چهارشنبه 21 بهمن 1388  08:43 ب.ظ

انگار که قلبم سوار چرخ و فلک شده باشه. یهو می ره بالا، یهو هورتی میاد پایین. خیالاتی شدم صدای پا میاد، انگار که یه کلیدی داره توی در می چرخه . دارم سرنوشت می گردم برای خودم، میرم توی قصه ی زن همسایه یا اینکه خودم رو میزارم جای بازیگر آخرین فیلمی که دیدم یا اینکه ... و تمام اینها یه نقطه مشترک دارند. اشک.
جلوی آینه تلاش می کنم که بخندم از اون مدلهایی که تا بناگوش بره ولی نه فایده ای نداره. آآآخ از اون مدل هایی که انگار دیگه قلبت نمیتپه. آآآه از اون مدل هایی که انگار آخرین بازدمه
چشم تینابم می افته به کامپیوتر. مامان این آدما چرا دارن با هم دعوا می کنند؟ می گم دخترکم توضیح هم بدم متوجه نمیشی.
دوباره نگاه میکنه، ازم میپرسه، اینجا خونه باباست؟ 
بهش می گم آره عزیزم، خونه بابا، خونه مامان، خونه ما

* قلکش پر شده، حالا قراره بازش کنیم و ببینیم کدوم یکی از اون چیزهایی رو که توی لیستش نوشته رو میتونه بخره. یاد بگیره که برای خودش هم کادو تولد بخره
*

مادرم هرگز بهم نگفت که دوستم داره، البته با کارهاش ، حرفهاش ، اشکهاش می شه عشقش رو حس کرد


 
می خوام بارم رو جایی بزارم زمین که از زنجیر خبری نباشه
نمی خوام بچه هام حال و هوای امروز من رو هیچوقت تجربه کنند.
خیلی حال دربه دری هست
شاید بهتر باشه که از الان یه خاک پیدا کنند
یه هوا برای نفس کشیدن و بزرگ شدن و غصه نخوردن
و با اشکهاشون پهنای صورتشون رو فرش نکردن


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 مرداد 1389
نظرات()   
   
یکشنبه 18 بهمن 1388  03:34 ب.ظ

تیناب با یه لبخند ملس حرفاش رو میزنه و وقتی که جمله اش را با ها؟ تموم می کنه یه چشمک هم میزنه. 
می خواد برام داستان فیلمی رو که تماشا کرده تعریف کنه، شروع می کنه، یکی بود یکی نبود، یه دفعه می گه نه نه (انگار که یه جای کار درست نیست) بعد می گه اول تبلیغات  . برای همین چیزاست که با تبلیغات حداقل تو برنامه بچه ها خوشم نمیاد. 

نیکو عشق بسیار شدیدی به کتاب پیدا کرده، اینقدری که حاضر هست خرگوشکش رو که همه جا باهاش هست رها کنه. صبح ها همین که پاش می رسه به زمین میره سراغ کتاب ها، میاره و بعد خودش رو توی بغلم که جا می کنه بهم می گه دوباره (آنکو) ، اولی که تموم می شه باز می ره یکی دیگه میاره و وقتی موقع رفتن به مهد میشه خرگوشکش رو می ندازه زمین و محکم می چسبه به کتاب. و تا عکس یه جونور چهار پا می بینه شروع می کنه به مااااا کردن. دو روز پیش که فیلم قلعه حیوانات رو می دیدیم از اول تا آخرش می گفت مااااااااااااااااا، اوووو، ددد 
*این هم لینکش، فیلم کاملش روی یوتیوب هست. تاریخ تکرار مکررات


پ.ن. بودنت آنقدر بدیهی می شود که نمی دانم نبودنت را چگونه تنفس کنم.


  • آخرین ویرایش:شنبه 24 بهمن 1388
نظرات()   
   
سه شنبه 6 بهمن 1388  06:17 ب.ظ

هیجان پر کردن اولین قلک با عث می شه که تمام سکه هایی رو که می بینه به یاد خوک صورتی شکمو بیافته که همه اش پول می خوره. حالا قراره وقتی که پر شد با هاش یه خونه بخره، یه خونه خیلی بزرگ  که خوب می دونم معنی این خونه بزرگ یعنی جایی که بتونه موقع قایم باشک بازی، اینقدر خوب قایم بشه که هیچ کسی نتونه پیداش بکنه و البته خونه بزرگ یعنی  جایی که هر چهارتامون توش جا بشیم
از دیشب که دایناسورش از تخم در اومده درست مثل یه نی نی مراقبش هست. جیبهاش پر از سنگ هست. عادل دستکشش رو پاره کرده برای همین هست که باهاش دیگه دوست نیست ولی کلوئه که طرفداریش رو کرده بیشتر از قبل توی دلش جا شده. 
کتاب آشپزی رو آورده تا با هم نون بپزیم. انتخاب می کنه، شروع می کنیم ولی موقعه خواب که می شه هم تیناب و هم خمیر باید استراحت کنند. یکی باید بزرگ بشه ، اون یکی هم باید پف کنه. 
نیکو تا کلمه خداحافظ رو میشنوه دستش رو به معنی خداحافظ تکون میده و بعد با دستاش بوس می فرسته. از گاز گرفتن دستهای باباش خیلی خوشش اومده 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 بهمن 1388
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic