دوشنبه 23 بهمن 1385  04:02 ق.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: تیناب

نزدیکه عیده و اینجا هم  به لطف خاله سایا یه خونه تکونی حسابی شده، هل چی گلد و خاک بود، دیده نیس، آخه من تتوری بدم قلبونت بلم خال سایا، تتولی بدم دست مریزاد، تتولی بدم کارت بلف نداله

        


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 23 بهمن 1385
نظرات()   
   
جمعه 19 آبان 1385  12:11 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه هفتم ،) توسط: تیناب

خیلی وقت است که پدری برای من یادداشت نمی نویسد، نمی دانم چرا؟؟ ولی می دانم که پدرم دوران سختی را می گذراند. ولی پدری مرا خیلی دوست داردSmiley آنقدر که وقتی شبها از قطار خواب جا می مانم، به پیشنهاد مادری مجبورم گاهی یک ساعت گریه کنمSmiley. تا بالاخره کامل خواب از چشمانم می پرد. اما پدری می گوید به محض اینکه گریه می کند سریعا او را آرام کنید تا به قطار خوابش برسد و به خوابش ادامه دهد.

حالا من مانده ام در این میان به ساز Smileyکدامیک برقصم، خلاصه دو سه روزی است که من و پدری خلوت کرده ایم، گاهی اونقدر پدری را اذیت می کنم که از دستم خسته می شود و می گوید دیگر نباید بگذاریم مادری به مدرسه برود. البته پدری غذایم را می دهد، میوه برایم آماده می کند و با کمال میل به من رسیدگی می کند، برای اینکه او بهترین پدر دنیاست.Smiley

                            


  • آخرین ویرایش:شنبه 20 آبان 1385
نظرات()   
   
پنجشنبه 9 شهریور 1385  12:08 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه ششم ،) توسط: تیناب

اومدم بگم مامانم اینا سرشون خیلی شلوغه!!! مشق و مدرسه و ...

همه چیز رو به راهه من هم که بزرگ شدم، چند شبی که مامانی و بابایی از دستم خواب ندارند، خودم هم نمی دونم چیه ولی مامانی همه اش می گه حالت و می گیرم Smiley

بعدش بغلم می کنه می گه داری دندون درمیاری؟؟؟ دندون یعنی چی؟؟؟

Smiley

هومممممممممممم


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 شهریور 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 2 خرداد 1385  01:05 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه دوم ،) توسط: تیناب

اینقدر این مامان و بابایی تنبلی می کنند و برام نمی نویسند که مجبور شدم خودم دست به کار بشم، اول از همه از این به بعد با اسم خوشگل خودم می نویسم(خوب درسته هنوز شناسنامه ندارم ولی به دنیا که اومدم!!!)  Smiley

از وقتی اومدم همه چیز به خوبی داره پیش می ره، به قول شاعر ملالی نیست Smiley (جز اینکه این والدین محترم بی تجربه اند و من کلی انرژی صرف می کنم تا بهشون بفهمونم چی می خوام و گاهی باعث می شه صدام بگیره، البته الان بعد از گذشت تقریبا دو ماه بهتر شده، کم کم دارند یه چیزهایی یاد می گیرند ولی تا گوساله گاو شود...) Smiley

توی این مدت که کلی به من خوش گذشته، هر وقت خواستم خوابیدم، هر وقت خواستم جیغ زدم، (بین خودمون باشه تا دلم خواسته پی پی کردم، و چند باری هم یه شاهکارهایی کردم که مامانی مجبور شد هوارتا زیر انداز و لباس بشوره) ، تا دلم خواسته شبها (اون یه ماه اول) مامانی رو بیدار نگه داشتم تا برام لالایی بخونه Smiley، هر روز غروب آب بازی کردم و ...

براتون بگم که پنجشنبه با مادری و پدری رفتیم دکتر Smiley، طبق آخرین اطلاعات وزن سه کیلو و هشتصد و هفتاد گرم، و قدم هم شده پنجاه پنج، Smiley بعد از اینکه این خانم دکتره کلی به من گفت خوشگله یه سوزنی زد به بازوی دست چپم Smiley، اونجا بود که فهمیدم داشت سرم گول می مالید، من و باش داشت باولم میشد، بعد من هم کلی جیغ زدم ولی مامانی که بغلم کرد آروم شدم. بعدش هم تازه خانم دکتر یه نسخه ای پیچید دوباره توش دو تا سوزن نوشت و به بابایی گفت ماه دیگه ... Smiley یعنی چی؟؟؟؟؟؟

این هم یه عکس تازه از تنور دراومده، نسوزید

ااا!!! بابایی سر و ته هم خوش تیپه هااااا

این  هم اثر دست و پای مبارک سلطان بانو نی نی Smiley

حالا می بینید چه بلاهایی سرم میارند!!!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 2 خرداد 1385
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic