یکشنبه 10 اردیبهشت 1385  03:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

به خدا من عذاب وجدان گرفتم از بس دوستان لطف می کنند و این دختری ما را مورد لطف و عنایت خود قرار می دهند. باور کنید من دوست ندارم دختر گلم گریه کند. اگر می دانستید که چه سخت است شنیدن ناله های زار این جوجه طلایی من، بعد می دانستید که من هم خیلی بدجنس نیستم. تازه اگر بدانید که چقدر راحت بغل من آرام می گیرد و گاهی می خوابد. آخه نمی دانم حرف کی رو باور کنمSmiley، یکی می گوید بگذار گاهی هم گریه کند و یکی می گوید خیلی بغلش نکنSmiley.

ای آساره من آنگاه که بزرگ شدی و این یادداشت را می خوانی بدان و آگاه باش که پدری تو را از صمیم قلب دوست داشت و داردSmiley. و از روی بدجنسی نبود که گذاشت دقایقی گریه کنی، برای این بود که بی تجربه بود و نمی دانست چه کار کند. ولی بعد از هر گریه کوچولو سریع می پرید که تو را بغل کند تا آرام بگیری. دخترم بخواب که پدری بیدار است. 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شایا
دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 05:05 ق.ظ
سلام سپنتا جونم
منم خیلی دلم برات تنگ شده اینقدره سرم شلوغ شده كه حتی وقت نشده برات یه میل بزنم فقط میرم و عكسهای گل دخترت رو نگاه میكنم و یادت میوفتم
دیگه دارم میرم ایران
ایشالا كه تو هم به زودی تموم میشه و میای ایران
خوش بگذره بوس بوس
بای
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic