چهارشنبه 30 دی 1388  06:09 ب.ظ

یکی از کارهایی که توی فرانسه خیلی مد هست، اعتصاب ها هستند که دیگه شدند جزئی از فرهنگ فرانسوی ها. خوبی و بدیش رو کاری ندارم ولی نکته ای که جالب می شه این هست که از همون کودکی بچه ها این رو یاد می گیرند. وقتی که باید به دخترکم توضیح بدم که چرا مدرسه نمیره!! اعتراف می کنم که گاهی پیچیده هست که توضیح بدم چرا مربی ها خوشحال نیستند از شرایط کاریشون.
نتیجه این میشه که عروسک هاش رو میزاره توی اتاقش ، دست هاش رو قفل میکنه به هم، ابرو ها رو هم به هم گره میزنه. بهش می گم چی شده؟ می گه گرپ (همون گقو، یعنی اعتصاب) کردم، خوشحال نیستم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 بهمن 1388
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 دی 1388  12:57 ب.ظ

دستهایم را توی باغ می کارم. کوله بارم را بر دوش می کشم و به ناکجا آباد سفر می کنم. دل تنگ را چه چاره کنم که  غمهایش را در گوش مردمان زمزمه می کند و چشمهایش که از من می گریزند و در هیایوی شهر گم می شوند.  از یاد نبرم که زندگی خاکستری است. بعضی وقت ها کمرنگ و گاهی پر رنگ. جعبه مداد رنگی سی و شش رنگم را می خواهم، کمی هم آبرنگ، و یک قلمو از نوع جادویی و یک عالمه رنگ آبی آسمانی.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

* تیناب مثلا تو اتاقش خوابیده، نیکو هم که خواب بوده بیدار شده. تیناب شروع می کنه به صدا زدن خواهرش، من اینجااام. و وقتی که نیکو که اون هم سرش رو از تختش بیرون آورده شروع می کنه با واژه هایی که برای خودش معنی دارند (بی یه، آآآآآآ، ژوه، نونو،) جوابش رو می ده من تو این میون از خنده دارم قش می کنم. آروم میشه، گوشاش رو تیز می کنه و همینکه تیناب صدا می کنه این هم از این ور جواب میده. درست مثل کشاورزهای سر مزرعه ها 

* تازگی ها یه واژه به دنیای واژه هاش اضافه شده، ترس. من که در وحشتناک ترین شرایط هم ترسم رو کنترل می کنم که این حس رو بهشون منتقل نکنم ، یاد اینکه از تاریکی چقدر وحشت داشتم، یاد اینکه دیدن یه فیلم ترسناک تا سالها وقتی به یادش می افتادم نمیزاشت درست بخوابم، از لولو.
با شنیدن جمله، من می ترسم، یک لحظه جا می خورم. به خودم می گم من که همچین چیزی بهش یاد ندادم آخه می فهمم یه چیزایی هست که نمیشه کنترل کرد. دیر یا زود میان. مهم این هست که بشه شناختشون، باهاشون کنار اومد و برشون غلبه کرد.

* تری بهم میگه که تیناب خیلی خانم شده، تقریبا دو سه ماهی هست که دیگه مثل قبل نیست که یه جا بند نمیشد،  الان می شه کلی باهاش صحبت کرد، درست مثل بزرگترها!! فکر که می کنم می بینم درست سه ماه هست که مدرسه رو شروع کرده. با تری میره سینما. فکر می کردم براش خیلی سخت باشه که یک ساعت و نیم یه جا بشینه ولی وقتی بر می گرده نتیجه خیلی خیلی رضایت بخش هست.

* خیلی دلم می خواست می دونستم دوست براش چه معنی داره، هر دفعه که از مدرسه میاد می خواد یکی از دوستاش رو دعوت کنه، تا یک هفته، بعد هفته دیگه می گه دیگه باهاش دوست نیستم، یه دوست دیگه پیدا کرده. یا از دست کسی عصبانی هست.

* کاکا بودن ، این اولین فشی هست که یاد گرفته بود. بالاخره این هم جزو چیزهایی هست که همه یاد می گیرن از پارسال توی مهد شروع شد. یک سال ادامه داشت. هر از گاهی می گفت ولی مثل اینکه توی مدرسه بهشون حالی کردن که اصلا اصلا اصلا حرف قشنگی نیست. حالا دیگه جالب تر شده... می گه:
من دیگه کاکا بودن نمیگم، کاکا بودن حرف خیلی زشتیه، بچه های بد می گن کاکابودن ، من باادب هستم و کاکا بودن نمی گم و .... همینطوری تو این عرائضش هزار بار این رو  تکرار می کنه

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه /  صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم  /  هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی / وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

 ای لولی بربط زن تو مست تری یا من / ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

 از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد / وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم / گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان / نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

 نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 من بی دل و دستارم در خانه خمارم  من /  یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

 تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می / زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

مولوی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 دی 1388
نظرات()   
   
یکشنبه 13 دی 1388  01:53 ب.ظ

امروز روز آخر تعطیلات هست. وای که چقدر نفس گیر بودند. دو تا وروجکی که در حال ریخت و پاش هستند و بدو بدو. گاهی هم اون وسط ها داد و بیداد. تیناب که هیچ جوری نمی خواست اسباب بازی های جدیدش رو به خواهرش قرض بده اندازه دوروز جمع کردن خونه دارم فقط. هوا حسابی یخ شده، اینقدری که اصلا دلم نمی خواد پا از خونه بیرون بزارم. این مدت فرصتی شد که با هم بریم بیرون، و با هم کودکی کنیم. نیکو که خیلی در جریان نبود،  خرگوشکش رو توی بغل می گرفت و زل زل ما رو نگاه می کرد. از اینکه فردا میره مدرسه خیلی خوشحاله ، من هم همینطور


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 دی 1388
نظرات()   
   
شنبه 5 دی 1388  04:23 ق.ظ

بالاخره امروز اومد.
مدت ها بود که چشم به راه کسی بود که قراره بود براش یه عالمه کادو بیاره. سوال های جور و واجور هر روزش درباره پاپا نوئل امروز تمام شد. بعضی از خیالات خیلی به دل می چسبند. اینکه یه پاپا نوئلی هست که لیست اسباب بازیهایی که دوست داری رو براش بفرستی و بعد بی صبرانه منتظرش باشی، هر روز یه شکلات از تقویمت بخوری و خوشحال باشی که دیگه چیزی نمونده. اینکه قراره از قطب شمال بیاد، وقتی که همه خوابند و آروم و پاورچین هدیه هات رو بزار کنار درخت و بعد بره تا هدیه ها رو بین همه پخش کنه.
نمی دونم چطوری این دخترونه و پسرونه بودن داره توی ذهنش جا میگیره. با اینکه تو خاله بازیها سعی می کنم که بابا همه اش جلوی تلوزیو نباشه در حالی که مامان داره آشپزی می کنه. پسر خونه رو میزاریم ظرف بشوره. میزش رو مک کویی بگیرم ولی امین توی مدرسه بهش فهمونده که اسپیدر من مال پسرهاست. بهش میگم که اگر امین شارلوت توت فرنگی رو دوست داره هیچ اشکالی نداره می تونه بزاره تو لیست کادوهاش. ولی نه، توی ذهنش دورا و کتی و ... دخترونه هستند
تینابم دلش تنگت شده. کنارش میشینم تا چشمهاش رو ببنده و من براش از رنگها بگم و طعم ها از آدم ها و اسمها،
دندون در آوردن نیکو هم برنامه ای شده برای خودش، هر بار دو ماه طول میکشه ، سرفه ها ، دل پیچه ها تا اینکه دو تاشون دربیان. شروع کرده به حرف زدن. وقتی بهش میگم بس، صورتش و می چسبونه بهم و دستاش رو برای خداحافظی در تمام جهات می گردونه. انگشت اشاره اش رو بلند می کنه و می گه اونجا. به دم گربه ها علاقه عجیبی پیدا کرده.

* میگه مامان یکی از حلقه هات رو میدی به من! این دفعه به جای اینکه بگم نه ازش می پرسم می دونی چرا سه تا حلقه دارم؟ نشونش می دم، یکی بابایی، یکی تیناب و یکی هم نیکو. حالا فهمیدی گلم؟ دستش رو می زاره روشون و می گه بابایی، تیناب، نیکو! واو و میپره هوا
حالا که دلیلش براش روشن شد وسوسه داشتن حلقه رهاش می کنه دیگه

پیدا کردن یک عکس دو نفری مرتب از جوجه ها ی کوچیکم خیلی سخت شده. توی یکیش سر تیناب نیست، تو یکیش نیکو پشت به دوربین. تو یکی دارن داد می زنن. تو یکی فقط پاهاشون افتاده. یکی دیگه ...
شاید برای همین هست که این عکس رو دوست دارم یه عالمه


 * بوی طالبی یعنی کسی برای حرف زدن، اسمی برای صدا کردن، آغوشی برای آرامیدن ...


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388
نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic