جمعه 1 اردیبهشت 1385  01:04 ب.ظ
نوع مطلب: (ماه اول ،) توسط: بابا داریوش

قصه نخست: پریروز مادری وقت ملاقات دکتر داشت با توجه به این که بیمارستان آن طرف شهر است بنابراین ترجیح دادیم که مادری تنها برود اما پدری هم قرار شد بچه داری کند. از آنجا دختری نمی گذارد شب ها پدری بخوابد بنابراین پدری تصمیم گرفته که هر جوری شده دختری را بخواباند. یک متکایی داریم که پهن و نرم است مثل پر قو. متکا را گذاشتم کنار سرم، دختری را روی آن گذاشتم و پتویش را کشیدم و خودم هم کنارش خوابیدم. خلاصه دختری دو ساعت تخت خوابید. اما بعد بیدار شد، پدری برای نخستین بار  پوش دختری را عوض کرد و بعد دختری گرسنه بود، بنابراین پدری به دختری شیر داد (البته شیر خشک).

قصه دوم: این روزها دختری خیلی بی تابی می کند. به نظر می رسد که حس بویاییش قوی شده، نمی توانم بگویم که بغلی شده استSmiley. دیروز خیلی بی تابی کرد و هی گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. اما وقتی بغلش می کنی آرام می شود. با توجه به این که پدری دوست ندارد همسایه ها اذیت شوند، اما این دفعه دیگه پدری حوصله­اش سر رفته بود و تصمیم گرفت که بگذارد دختری تا دلش می خواهد داد بزند؛ بغل بی بغل، تو که سیری و تمیزی، پس دیگه چی می خواهی دخترSmiley. گذاشتیم گریه کند تا دلش می خواست، البته هر پنج دقیقه یک بار کمی آرومش می کردیم که بچم تلف نشود. امروز هم دوباره داستان شروع شده و روز از نو روزی از نو. اما بغل بی بغل، بنشین سر جات دختری گلم. بابایی هم کار و زندگی دارد.

   هیسسس، من خوابم


  • آخرین ویرایش:جمعه 1 اردیبهشت 1385
نظرات()   
   
مامان خرپوشك
شنبه 2 اردیبهشت 1385 10:04 ق.ظ
سلام.خسته نباشید از بچه داری خیلی سخته تنهایی و بدون كمك .روزهای خوبی را براتون ارزو میكنه
هنگامه
جمعه 1 اردیبهشت 1385 09:04 ق.ظ
از بچه داری خسته نباشید . اینقدر زود جا نزنید 100 تا كه بچه ندارید بغلش كنید و لذتشو ببرید
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic