دوشنبه 7 مرداد 1392  02:26 ق.ظ

تینابم 7 سالش هست الان و خواهرک شیرین زبونش، رکسانا، به زودی 5 سالش میشه...
این دو تا شدند تمام هستی من و دلیل زنده بودنم ... فرشته هایی که دو دقیقه آروم و قرار ندارند ولی وجودم به وجودش گره خورده...

تیناب خوندن و نوشتن یاد گرفته، اولین سال تحصیلیش تموم شده. امروز که باهام قهر کرده بود، کلی با هم نامه نگاری کردیم. 
این روزها و  دنیایی که دارند چیزی نیست که براشون تصور می کردم، دلم آرامش بیشتری براشون می خواست، مهربونی بیشتر... نمیدونم با چه انرژِ ی می تونم اینها رو عوض کنم. روحم خسته است ، به زور این جسم رو میکشم دنبال خودم ... زخم ها رو باید قورت داد، دردها رو باید فراموش کرد ولی اشتباهات رو تکرار نکرد

باید این روزها رو عوض کرد...
برای لدت بردن از زندگی، کافیه کمی احمق بود ولی نه همیشه...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یه نفر
سه شنبه 12 فروردین 1393 07:24 ب.ظ
سلام
ماشالا بچه هاتون بزرگ شدن :)
اسم دختر دومتون مگه نیکو نبود؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic