یکشنبه 28 شهریور 1389  12:01 ق.ظ

دامنه واژگانشون هر چقدر که باشه با همونها و یا با چشم هاشون حرفاشون رو می زنند بهت. 
موقع خواب میگه "نمی خوام تو رو نداشته باشم" سرریز میشم از شعف و خرسندی. معلومه که من هم نداشتنت رو  نمی خوام که داشتنت تمام هستی من هست.

* ولی من یک راز دارم، نه، چند تا، یه گوشه از هستی ام که فقط و فقط مال خودم هست. وجودی که من رو می بره به رویا. خیال بافی های شیرینی که آسمون رو آبی می کنند و آفتابم رو گرم و دلنواز. 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 28 شهریور 1389
نظرات()   
   
پنجشنبه 18 شهریور 1389  02:09 ب.ظ

دنده راست اون روزهایی هست که خوب بودن بیش از اندازه ات من رو به تعجب وا می داره. و دنده چپ اون وقتایی هست که دلم دوش آب یخ می خواد. 
نتیجه: باید جای تختت رو عوض کنم.  من دنده راست رو ترجیح میدم. 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 15 شهریور 1389  11:56 ب.ظ

عمه داره پوشک آریان رو عوض می کنه. تیناب آروم میاد پیش من .
_ مامان نی نی پسره!
_ آره ولی تو از کجا فهمیدی؟ 
_ آخه زی زی داره 


و من که کوچولو بودم تا مدت ها این برام یه معمای بزرگ  بود که نی نی ها که همه شبیه به هم هستند، از کجا می شه فهمید که دخترن یا پسر  
اونوقتا دختر عموم بهم گفته بود که توی بیمارستا که میریم نی نی بیاریم به دکتر می گیم دختر می خواهیم یا پسر    این هم شامل همان دروغ هایی بود که باید به ما می گفتند تا خدای نکرده بیحیا نشیم 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 15 شهریور 1389  11:46 ب.ظ

چقدر دلم می خواست اون قدیما که من می ترسیدم از تاریکی، یا یه سایه کوچیک یا یه صدا. یکی به من می گفت نه عزیزم لولو وجود نداره. البته نمی دونم که باور می کردم یا نه. اینقدر این موجودی که هیچ وقت ندیده بودمش ترسناک بود که از فکر دیدنش عرق سرد روی تنم می نشست. 
تیناب می گه ماماااان ! نرو آقا لولو میاد و همینطوری گوشه خرگوشش رو به دندون می کشه. 
بهش می گم کی این رو گفته عزیزم.
می گه علیرضا.
نه گل من لولو وجود نداره . حتی اگر هم وجود داشته باشه نمی تونه بیاد، چون من کنارت هستم، همین اتاق پهلویی.  و آنقدر خسته است که تا چشماش رو نبسته به خواب می ره. 
مدرسه اش رو پنجشنبه شروع کرد. هفته آخر روز شماری بود. یه کلاس رو جا گذاشته و رفته پیش بزرگ ترها، توی این کلاس کسی رو نمی شناسه. همه دوستاش تو کلاس پایین تر موندند. من که عجله ای برای بزرگ شدنت ندارم. از کودکیت لذت ببر عزیزم. و بعد از ظهر روز اول مدرسه توی جیبهاش پر شده از میوهای کاج توی حیاط مدرسه و زالزالک ها.
می گه مامان کلوئه دیگه دوست من نیست؟ 
چرا عزیزم ، باهات دوسته، همدیگر رو تو زنگای تفریح می بینید. 
می گه آخه  به من اینجوری کرد، انگشت شصت به پایین


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 دی 1390
نظرات()   
   
شنبه 13 شهریور 1389  12:24 ق.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

نیکوی دو ساله راه میره، خودش تنهایی غذا می خوره، کولا (شکلا) رو خیلی دوست داره. خرگوشک که نباشه جز بوی مادر چیزی آرومش نمی کنه. نیکوی دو ساله با خواهرش خاله بازی می کنه و چایی و غذاهایی که تیناب درست می کنه رو مثلا می خوره. عاشق آب و حمام هست و هر چقدر تو آب بمونه باز خسته نمیشه. نیکوی دو ساله من طالبی رو دوست نداره. میره سر یخچال و دنبال دسر می گرده، هر چیزی هم پیدا کنه یکی برای خودش بر میداره و یکی برای آنو (همون آبجی جون). خیلی مهربون هست. عاشق سگ و گربه هست و به همه حیوانات میگه میومیوم. هنوز هم یاد مامای و پاپی هست، گاهی هی می گه ملی، مصون، نانا (کیانا) و البته بابا. نیکوی دو ساله من دیگه پوشک نداره ولی هر از گاهی شلوارش رو خیس می کنه. وقتی از شکل یه غذا خوشش نیاد میلی برای خوردنش نداره. خیلی دوست داره تو کارای بزرگترا کمک کنه، مثلا اسباب کشی. با دیدن من آغو**شش رو باز می کنه و می دوه به سمتم با لبخند و شادی. خودش مساک میزنه و اگر چیزی از خمیر دندون خوشمزه باقی موند تف می کنه بیرون . نیکوی دو ساله من می تونه تمام درها رو باز کنه....

نیکوی دوساله من دوست داشتنی و خوشمزه هست.
 تولدت مبارک عسلم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic