دوشنبه 24 اسفند 1388  02:34 ب.ظ

نیکو تنبه شده، داره گریه می کنه. تیناب میره کنارش بهش میگه، گریه نکن عزیزم، مامان بعضی وقتا بدجنس میشه 
میگم چی چی داری بهش می گی 
میگه دارم دلداریش میدم 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 اسفند 1388
نظرات()   
   
جمعه 21 اسفند 1388  04:30 ب.ظ

این روزهام شده تلاشهایی که دارم می کنم برای اینکه اسفنج نباشم. اسفنج بودن این ماههای اخیر لبخند رو ازم گرفته، بدون اینکه خودم متوجه شده باشم شده بودم اسفنج. همه این دست و پا زدن ها برای اینکه تو بتونی سیب رو ببینی.
یک لبخند الکی تحویلش میدهم. به من میگوید: من 50 سال دارم. ترجمه اش می کنم، برو کشکت و بساب، نمی تونی من و گول بزنی.
_به دخترک نگاه کن. به خودت بگو برای اینکه او سیب را ببیند و من توی دلم یک سوال هست که جوابش میشود مادر بودن. بودنش رهایم میکند بین زمین و هوا. 
 دارم خانه تکانی می کنم. می خوام هر چیزی رو بگذارم سر جایش. یه چیزهایی را هم باید دور ریخت. تخم مرغ ها را هم با هم رنگ می کنیم. یک روز چهارشنبه وقتی که نیکو خانه نباشد. 

دوستتون دارم، خیلی زیاد. بوی نی نی بودنتون داره می ره. و جاش رو بوی کنجکاوی ها همه جا رو پر کرده.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 تیر 1389
نظرات()   
   
سه شنبه 18 اسفند 1388  03:23 ق.ظ

انگار که قلبم سوار چرخ و فلک شده باشه. یهو می ره بالا، یهو هورتی میاد پایین. خیالاتی شدم صدای پا میاد، انگار که یه کلیدی داره توی در می چرخه . دارم سرنوشت می گردم برای خودم، میرم توی قصه ی زن همسایه یا اینکه خودم رو میزارم جای بازیگر آخرین فیلمی که دیدم یا اینکه ... و تمام اینها یه نقطه مشترک دارند. اشک.
جلوی آینه تلاش می کنم که بخندم از اون مدلهایی که تا بناگوش بره ولی نه فایده ای نداره. آآآخ از اون مدل هایی که انگار دیگه قلبت نمیتپه. آآآه از اون مدل هایی که انگار آخرین بازدمه
چشم تینابم می افته به کامپیوتر. مامان این آدما چرا دارن با هم دعوا می کنند؟ می گم دخترکم توضیح هم بدم متوجه نمیشی.
دوباره نگاه میکنه، ازم میپرسه، اینجا خونه باباست؟ 
بهش می گم آره عزیزم، خونه بابا، خونه مامان، خونه ما

* قلکش پر شده، حالا قراره بازش کنیم و ببینیم کدوم یکی از اون چیزهایی رو که توی لیستش نوشته رو میتونه بخره. یاد بگیره که برای خودش هم کادو تولد بخره

*از دستش عصبانی بودم. با ناراحتی و عصبانیت سرش داد زدم. همونطوری که رو به روش ایستادم بهم میگه با من اینجوری حرف نزن. و من فکر می کنم که چقدر دوست دارم که بتونه با قاطعیت از خودش دفاع کنه و بهت یادآوری کنه مراقب باش


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 مرداد 1389
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 اسفند 1388  03:00 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

بچه ها تماشا می کنند و بعد نظراتشون رو می گن. 

یکی از دوستانم توی یک انجمن سینمایی کار می کنه، یکی از کارهای اصلیشون  نمایش فیلم در فضای باز هست و یکی دیگه از دغدغه هاشون کار با بجه هاست. بار ها و بارها فیلم های ایرانی رو نشون دادند. گاهی احساس می کنم اطلاعات سینماییش (ایرانی) از من بیشتر هست. این ویدئویی که از یکی از گروه های بحثشون گرفتند برام جالب بود. بعضی هاشون که مثل متخصص نظر می دن... نوش جان فرانسوی دان ها 





  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 اسفند 1388
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو