دوشنبه 4 اردیبهشت 1385  08:04 ق.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: مامان سپنتا

برای نوشتن خاطرات به دنیا آمدن دخترم عجله ندارم، چرا؟؟؟؟ برای اینکه در تمام مدتی که در بیمارستان بودم سعی کردم تمام آنها را بنویسم، بنابراین تمام نوشته هایم در یک دفتر به قول بابایی دفتر مشق Smileyجمع شدند، تمام لحظه ها

ولی از بین آنها حکایت قصه یک شب خالی از لطف نیست،

شب دومی بود که در کنار دخترم و به دور از بابایی در بیمارستان بودم، خسته، درمانده، بی خواب، با یه عالمه درد، اصلا استراحت نکرده بودم، بعد از ظهر مقادیری از دوستان لطف کرده بودند و به دیدن ما آمده بودند، و شب گذشته هم که اولین شب بیداری در کنار حبه بود، القصه اینکه شب شد و بی تابی های نی نی تازه از راه رسیده شروع شد، من هم مثل مامانهای خوب هر دفعه بلند می شدم تا ببینیم چرا ؟؟ هر دفعه عوضش می کردم ، سعی می کردم بهش شیر بدم ، همین که خوابش می برد می گذاشتم سر جای خودش و خودم هم دراز می کشیدم که بخوابم، ولی هنوز چشمهام بسته نشده بود که Smiley

صدای آه و ناله این نوزاد، که دختر من بود شروع می شد، و روز از نو روزی از نو، بارها و بارها این روال تکرار شد،

من به عنوان یک مادر جوان در برابر نوزادی بودم که برای برطرف کردن نیازهای کوچکش که برای زنده بودن مهم و اساسی بودند جز گریه کردن راه دیگری نمی شناخت، احساس عجز شدیدی می کردمSmiley، نمی توانستم بفهمم به چه چیزی احتیاج دارد و از طرفی دیگر خسته بودم، خسته

بلند شدم این بار رفتم پیش پرستارهای نوزادان، نگاهی به من کرد به این معنا که بله؟؟ سکوت کرده بودم، با بغضی گفتم:

دیگه نمی دونم چیکار کنم؟؟؟!!!بلند شد، نزدیکم شد و گفت بگو ببینم چی شده؟؟؟ اشکم سرازیر شد، گفتم هر کاری می کنم آروم نمیشهSmiley

گفت ببینم وقتی رفتی خونه، نی نی گریه کرد، میخوای چی کار کنی؟؟؟؟ نگاهش کردم، گفت میری پیش همسایه؟؟؟؟ گفتم نمی دوووووونممممSmiley(الان که فکرش رو می کنم از خنده روده بر می شم)

گفت امشب من نگهش می دارم، خسته ای سعی کن استراحت بکنی،

من هم برگشتم و خوابیدم ولی چه خوابی، همه اش صدای گریه می اومد و من مطمئن بودم که صدای عسلی منهSmiley، خواب به چشمم نمی اومد،هییییییییییییییییییییییی مادر

بلند شدم و رفتم اتاق نوزادان، به دنبال صدای گریه، دیدم که نه، ساندویچ من نیست، یه کم دورتر دیدمش که خیلی راحت خوابیدهSmiley، من هم برداشتمش و برگشتم اتاق ...

                                


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 4 اردیبهشت 1385
نظرات()   
   
مامی خرگوشه
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 04:04 ق.ظ
سلام بر داریشو سپنتای عزیز مامان و بابای مهربون حبه انگوری
خوفین؟نینی خوفه؟گمبلی شده؟من شب اول بیمارستان تا خود صبح اردوان رو بغل كردم واونم همینجوری تا خود صبح تو بغلم خوابید و حتی شیرم نخورد میگم اگه فكر میكنین بچتون بو رو شناسایی میكنه یه پیس كوچولو از عطری كه استفاده میكنین به پتو یا بالشتش بزنین اون وقت اون هر وقت خوابه احساس میكنه شما پیششین و احساس امنیت میكنه بچه زمان تولدش تا چند ماه همیشه احساس ناامنی داره شما باید به این خواسته اش جواب بدین ....در ضمن همه باباها همینجورین هی میخوان بچه رو از سر خودشون وا كنن >
فاطمه
سه شنبه 5 اردیبهشت 1385 08:04 ق.ظ
سپنتای عزیزم
سلام
نوشته هات رو خوندم هم اونهایی رو که قبلاً خونده بودم هم اونهایی رو که نخونده بودم صمیمی و قشنگن درست مثل خودت
پیدا کردن دوستهای ،جدید صمیمی تر شدن با دوست های قدیمی از معجزات دنیای وب هست نمی دونم کی اسمش رو گذاشته دنیای مجازی با ابنکه همه چیزش حقیقیه؟؟؟!!!
شایا
دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 09:04 ق.ظ
سلام سپنتا جونم
خوبی؟ دخملكت خوبه؟
الهی بمیرم براش كه گریه كرده و مامانش رو ناراحت كرده
عكسی كه گذاشتی خیلی نازه اگه توی مود خوبی بودم كلی هم ذوق در میكردم از خودم ولی فردا یه امتحان سخت دارم و اعصابم شدیدا داغونه
دخمل گل رو ببوس مرسی از عكسهای نازی كه برام میفرستی روزی صد بار نگاشون میكنم
سلام هم برسون
قربونت برم
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic