شنگول و منگول و حبه انگور ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که خواهرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تا ساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری ، حتی از کیف کلاس اولم. tag:http://tinab.mihanblog.com 2017-08-16T14:20:16+01:00 mihanblog.com نیکوی 7 ساله 2015-09-05T09:12:31+01:00 2015-09-05T09:12:31+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/220 مامان سپنتا دیروز شد 7 سالش دخترکم رو می گم ....7 سال پیش .... دوست نداشتم که جنسیت بچم رو بدونم، دلم می خواست سهمی بزارم برای یه سورپریز زیبا... ولی باباش می خواست بدونه ... رفتم خونه معصوم، سر کوچش یه سونوگرافی بود، یه قرار گرفته بودم... بهم گفت که دختره دخترکم یه دختر ناز دیگهوقتی رفتم خونه معصوم گفت همینجا بمون برای شام، خوشحال بود برای من زنگ زد به داریوش که برای شام بیادوقتی اومد خبر رو داد بهشقیافش گرفت، تو هم رفت، غمگین شدمی خواست که پسر باشه، می خواست که به قول خودش خاندانش اد دخترکم رو می گم 
....
7 سال پیش .... دوست نداشتم که جنسیت بچم رو بدونم، دلم می خواست سهمی بزارم برای یه سورپریز زیبا... ولی باباش می خواست بدونه ... رفتم خونه معصوم، سر کوچش یه سونوگرافی بود، یه قرار گرفته بودم... بهم گفت که دختره 
دخترکم یه دختر ناز دیگه
وقتی رفتم خونه معصوم گفت همینجا بمون برای شام، خوشحال بود برای من 
زنگ زد به داریوش که برای شام بیاد
وقتی اومد خبر رو داد بهش
قیافش گرفت، تو هم رفت، غمگین شد
می خواست که پسر باشه، می خواست که به قول خودش خاندانش ادامه پیدا کنه
ازم نپرسید که سالم هست یا نه

رفتیم خونه 
اخم ها ش ادامه داشت..بیتفاوتی هاش ، بدتر از همیشه..سه روز تمام تا قیافه اش عوض بشه

توی کف آشپزخونه دراز می کشیدم، مگه می شه جنسیت رو انتخاب کرد؟ من فقط می خواستم که بچم سالم باشه، چقدر زن بودن درد داره
چقدر زن بودن سخت هست، مگه من گناه کرده بودم
دخترکم من رو ببخش ... چقدر به شکمم ضربه زدم، چقدر اشک ریختم، وحتی دلم خواست که نبودی
و من زره زره می مردم

امروز خوشحالم از داشتنت، از دستهات ممنونم ، از نفسهات، از دوست داشتن گفتنهات 
ولی متاسف از اینکه پدری که شایسته اش رو نداشتید انتخاب کردم



]]>
این تاریخی که خیلی چیزها عوض شد 2015-09-05T09:03:07+01:00 2015-09-05T09:03:07+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/219 مامان سپنتا 24/6/2008
24/6/2008
]]>
نقطه سر خط 2015-08-28T19:22:08+01:00 2015-08-28T19:22:08+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/218 مامان سپنتا هر داستانی یه پایانی داره  بعد از سالها که من  بازیچه ندانم کاریهای یه نفر شدم که انتخابش کرده بودم که تا آخر عمر کنارم باشه و کنارش باشم /// قصه تمام شدبعد از اینکه به بعضی رو یاهاش رسید و توی این میونه من رو در به در کرد.... قصه تمام شد  بعد از سالها که من  بازیچه ندانم کاریهای یه نفر شدم که انتخابش کرده بودم که تا آخر عمر کنارم باشه و کنارش باشم /// قصه تمام شد
بعد از اینکه به بعضی رو یاهاش رسید و توی این میونه من رو در به در کرد.... قصه تمام شد
]]>
سپاس 2014-07-24T14:02:56+01:00 2014-07-24T14:02:56+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/217 مامان سپنتا ممنون از همه دوستانی که بعد از این همه مدت سکوت هنوز هم به ما سر میزنندعکستیناب و نیکوبزرگ شدن.... مگه نه؟  

ممنون از همه دوستانی که بعد از این همه مدت سکوت هنوز هم به ما سر میزنند
عکستیناب و نیکو

بزرگ شدن.... مگه نه؟ 

 

]]>
باید این روزها رو عوض کرد... 2013-07-28T21:56:49+01:00 2013-07-28T21:56:49+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/215 مامان سپنتا تینابم 7 سالش هست الان و خواهرک شیرین زبونش، رکسانا، به زودی 5 سالش میشه...این دو تا شدند تمام هستی من و دلیل زنده بودنم ... فرشته هایی که دو دقیقه آروم و قرار ندارند ولی وجودم به وجودش گره خورده...تیناب خوندن و نوشتن یاد گرفته، اولین سال تحصیلیش تموم شده. امروز که باهام قهر کرده بود، کلی با هم نامه نگاری کردیم. این روزها و  دنیایی که دارند چیزی نیست که براشون تصور می کردم، دلم آرامش بیشتری براشون می خواست، مهربونی بیشتر... نمیدونم با چه انرژِ ی می تونم اینها رو عوض کنم. روحم خسته است این دو تا شدند تمام هستی من و دلیل زنده بودنم ... فرشته هایی که دو دقیقه آروم و قرار ندارند ولی وجودم به وجودش گره خورده...

تیناب خوندن و نوشتن یاد گرفته، اولین سال تحصیلیش تموم شده. امروز که باهام قهر کرده بود، کلی با هم نامه نگاری کردیم. 
این روزها و  دنیایی که دارند چیزی نیست که براشون تصور می کردم، دلم آرامش بیشتری براشون می خواست، مهربونی بیشتر... نمیدونم با چه انرژِ ی می تونم اینها رو عوض کنم. روحم خسته است ، به زور این جسم رو میکشم دنبال خودم ... زخم ها رو باید قورت داد، دردها رو باید فراموش کرد ولی اشتباهات رو تکرار نکرد

باید این روزها رو عوض کرد...
برای لدت بردن از زندگی، کافیه کمی احمق بود ولی نه همیشه...

]]>
. 2012-11-08T22:16:51+01:00 2012-11-08T22:16:51+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/213 مامان سپنتا سرده، خیلی سرددستام، پاهام .... دلم هی دارم ها ها می کنم ...و هیچ فكر نكردكه ما میان پریشانی تلفظ درهابرای خوردن یك سیبچقدر تنها ماندیم..انتقام می گیرم... انتقام می گیرم یک روز 
سرده، خیلی سرد
دستام، پاهام .... دلم 
هی دارم ها ها می کنم 

...و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چقدر تنها ماندیم..

انتقام می گیرم... انتقام می گیرم یک روز 
]]>
خودخواه 2012-01-18T11:03:45+01:00 2012-01-18T11:03:45+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/212 مامان سپنتا درست یادم نمیاد که از کی شروع کردم به حذف کردن خودم ولی الان میدونم که اینقدر این کار رو انجام دادم که دیگه خودم وجود ندارم. وجود من فقط در وجود چند نفر معنی پیدا می کنه یا می کرد. تازه فهمیدم که این خیلی بد هست. چون اگر اونا وجود نداشته باشند خودت هم از دست میری و نمیدونم چطور شد که هی یاد گرفتم به نگفتن، به نگفتن دردها و سختی، نمی دونم کی به من یاد داد که باید همیشه خوشحال باشی، یا حد اقل خوشحال به نظر بیایی. نمی دونم کی به من یاد داد که غصه هات رو باید برای خودت نگه دارینمیدونم، شاید ا نمیدونم چطور شد که هی یاد گرفتم به نگفتن، به نگفتن دردها و سختی، نمی دونم کی به من یاد داد که باید همیشه خوشحال باشی، یا حد اقل خوشحال به نظر بیایی. نمی دونم کی به من یاد داد که غصه هات رو باید برای خودت نگه داری
نمیدونم، شاید اون نگاه های پر از سرزنش بود، شاید اون صورتی که ازم برمیگشت بود، شاید هم اون واژه هایی که به روحم زخم میزدند.
حالا یه صدایی بلند بهم میگه باید به خودت فکر کنی،  این خودخواهی نیست. من هم به خودم میگم مگه می شه که من به خودم فکر کنم. بهم میگه از بودنت نترس. می گه نزار واژه ها بهت زخم بزنن، میگه فریاد بزن
]]>
... 2011-12-29T21:16:26+01:00 2011-12-29T21:16:26+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/211 مامان سپنتا یادم رفته بود که دندانهای شیری یک روزی می افتند، خیلی چیزهای دیگر را هم فراموش کرده ام. دندان دخترک لق شد، شاد بود از بزرگ شدنش، بعد از چند روز مراقبت و سوپ خوردن، دیشب با گاز زدن به بلال افتاد، هر چه گشتیم پیدا نشد. ولی پیدا نشدن دندان مانع از پیدا کردن پول زیر بالش نبود. چقدر شاد بود که آقا موشه برایش چهار تا سکه آورده بود. این دروغ ها خاطره میسازند، عیب ندارد، بعدا می فهمند که بزرگترها  هر وقت که صلاح می دانند دروغ می گویند. دخترک کوچکم موهایش بلند شده، اصلا هم دلش نمی خواد که این دروغ ها خاطره میسازند، عیب ندارد، بعدا می فهمند که بزرگترها  هر وقت که صلاح می دانند دروغ می گویند. 
دخترک کوچکم موهایش بلند شده، اصلا هم دلش نمی خواد که مثل مامان موهایش را کوتاه کند. خط خطی های نقاشی اش حالا شبیه به یک دخترک می ماند که چشمان گرد دارد و موهای کوتاه، لب خندانش را هم من باید بکشم تا دخترک هی بپرسد از ما که نقاشی ام زیباست؟

نیوشا هنوز هم در فکر پیدا کردن یک پرنس هست، می خواد پرنسس شود، دلیل قانع کننده ای است برای گشتن. میگویم نگرد مادر جان، باید یاد بگیری که روی پاهای خودت بایستی و فقط روی خودت حساب کنی، عجیب نگاه میکنی ولی بعدها میفهمی مادر جان

http://www.youtube.com/watch?v=1Cr9oyrye_w

]]>
سه سالگی 2011-09-11T16:12:10+01:00 2011-09-11T16:12:10+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/210 مامان سپنتا پیراهن سفید رو تن می کنم تا باشی برای تولد کنار دخترکم که شیرین زبان شده. زیاد نمی داند چه اتفاقی دارد میافتد ولی میگویم برایت نازنینم سه ساله شدی. سه مثل سه

]]>
5 سالگی 2011-04-15T11:52:08+01:00 2011-04-15T11:52:08+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/209 مامان سپنتا نوشتن برام سخت شده. نمی تونم هر چیزی که توی دلم هست بنویسم و نمی تونم هم که الکی بیام اینجا بگم که  بحمدلله ایام به کام است و یار موافق و سرشار کمال یا یار در بر و می در کف و ایام به کامفقط می خواستم بنویسم برات که باز یک سال گذشت و تو 5 ساله شدی. و هر چی که زمان میگذره بیشتر تبدیل به یه خانم کوچولو میشی که می خواد موهاش بلند باشه، خیلی بلند.* تلخی های این روز ها وشبها رو هیچ کاری نمی تونم بکنم. برام تلخه که بگم تو هیچوقت چهار ساله نشدی که فقط یک سال از تیناب م نوشتن برام سخت شده. نمی تونم هر چیزی که توی دلم هست بنویسم و نمی تونم هم که الکی بیام اینجا بگم که  بحمدلله ایام به کام است و یار موافق و سرشار کمال یا یار در بر و می در کف و ایام به کام
فقط می خواستم بنویسم برات که باز یک سال گذشت و تو 5 ساله شدی. و هر چی که زمان میگذره بیشتر تبدیل به یه خانم کوچولو میشی که می خواد موهاش بلند باشه، خیلی بلند.

* تلخی های این روز ها وشبها رو هیچ کاری نمی تونم بکنم. برام تلخه که بگم تو هیچوقت چهار ساله نشدی که فقط یک سال از تیناب من کوچیکتر بودی، یک سال و بیست روز . ولی توی سه سال و نیمگی فرشته شدی و پر کشیدی
]]>
کودکی نوش جانتان 2011-02-26T14:42:42+01:00 2011-02-26T14:42:42+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/208 مامان سپنتا واژه های جدید یاد میگیرند. می پرند. میدوند. گریه میکنند. بهانه میگیرند. با هم  دعوا می کنند. یقه هم را میگیرند، گاز هم راه دفاعی بدی نیست توی فلسفه شان. همدیگر را تسکین می دهند. طفلکانم  دارند قد میکشند. گاهی از حرفهای بزرگشان که به زبان کودکی میگویند شاخ در می آوری. گاهی از جواب دادن به یک سوال برای بیستمین بار از سرت دود بلند میشود. گاهی با ب/و س ه ها و محبت خفه ات می کنند گاهی با دویدن هایشان از نفس می اندازنت. داری پای لنگان کودکی را همراهشان میکنی. فرصت ها کوتاه تر
واژه های جدید یاد میگیرند. می پرند. میدوند. گریه میکنند. بهانه میگیرند. با هم  دعوا می کنند. یقه هم را میگیرند، گاز هم راه دفاعی بدی نیست توی فلسفه شان. همدیگر را تسکین می دهند. طفلکانم  دارند قد میکشند. 
گاهی از حرفهای بزرگشان که به زبان کودکی میگویند شاخ در می آوری. گاهی از جواب دادن به یک سوال برای بیستمین بار از سرت دود بلند میشود. گاهی با ب/و س ه ها و محبت خفه ات می کنند گاهی با دویدن هایشان از نفس می اندازنت. داری پای لنگان کودکی را همراهشان میکنی. فرصت ها کوتاه تر از آنند که بتوانی زل بزنی توی چشمهایشان. فقط وقتی خواب هستند میشود سیر تماشا کرد صورت های معصومشان را که دارند رویا میبافند. 
بدوید و بپرید که سپید شدن موهایم را ملالی نیست. عشقم را می دهم برایتان. خستگی را هم ملالی نیست. لبخند بزنید. کودکی نوش جانتان. تینابم بی تاب بزرگ شدن نباش. چند سال که بگذرد هم می توانی بخوانی، هم بنویسی، کفش های مامان هم اندازه پایت میشود. رژ لب هم می توانی داشته باشی. می توانی به تنهایی بیرون بروی. بعد که قد کشیدی و قد کشیدید دلتان کودکی خواهد خواست. تا می توانید سر بکشیدش. 
حالا که نیکو بزرگتر شده. هر دو را گذاشتیم توی یه اتاق. مدتی هست که هر چی میخرم جفت میگیرم که کسی حسودی نکند. تخت هایشان هم شد عین هم. بعضی وقت ها خوب میگذرد، هر دو زود به خواب میروند، بستگی به روز سپری شده دارد. و اما بعضی شب هاااا هر دو کودکی اشان گل می کند. 
 
* گفتنی زیاد است. همه را با خودم زمزمه می کنم و قورت می دهم. گاهی میرود پایین و گاهی گیر می کند همان وسط راه. مثل یک بقچه.
ولی همین که دست میبرم  به نوشتن هیچ کدام نمی آیند. 
یک من دیگر دارم، یک من دیگر که نه سانسورش می کنم ، نه جلوی فکر کردنش را می گیرم و نه دست و پایش را. می گذارم توی ذهنم هر چقدر که دوست دارد چرکنویس هاش را پابلیش کند. اصلا از پاکنویس و سبک و سنگین کردن  خبری ندارد ولی یک بدی بزرگ دارد که اندک زمانی بعد میفرستد تمام چرکنویس هایش را به فراموشی یا به قول یک عزیز میدهد به گا همه را.
برای همین است که باز من می مانم و این پاکنویس های آفتابه لگن که می شوند عصای دستم وقتی که فراموشی می افتد به جانم و زمان با بی رحمی توی ذهنم میشورد و میسابد و پس تویش را پر می کند. و این صدایی که دارم به او خو میگیرم که هی میگوید و می گوید که دلم رفتن می خواهد. از اندکی صبر خسته ام. دلم می خواهد با هم بزنیم و بر/قصیم و قهقهمان خانه را پر کند. آنقدر صدایمان بلند باشد که بابا اخم کند، بگوید خیابان را گذاشتید روی سرتان.

* مامان، دلم نمی خواد که تو بری به آسمون.
- من که نمی خوام برم آسمون تینابم
- وقتی هم که پیر شدی دلم نمی خواد بری به آسمون

چقدر توضیح دادن چیزهایی که برای خودت هم حل نشده برای یک کودک  پر از سوال سخت است. هیچ واژه ای نمی تواند قانعش کند. هر جوابی را سوال می کند و می اندازت توی زمینت ولی انگار باید یاد بگیرند که زندگی فقط زایش و خنده نیست. غم هم دارد. بهار دارد، روزهای بارانی هم دارد. دخترکانم بزرگ تر که شدید بهتر خواهید فهمید که تلخی هم توی زندگی فراوان است. که ما هر چقدر هم که عاش/ق شما باشیم، نمی توانیم زندگی را غربال کنیم و فقط دانه های درشت شادی به شما بدهیم. 
]]>
من خوبم ولی تو باور نکن 2010-11-24T04:04:29+01:00 2010-11-24T04:04:29+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/206 مامان سپنتا مدتی است که نه دیگر آسمانم آبیست و نه آفتاب گرم مدتی است که دل خوش کردم به دنیای خوابکه التماست می کنم که بیایی به خوابم که روزهای با تو نبودن را میشمارممی ترسم از اینکه این روزها، ماه شوند و بعد ماه ها، سالنباشم که ببینمدلتنگت هستمدلتنگت هستیمخیلیدل بسته ام به اگر و شاید هایی که تازه فهمیده ام از دستشان کاری ساخته نیستگره زده ام دلم را به لبخندهایت. به بالهایت. به مهربانی ات ولی نه به جای خالی اتچطور می توانم بپذیرم که آن روپپوش کرم رنگ و روسری آبی، چشمان سرخ توی فرودگاه آخرین دیدار
مدتی است که نه دیگر آسمانم آبیست و نه آفتاب گرم 
مدتی است که دل خوش کردم به دنیای خواب
که التماست می کنم که بیایی به خوابم 
که روزهای با تو نبودن را میشمارم
می ترسم از اینکه این روزها، ماه شوند و بعد ماه ها، سال
نباشم که ببینم
دلتنگت هستم
دلتنگت هستیم
خیلی
دل بسته ام به اگر و شاید هایی که تازه فهمیده ام از دستشان کاری ساخته نیست
گره زده ام دلم را به لبخندهایت. به بالهایت. به مهربانی ات ولی نه به جای خالی ات

چطور می توانم بپذیرم که آن روپپوش کرم رنگ و روسری آبی، چشمان سرخ توی فرودگاه آخرین دیدارم بود
خواهر قشنگ کوچکم
دارد میشود دو ماه نبودنت و من هنوز حتی جرات ندارم فاتحه ای روانه خانه جدیدت کنم. ندیدمش، باور نمی کنم
برای من خانه ات همان طبقه چهارم است که فیروزه ای بود همه جایش. اتاقش یاسی بود
گرم بود و پر از لبخند دخترک مو طلائیت
و هندوانه شیرین داشتی هر وقت که می آمدم 


مدتی است که
 که تو نیستی
من هستم 
ولی بودنم چقدر غمگین و اشکبار است. بودنی که نبودن را می خواهد
زندگی ام با غم گره خورده. چقدر این روزها زمین آرام می چرخد
خداوندا گلم کو

* تیناب به باباش گفته نمیشد این راز رو به مامان نمیگفتیم. توی دنیای کوچیکش دلش برای خاله محبوبش تنگ میشه. بغض میکنه. پر از سوال هست. مثل من. ولی جوابی ندارم براشون
نیکو هنوز عقلش نمیرسه ولی اینقدر این روزها من رو در حال گریه دیده که تا صدای من و میشنوه می پرسه "maman pleure" مامان گریه؟
عکس که می بینه میگه ناناز، مصو
برام دستمال میاره. بغ لم می کنه 
اگر به خاطر شما ها نبود که الان اصلا سر پا هم نبودم
مامان خوب میشه، باید خوب بشه ولی یه زخم روی قلبش قراره بمونه برای همیشه
که هر بار که شما رو می بینه با هم که مهربونید، دعوا می کنید، قهر می کنید یاد آبجی کوچولوی خودش میافته
هر وقت که تو عصبانی میشی و میگی من اصلا آبجی نمی خوام ، توی دلش بگه ولی من خیلی دلم می خواد آبجی کوچولوم بر می گشت و داشتمش. توی دلش بگه که چه شانسی داری از داشتن آبجی کوچولو. که می تونی وقتی بزرگ شد دست بندازی توی بازوش و ببریش خرید
براش کادوی تولد بگیری
بعد می تونی بهش بگی ببخش منو وقتی که کوچیک بودیم زدمت و اون هم بخنده
بعد بهت بگه چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که باهاش حرف بزنه بیشور
حتی اگر نامه عاشقانه اش رو یواشکی خونده باشی
]]>
یه آسمون برای خودم 2010-09-18T19:31:11+01:00 2010-09-18T19:31:11+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/201 مامان سپنتا دامنه واژگانشون هر چقدر که باشه با همونها و یا با چشم هاشون حرفاشون رو می زنند بهت. موقع خواب میگه "نمی خوام تو رو نداشته باشم" سرریز میشم از شعف و خرسندی. معلومه که من هم نداشتنت رو  نمی خوام که داشتنت تمام هستی من هست.* ولی من یک راز دارم، نه، چند تا، یه گوشه از هستی ام که فقط و فقط مال خودم هست. وجودی که من رو می بره به رویا. خیال بافی های شیرینی که آسمون رو آبی می کنند و آفتابم رو گرم و دلنواز.  دامنه واژگانشون هر چقدر که باشه با همونها و یا با چشم هاشون حرفاشون رو می زنند بهت. 
موقع خواب میگه "نمی خوام تو رو نداشته باشم" سرریز میشم از شعف و خرسندی. معلومه که من هم نداشتنت رو  نمی خوام که داشتنت تمام هستی من هست.

* ولی من یک راز دارم، نه، چند تا، یه گوشه از هستی ام که فقط و فقط مال خودم هست. وجودی که من رو می بره به رویا. خیال بافی های شیرینی که آسمون رو آبی می کنند و آفتابم رو گرم و دلنواز. 
]]>
کرده ما را عاشقی جادو 2010-09-09T09:39:03+01:00 2010-09-09T09:39:03+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/200 مامان سپنتا دنده راست اون روزهایی هست که خوب بودن بیش از اندازه ات من رو به تعجب وا می داره. و دنده چپ اون وقتایی هست که دلم دوش آب یخ می خواد. نتیجه: باید جای تختت رو عوض کنم.  من دنده راست رو ترجیح میدم. 
دنده راست اون روزهایی هست که خوب بودن بیش از اندازه ات من رو به تعجب وا می داره. و دنده چپ اون وقتایی هست که دلم دوش آب یخ می خواد. 
نتیجه: باید جای تختت رو عوض کنم.  من دنده راست رو ترجیح میدم. 
]]>
نی نی پسره!! 2010-09-06T19:26:55+01:00 2010-09-06T19:26:55+01:00 tag:http://tinab.mihanblog.com/post/199 مامان سپنتا عمه داره پوشک آریان رو عوض می کنه. تیناب آروم میاد پیش من ._ مامان نی نی پسره!_ آره ولی تو از کجا فهمیدی؟ _ آخه زی زی داره و من که کوچولو بودم تا مدت ها این برام یه معمای بزرگ  بود که نی نی ها که همه شبیه به هم هستند، از کجا می شه فهمید که دخترن یا پسر  اونوقتا دختر عموم بهم گفته بود که توی بیمارستا که میریم نی نی بیاریم به دکتر می گیم دختر می خواهیم یا پسر    این هم شامل همان دروغ هایی بود که باید به ما می گفتند تا خدای نکرده بیحیا نشیم  عمه داره پوشک آریان رو عوض می کنه. تیناب آروم میاد پیش من .
_ مامان نی نی پسره!
_ آره ولی تو از کجا فهمیدی؟ 
_ آخه زی زی داره 


و من که کوچولو بودم تا مدت ها این برام یه معمای بزرگ  بود که نی نی ها که همه شبیه به هم هستند، از کجا می شه فهمید که دخترن یا پسر  
اونوقتا دختر عموم بهم گفته بود که توی بیمارستا که میریم نی نی بیاریم به دکتر می گیم دختر می خواهیم یا پسر    این هم شامل همان دروغ هایی بود که باید به ما می گفتند تا خدای نکرده بیحیا نشیم 

]]>