شنبه 14 شهریور 1394  01:42 ب.ظ

دیروز شد 7 سالش 
دخترکم رو می گم 
....
7 سال پیش .... دوست نداشتم که جنسیت بچم رو بدونم، دلم می خواست سهمی بزارم برای یه سورپریز زیبا... ولی باباش می خواست بدونه ... رفتم خونه معصوم، سر کوچش یه سونوگرافی بود، یه قرار گرفته بودم... بهم گفت که دختره 
دخترکم یه دختر ناز دیگه
وقتی رفتم خونه معصوم گفت همینجا بمون برای شام، خوشحال بود برای من 
زنگ زد به داریوش که برای شام بیاد
وقتی اومد خبر رو داد بهش
قیافش گرفت، تو هم رفت، غمگین شد
می خواست که پسر باشه، می خواست که به قول خودش خاندانش ادامه پیدا کنه
ازم نپرسید که سالم هست یا نه

رفتیم خونه 
اخم ها ش ادامه داشت..بیتفاوتی هاش ، بدتر از همیشه..سه روز تمام تا قیافه اش عوض بشه

توی کف آشپزخونه دراز می کشیدم، مگه می شه جنسیت رو انتخاب کرد؟ من فقط می خواستم که بچم سالم باشه، چقدر زن بودن درد داره
چقدر زن بودن سخت هست، مگه من گناه کرده بودم
دخترکم من رو ببخش ... چقدر به شکمم ضربه زدم، چقدر اشک ریختم، وحتی دلم خواست که نبودی
و من زره زره می مردم

امروز خوشحالم از داشتنت، از دستهات ممنونم ، از نفسهات، از دوست داشتن گفتنهات 
ولی متاسف از اینکه پدری که شایسته اش رو نداشتید انتخاب کردم




  • آخرین ویرایش:شنبه 14 شهریور 1394
نظرات()   
   
شنبه 14 شهریور 1394  01:33 ب.ظ



  • آخرین ویرایش:شنبه 14 شهریور 1394
نظرات()   
   
جمعه 6 شهریور 1394  11:52 ب.ظ

هر داستانی یه پایانی داره 
 بعد از سالها که من  بازیچه ندانم کاریهای یه نفر شدم که انتخابش کرده بودم که تا آخر عمر کنارم باشه و کنارش باشم /// قصه تمام شد
بعد از اینکه به بعضی رو یاهاش رسید و توی این میونه من رو در به در کرد.... قصه تمام شد


  • آخرین ویرایش:شنبه 7 شهریور 1394
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic