سه شنبه 17 بهمن 1385  09:02 ق.ظ
نوع مطلب: (ده ماهگی ،) توسط: بابا داریوش

روزگاری بابایی دوست های زیادی داشت که من از آنها خوشم نمی آمد . بخصوص یکی از آنها از دوران دبیرستان همراه او بوده و شهرها و کشورهای بسیار با او سفر کرده بود. هرچی گفتم بابایی این دوست جون هاتو کنار بگذار با من هم بازی کن؟ نشد که نشد!!! روزی که بابایی در خواب ناز  بود تصمیم گرفتم که این دوست جون قدیمی بابایی را یک جوری نابود کنم. خلاصه داشتم دونه دونه برگ های این دوست قدیمی بابایی را جدا می کردم که ناگهان صدایی آمد: دختر چیکار می کنی  ؟ من هم دست از سر دوستش برداشتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. این گونه بود که بابایی تصمیم گرفت همه دوست جون هاشو دور از دست من قرار دهد.

تازه یک دوست جون دیگه داره که هووی من و مامانی شده، تصمیم گرفتم این یکی رو هم یک جورایی نابود کنم، اما تا حالا موفق نشدم. گاهی انرژی شو قطع می کنم که تغذیه نکنه ولی بابایی متوجه می شه. گاهی هم می کشمش که بیافته ولی بابایی نمی زاره . به نظر شما این دوست جون ها رو چه جوری از بین ببرم؟ 

          ببینم بابایی نمیاد....

          آخ جوووووووووووووووون!!!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 17 بهمن 1385
نظرات()   
   
پنجشنبه 30 آذر 1385  08:12 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه هشتم ،) توسط: بابا داریوش

نی نی مریضه

جگرم داره می ریزه

برای این موجود ریزه میزه

که هی آب بینی اش می ریزه


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 30 آذر 1385
نظرات()   
   
یکشنبه 10 اردیبهشت 1385  02:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

به خدا من عذاب وجدان گرفتم از بس دوستان لطف می کنند و این دختری ما را مورد لطف و عنایت خود قرار می دهند. باور کنید من دوست ندارم دختر گلم گریه کند. اگر می دانستید که چه سخت است شنیدن ناله های زار این جوجه طلایی من، بعد می دانستید که من هم خیلی بدجنس نیستم. تازه اگر بدانید که چقدر راحت بغل من آرام می گیرد و گاهی می خوابد. آخه نمی دانم حرف کی رو باور کنمSmiley، یکی می گوید بگذار گاهی هم گریه کند و یکی می گوید خیلی بغلش نکنSmiley.

ای آساره من آنگاه که بزرگ شدی و این یادداشت را می خوانی بدان و آگاه باش که پدری تو را از صمیم قلب دوست داشت و داردSmiley. و از روی بدجنسی نبود که گذاشت دقایقی گریه کنی، برای این بود که بی تجربه بود و نمی دانست چه کار کند. ولی بعد از هر گریه کوچولو سریع می پرید که تو را بغل کند تا آرام بگیری. دخترم بخواب که پدری بیدار است. 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385  11:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

دیروز هم مادری وقت ملاقات دکتر داشت. بیمارستان آن ور شهر است و  برای بار دوم من ماندم و دختری. دخترکی بی قرار با گریه های زار و زار در پی مادر. اما مادر از خانه بیرون رفت. دختری هی گریه می کرد. از پنجره نگاه کردم دیدم که مادری رفت و من ماندم و این وروجک. خلاصه گفتم چه کار کنم که بخوابد. براش آواز خوندم

(دختر گلم ناز و خشکلم لا لالا لا لایی)

و نوازشش کردم، بهش گفتم دخترکم بخواب که پدری خیلی کار دارد. نگاه هایی کرد و بعد از چند دقیقه خوابید. یک ساعت گذشت، تلفن دینگ و دینگ. الو؟ کیه مادریه، دختری خوابه؟ آره. دو ساعت بعد الو کیه مادریه. دختری خوابه؟ بله. اما بعد از دو ساعت دختری گل از خواب بیدار شد و دیگه معلوم بود گشنشه. خلاصه اول پوش او را عوض کردم و بعد بهش شیر دادم. بعد آرومش کردم و گذاشتم توی گهواره اما بعد از چند دقیقه هی زار زار می زد و من هم خسته و کوفته. چیکار کنم؟ آها فهمیدم! دو تا از اون چیزهایی که می گذارند توی گوش که هیچ صدایی نشوند را که چند روز پیش دوستمان گریس آورده بود را توی گوش هایم گذاشتم و به کارهایم پرداختم. بعد متوجه نشدم که مادری وارد خانه شد. تعجب نکنید یک روز به سر شما هم می آید.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 1 اردیبهشت 1385  12:04 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

قصه نخست: پریروز مادری وقت ملاقات دکتر داشت با توجه به این که بیمارستان آن طرف شهر است بنابراین ترجیح دادیم که مادری تنها برود اما پدری هم قرار شد بچه داری کند. از آنجا دختری نمی گذارد شب ها پدری بخوابد بنابراین پدری تصمیم گرفته که هر جوری شده دختری را بخواباند. یک متکایی داریم که پهن و نرم است مثل پر قو. متکا را گذاشتم کنار سرم، دختری را روی آن گذاشتم و پتویش را کشیدم و خودم هم کنارش خوابیدم. خلاصه دختری دو ساعت تخت خوابید. اما بعد بیدار شد، پدری برای نخستین بار  پوش دختری را عوض کرد و بعد دختری گرسنه بود، بنابراین پدری به دختری شیر داد (البته شیر خشک).

قصه دوم: این روزها دختری خیلی بی تابی می کند. به نظر می رسد که حس بویاییش قوی شده، نمی توانم بگویم که بغلی شده استSmiley. دیروز خیلی بی تابی کرد و هی گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. اما وقتی بغلش می کنی آرام می شود. با توجه به این که پدری دوست ندارد همسایه ها اذیت شوند، اما این دفعه دیگه پدری حوصله­اش سر رفته بود و تصمیم گرفت که بگذارد دختری تا دلش می خواهد داد بزند؛ بغل بی بغل، تو که سیری و تمیزی، پس دیگه چی می خواهی دخترSmiley. گذاشتیم گریه کند تا دلش می خواست، البته هر پنج دقیقه یک بار کمی آرومش می کردیم که بچم تلف نشود. امروز هم دوباره داستان شروع شده و روز از نو روزی از نو. اما بغل بی بغل، بنشین سر جات دختری گلم. بابایی هم کار و زندگی دارد.

   هیسسس، من خوابم


  • آخرین ویرایش:جمعه 1 اردیبهشت 1385
نظرات()   
   
شنبه 12 فروردین 1385  02:04 ق.ظ
نوع مطلب: (دوران پس از تولد ،) توسط: بابا داریوش


  • آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1385
نظرات()   
   
سه شنبه 8 فروردین 1385  10:03 ق.ظ
نوع مطلب: (دوران پس از تولد ،) توسط: بابا داریوش

چو گل سراپا نشاط و شوری             تولدت مبارک، تولدت مبارک
بهار عشقی، پر از سروری                تولدت مبارک، تولدت مبارک

از هر خزان و بلایی به دوری              تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل و سنبل من لاله و آلاله من           تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل یاسی ای رخ نوساله من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

گل گلدان من، تویی جان من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

غنچه بهارم، سرو خرامان من             تولدت مبارک، تولدت مبارک

آساره من، ای دختر کوچولوی نازم، بالاخره بعد از پانزده ساعت (از ساعت سه بعد از ظهر ۲۷ مارس تا ساعت هفت صبح ۲۸مارس ۲۰۰۶) در اتاق عمل، در ساعت شش و پنجاه و شش دقیقه بامداد ۲۸ مارس ۲۰۰۶ به دنیا آمدی. گلکم، خوشگلکم، ناز گلکم، چشمِ دلکم، خوش آمدی. اگرچه هنوز خیلی کوچولویی ولی آمدی زودآمدی اما خوش آمدی. سحرگاه ۲۷ مارس، دکترها برای انجام آزمایش قند خون و دیابت دو بسته گلوگز به مامانی دادند و باعث شدند که قند خون مامانی بالا رفته و زودتر به دنیا بیایی. با همه احوال از این که به جمع خانواده ما آمدی خوشحالیم و تولدت را جشن می گیریم و قسم می خورم که برای خوشبختی تو هر کاری بتوانم خواهم کرد. روزی که بزرگ شدی و اگر پژشک شدی که آرزوی من است، اشک های مادرت را به خاطر داشته باش. قسم بخور که مواظب سلامتی و جان مردم باشی. روزی که قسم نامه بقراط را می خوانی به آن پایبند باش. دخترم، دوبار در اتاق عمل، آرام و به­دور از چشم مادرت اشک ریختم یکبار به خاطر مادرت که سختی های تولدت را تحمل کرد و یکبار به خاطر مادرم که سختی­های تولد مرا تحمل کرد و حال که این یادداشت را می نویسم به خاطر اشک های مادرم و به خاطر دعاهای خیر پدرم که همواره بدرقه راهم بودند اشک می ریزم. هرگز فکر نمی کردم پدر شدن چه احساسی دارد اما حالا که همش یک روز از من دوری برای دیدن دوباره ات ثانیه شماری می کنم. حال متوجه می شوم که مادر عزیزم و پدر خدابیامرزم سالیان بسی دراز در فراق ۱۵ ساله من در غربت شهرهای ایران و خارج از کشور چه کشیده اند.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 9 فروردین 1385
نظرات()   
   
چهارشنبه 2 فروردین 1385  03:03 ق.ظ

دختر گلم، سال نو فرخنده باد! امیدوارم که به سلامت به این دنیا قدم بگذاری و سه تایی سال خوبی در پیش داشته باشیم. هفت سین: سلامت، سرور، سعادت، سیادت، سربلندی، سرفرازی و سبکباری و  هفت شین: شادی، شادابی، شادکامی، شاددلی، شادمانی، شهد و شانس را برای تو آرزومندم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 4 اسفند 1384  07:02 ق.ظ

پریروز مادر دخترم قرار بود برود پیش پزشک، از آنجا که من خودم قرار دکتر داشتم و خیلی هم کار اداری داشتم نتوانستم بروم صدای قلب دخترم را بشنومSmiley

 خلاصه این که اومدم خانه و ساعت ها منتظر شدم تا مادر و دختر برگردند. سه چهار ساعت گذشت و نیامدند. من ناراحت شدم گفتم کاش تلفن همراه را به او می دادم که حداقل بتوانم به او زنگ بزنم. بالاخره آمد، کجا بودی منو نصفه جون کردی؟؟؟  تو نگو رفته سونیا همکلاسیشو پیدا کرده و بعد دیر کرده ... Smiley


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 12 بهمن 1384  02:02 ق.ظ

امروز رفتیم مهد کودک تا تک آساره ام (ستاره ام) را ثبت نام کنیم و از اول سپتامبر هفته ای چند روز آنجا باشد تا مادرش بتواند به تحصیلاتش ادامه دهد. چند تا از مسئولان مهد را دیدیم که داشتند به بچه های کوچولو با شیشه شیر می دادند. بعضی از بچه ها داشتند گریه می کردند. دلم سوخت، یعنی دخترم می خواهد اینجا بیاید و در فراق مادر و پدرش گریه کند. به همین خاطر با خودم گفتم که نباید بیش از سه روز دخترم توی مهد بماند. بعد که با مدیر صحبت کردیم گفت حداقل باید هفته ای چهار روز مهد باشد، دلم بیشتر سوخت. البته باید منتظر ماند که ببینیم آیا جا برایش پیدا می شود.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 27 دی 1384  03:01 ق.ظ

دخترم هنوز چند روزی بیشتر نداشت که اولین سفر خارجی خود را به فرانسه آغاز کرد و این در حالی بود که ما از حضورش اطلاعی نداشتیم و سپس در شش ماهگی یک سفر خارجی دیگر به موناکو داشت ولی بعد علی رغم خستگی سفر دوست داشت که اسپانیا را هم ببیند و در نتیجه به بارسلون سفر کرد و سه روز در اسپانیا به سر برد. سفر بعدی دخترم احتمالاً به قطب شمال و کشورهای اسکاندیناوی خواهد بود.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 27 دی 1384
نظرات()   
   
یکشنبه 27 آذر 1384  04:12 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: بابا داریوش

انتخاب نام یکی از چیزهای مهمی است که هر پدر و مادری باید انجام دهند. با توجه به این که ما می خواهیم نام دخترمان، یک نام اصیل ایرانی باشد در نتیجه به دنبال نام های اصیل ایرانی می گردیم. فهرست زیر از وبنوشت فهرست نامهای کردی انتخاب شده است.

ئارینا/ آرینا/ آریایی نژاد

ئاساره/ آساره/ ستاره/ تنها درکردی ایلامی رواج دارد.

تیناب:خواب خوش، رؤیا

تینا:گل

که ژال:زیبا/زیبا روی

نا ریا:قاصد/ پیک

نازار:پر ناز

نه رمین:رعنا قامت

نه شمیل:دلربا/خوش اندام

نیار:هنر پیشه

نیان:غرس کردن/نهادن

نیشا:نشانه

نیلو: همان نیلو فر است از روی دوست داشتن می گو یند.

هیوا:امید


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 27 آذر 1384
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 آذر 1384  09:12 ق.ظ

این وبنوشت به یادداشت های داریوش و سپنتا اختصاص دارد که برای فرزند خود که هنوز مشخص نیست  پسر است یا دختر  می نویسند. البته به زودی خواهیم دانست یعنی فردا. به هر حال با توجه به این که او رؤیای زندگی ماست و امیدواریم که به زندگی ما شادی و شادکامی بخشد نام این وبنوشت را تیناب گذاشتیم. ای فرزندم به عرصه وب خوش آمدی.  خداوند تو را از گزند حوادث روزگار محفوظ بدارد.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 17 آذر 1384
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic