دوشنبه 2 آذر 1388  02:58 ب.ظ

دستشویی که داره با هم می دویم به سمت دستشویی. و همینجاست که یه عالمه با هم صحبت می کنیم درست مثل آدم بزرگا

میگه مامان پسرها مثل دخترها نیستند اونا یه مار دارند 

فردا عصر که می رم مدرسه دنبالش کمک مربیش شروع می کنه تعریف می کنه که دخترتون می گه ... هنوز تموم نشده که از خنده هام می فهمه که من در  جریانم. هفته بعدش هم برای آندره تعریف می کنه

و الان ... ظاهرا فراموش کرده. البته گفتم ظاهرا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 2 آذر 1388  02:23 ق.ظ

دلم برای اون ظرف قهوه ای رنگی که پاییز و زمستون پر می شد از انار دونه شده تنگ شده. همونی که می نشستی ، انارها رو می بریدی و دو نصف که می کردی، برمی گردوندی و میزدی به پوستش تا سرازیر بشند توی پیاله ها. می گفتی دستاتونو سیاه نکنید. بعد شب که می شد یه قاشق و نمکدون. دونه های ترش و شیرین. گاهی هم که هوس آب انار می کردیم انار رو برمی داشتیم و حسابی لهش می کردیم اگر شانسمون می گرفت و نمی ترکید، آب انار ...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو