پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385  12:04 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

دیروز هم مادری وقت ملاقات دکتر داشت. بیمارستان آن ور شهر است و  برای بار دوم من ماندم و دختری. دخترکی بی قرار با گریه های زار و زار در پی مادر. اما مادر از خانه بیرون رفت. دختری هی گریه می کرد. از پنجره نگاه کردم دیدم که مادری رفت و من ماندم و این وروجک. خلاصه گفتم چه کار کنم که بخوابد. براش آواز خوندم

(دختر گلم ناز و خشکلم لا لالا لا لایی)

و نوازشش کردم، بهش گفتم دخترکم بخواب که پدری خیلی کار دارد. نگاه هایی کرد و بعد از چند دقیقه خوابید. یک ساعت گذشت، تلفن دینگ و دینگ. الو؟ کیه مادریه، دختری خوابه؟ آره. دو ساعت بعد الو کیه مادریه. دختری خوابه؟ بله. اما بعد از دو ساعت دختری گل از خواب بیدار شد و دیگه معلوم بود گشنشه. خلاصه اول پوش او را عوض کردم و بعد بهش شیر دادم. بعد آرومش کردم و گذاشتم توی گهواره اما بعد از چند دقیقه هی زار زار می زد و من هم خسته و کوفته. چیکار کنم؟ آها فهمیدم! دو تا از اون چیزهایی که می گذارند توی گوش که هیچ صدایی نشوند را که چند روز پیش دوستمان گریس آورده بود را توی گوش هایم گذاشتم و به کارهایم پرداختم. بعد متوجه نشدم که مادری وارد خانه شد. تعجب نکنید یک روز به سر شما هم می آید.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
مامان آوین
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 02:04 ق.ظ
به به من رو بگو که می گفتم علی باید بیاد ازتون یاد بگیره!!!! ............
سلام به مادری برسونید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic