشه برام قشنگه خاطره اولین روز مدرسه بود، یادم نمیاد چندم بودم یا اول یا دوم ابتدایی که دست به دست  خواهرم میرفتم مدرسه کنار مدرسه ما یه مدرسه پسرونه هم بود، راه خونه ما سمتی بود که از خیابون رد می شدیم، بعد از جلوی مدرسه پسرونه و بعد پشتش مدرسه ابندایی ما بود، از جلوی مدرسه پسرونه که رد می شدیم یک دفعه یه پسر بچه اومد جلو لپ من و ماچ کرد و فرار کرد

آرزوهای زیادی دارم ولی بزرگترینش داشتن یه دنیاست، دنیایی که هیچ جاییش جنگ وجود نداشته باشه، فقر وجود نداشته باشه، دوست دارم یه روزی ...

آشپزی رو خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا هر چی زمان بیشتر می گذره غذاهای من بد مزه میشه ، با این اوضاع گاهی دلم میخواد یه رستوران داشته باشم، گفتم دلم، راستش این دل من خیلی چیزها می خواد گاهی دیگه من کم میارم در مقابلش، البته تقصیر اون هم نیست، من زیادی خیال بافم

هنوز هم عاشق تماشای کارتون هستم ، پلنگ صورتی، بامزی، هنا دختری در مزرعه، بل و سباستین، نل (که آخرش نفهمیدم مادرش رو پیدا کرد یا نه) ، پسر شجاع، بنر،دکتر ارنست، چوبین، هاچ، باخانمان، سرنتی پی تی، بارباپاپا (اینقدر دلم میخواست مثل اونها باشم)، سندباد، وای کلی خاطرات تلوزیونی اومد بالا، البته خوب بابام هم خیلی موافق نبود، شاید به خاطر همینه که من هنوز از کارتون تماشا کردن خوشم میاد ، یادم رفت مارکوپولو آخی آقای سکسکه، طفلی نمیدونم آخرش خوب شد یا نه، آخیی خونه مادربزرگه من عاشق نوک سیاه و اون مخمل طفلی بودم (بقیه رو دیگه اسم نمیارم) فقط بگم کلاه قرمزی و پسرخاله رو خیلی دوست دارم هنوز بعد از بارها تماشای فیلم اگه دوباره نگاش کنم اطرافیان از رتارم شاخ درمیارن 

از آدم های مصنویی خوشم نمیاد، کسانی که دروغ می گند، کلک می زنند، غیبت می کنند و آدم های صادق و رازدار رو خیلی دوست دارم هر چند گاهی خیلی دلم میخواد از بعضی رازها سر دربیارم، خلاصه اینکه معتقدم آدم باید آدم باشه ، یادم نیست چند ساله بودم دوست برادم زنگ زد و گفت برادرت رو صدا می زنی، داداشم گفت برو بگو خونه نیست، من هم رفتم بهش گفتم داداشم میگه خونه نیست ، تا اون باشه دیگه از من نخواد دروغ بگم، البته نمی خوام بگم هیچ وقت دروغ نگفتم ها، کلاس سوم چهارم بودم که به معلممون گفتم مشقهام رو تو خونه جا گذاشتم، اون هم نامردی نکرد، فراش مدرسه رو صدا زد گفت بیا همراه این برو مشق هاش رو از خونه بیاره....

اینطور که معلومه رسم اینه که من هم کسی رو دعوت بکنم، شایا، دونه،


  • آخرین ویرایش:جمعه 22 دی 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 21 آذر 1385  02:12 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

امروز دیدم که نیلو آپ شده رفتم بهش سر بزنم، پستش برام خیلی تکان دهنده بود، تصور یک مادر سرشار از این همه عشق، تصور پدری که لبخند از  روی لبهاش خیلی زود پر کشید، دنیایی که برای بعضی فرشته ها خیلی خیلی کوچیکه...

پریسا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1385  12:12 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

سلام به همه دوستان گلم ، این مدتی که نبودم خبری تبود، نه مریض نشده بودم، حال بابایی و فندقکمون   هم خیلی خوبه، فقط اینکه خودم رو مشغول کرده بودم به مسایل زندگانی مشترک و خانواده داری

بعدشم اینقدر این غیبت طولانی شده که دیگه روم نمیشد بیام بنویسم

راستش این آخریها خیلی خوشحال بودم، داشتم آماده میشدم که با دخترکم بریم ایران، تازه از اون موقع که دوتا نیمه دندون   هم داره هی می گفتم آش دندونک رو می ریم ایران مامانم زحمتش رو بکشه، ولی خوب دیگه نشد، باید خودم دست به کار بشم، ولی موندم بعدش برای کی آش ببرم

راستی بیربط،  کسی تو تهران کلاس رقص می شناسه آدرسش رو بده به من

واما بگم از این عسلک، بزرگ شده، میزارم تو رورورک، مشغول کارهام میشم، اون وقت همه اش میاد دنبالم از سالن به آشبزخونه ، بعد اتاق ، گاهی هم من که تو اتاق می رم زود میاد یه نگاه می کنه باخنده و بدو مستقیم میره تو حمام ، انگار می دونه اونجا که میره من زود میرم دنبالش، همینطوری کلی احساس شادی می کنه که دنبالم میاد ،

دیگه بچم آبگوشت خور هم شده، نون رو میزنم تو آبگوشت می دم دستش کلی لذت میبره، بعد دیدم خوشش میاد براش میکس کردم ... دخترکم دیزی خور هم شد .

و اما وقتی شب از راه می رسه، جیش، بوس ، لالا، ای کاش به همین راحتی بود ، می برمش اتاق خواب بزرگی که تازگی ها شده مال جوجه، در گوشش لالایی زمزمه میکنم، وقتی خوابید میذارمش تو تخت، دخترم خوابهای خوب ببینی، دمپایی هام رو دستم می گیرم و  پاورچین پاورچین میام بیرون

             coucou


  • آخرین ویرایش:شنبه 18 آذر 1385
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 آبان 1385  11:11 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

اولش بگم که دلم لک زده بود که بابایی بیاد و بنویسه، مونده بودم چه کنم چه نکنم، تا اینکه گفتم یه کاری می کنم تا بیاد از خودش دفاع کنه، موفق شدم.Smiley

همین جا مراحل سپاسگذاری را به عمل میاورم، رو سفیدم کردی، خواهش می کنم باز هم ادامه بده

ولی باید بگم با شرایط سخت بودها، بعد از مدتها که می خواد بنویسه ، نشسته میگه من می گم شما بنویس، حالا داشته باشید که من مجبورم چیزهایی را تایپ کنم که باهاشون موافق نیستم، به این می گن زندگی در شرایط سخت.

همین جاهاست که تفاهم نداریم، من می گم باید بچه یاد بگیره که شب شبه، شب باید خوابید، آخه عزیز من خودت بگو چند وقت به ساز شما رقصیدیم نتیجه ای حاصل شد؟؟؟

در حالی که مامان جان تمام سختی ها را به جان خرید و به توصیه پزشک عمل  کرد شما تونستید دو هفته بخوابید، مگه نه

حالا من رو بگو به خاطر اینکه آقا قبول زحمت کرده که وقتی من کلاس دارم دخترم رو نگه داره از من قول گرفته دیگه غر نزنم،Smiley خودتون تصور بکنید من چه کار سختی انجام میدم. کمرم داره می شکنه، زبون درد گرفتم،Smiley می گم ترک تحصیل کنم هاااااا.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 6 آبان 1385  01:10 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

یک دفعه تمام وجودم پر شد از نیازم به آغوش کشیدن دخترکم،

جلوی چشمهایم کودکی رنجور و خسته، رها شده، با چشمانی پر از اشک و لبانی پر از فریاد. چرا؟؟؟ برای اینکه یک دختر است. عنوان برنامه این است "طلسم و نفرین دختر زاده شدن" برنامه پر است از صحنه های تکان دهنده، جنین های دختری که اجازه به دنیا آمدند نداشتند، دختر بچه های رها شده، نا پدید شدگان بینام، بی رو و بیگناه

مرد، پاکستانی است با افتخار صحبت می کند: زنی که فقط دختر به دنیا بیاورد به درد نمی خورد، بنابراین باید به خانه پدرش باز گردد، و ما زن دیگری می گیریم تا برایمان پسر بزاید. و اما زن تازه دخترش به دنیا آمده ، رنجور دراز کشیده و حرف های همسرش را تایید میکند. خوب اگر پسر باشد بهتر است، دختر ها نمی توانند به مدرسه بروند و فقط بزرگ کردن آنها خرج دارد.

زن هندی را نشان می دهد که تا به حال چند تا از بچه هایش را که دختر بودند قبل از تولدشان کشته است، و الان عذاب وجدان دارد، صداهایی می شنود، کابوس می بیند، دخترانش را که می پرسند چرا اجازه زندگی نیافتند، فریادهایی که می گویندمادر ما را نکش ما خیلی نخواهیم خورد.

و مردانی که نمی توانند ازدواج کنند چرا که همسران آنها اجازه به دنیا آمدند نداشتند.

خواهرم تماس گرفته، تازه عکسهایی از جوجه دیدهSmiley، از وقتی که بیاد دارم عاشق دختر بود، همسرش بیشتر از خودش، یک پسر دارد، می گویم عزیزم خوب شما که اینقدر دوست دارید چرا برای بچه دوم ...Smiley

پاسخم میدهد: اگر پسر شد چه خاکی بر سرم بریزم Smiley

نتوانستم ادامه بدهم؛ خوب سومییییی...

                           مامان جون!!!! یه کم زود نیست به نظر شما؟؟؟؟

 


  • آخرین ویرایش:شنبه 6 آبان 1385
نظرات()   
   
یکشنبه 23 مهر 1385  05:10 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

خیلی اتفاقی قرار شد ببینمش، هرگز تصور نمیکردم که یه رووووزززی بتونم از زبان فرانسه سر در بیارم، چه برسه به .... هنوز یادم نرفته وقتی می شستم پیش بابایی کنار تلویزیون و همش می پرسیدم چی شد؟ چی شد؟ بیچاره نمی زاشتم فیلمش رو تماشا کنهSmiley

تا حالا اصلا به این فکر نکرده بودم که من می تونم فارسی صحبت کنم و بنویسم، اینقدر برام عادی بود که بهش می گفتم زبان مادری، تا حالا نشده بود به این فکر کنم که تار، چند تا معنی داره، یا اینکه چرا ما وقتی می نویسیم از فتحه و کسره و ضمه و ... استفاده نمی کنیم؟ چرا آ کلاه داره؟Smiley یا وقتی که ص ، ث و س هر سه تاشون مثل هم خونده می شند من از کجا بفهمم کی کدوم رو بزارم؟؟ Smiley

بریم سر اصل مطلب هفته پیش بود آنقدر ذوق کرده بودم که اندازه نداشت اولین کلمه فارسی رو به شاگرم یاد دادم، آب، آره من شدم معلم زبان فارسی ، قرار شده که بهش یاد بدم حرف بزنه ، بنویسه و بخونه Smiley

کلی ذوق کرده بود خودش، البته قرار نبود شروع کنیم، قرار شده بود فقط ببینیم همدیگر رو، ولی خوب شروع کردیم با الفبا، و کمی هم از واژه های احول پرسی ، امروز وقتی برام میل زده بود و اول نامه اش نوشته بود "صبح بخیر" و آخرش هم "خدا نگهدار" باز هم یه عالمه لذت بردمSmiley

مثل این می مونه که یکدفعه احساس بکنی مفیدی و به یه دردی می خوری، یک دفعه مهم بشی، نمی دونم چطوری وصفش بکنم، ولی وقتی رفتم که تیناب رو از باباییش بگیرم شروع کردم تعریف کردن و وقتی بابایی اومد خونه باز هم ...

انگار کلاس یک ساعته چقدر حرف داشت، و مشغول شدم به دنبال منابع روی اینترنت تا کمی دستم بیاد چیکار کنم، و هر چه پیش می رفتم با خوندم می گفتم زبان سختیه ها!!

و چقدر هم منابع کمی میشه آن لاین پیدا کرد ،البته هست کتاب و سی دی و غیره ولی خوب من دسترسی ندارم، حالا اگه کسی در ایم مورد بتونه کمک کنه ممنون میشم

آبگوشت و لوبیا پلو Smiley خیلی دوست داره، تا حالا نتونسته بره ایران ولی منتظر گذرنامه است، پدرش هیچوقت بهش فارسی یاد نداده ولی خودش تصمیم گرفته یاد بگیره تا وقتی میره ایران بتونه صحبت کنه

 

نتیجه اخلاقی به بچه هاتون فارسی یاد بدید، اگر نه آدرس من و بدید بهشونSmiley

به نظر من یاد گرفتن هر زبان دری است که بر روی انسان گشوده می شه، به یک دنیای جدید، بنابراین اگر خودتون یا بچه هاتون این فرصت رو دارید سعی کنید استفاده کنید من که حتی تو برنامه هام هست که به دخترم زبان چینی هم یاد بدم، البته نه خودم ها، میزاریمش کلا زبان چینی، (دخترم گفته بودم که نقشه ها دارم برات، حالا کجاش رو دیدی!!)Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو