تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور - من خوبم ولی تو باور نکن
چهارشنبه 3 آذر 1389  08:34 ق.ظ

مدتی است که نه دیگر آسمانم آبیست و نه آفتاب گرم 
مدتی است که دل خوش کردم به دنیای خواب
که التماست می کنم که بیایی به خوابم 
که روزهای با تو نبودن را میشمارم
می ترسم از اینکه این روزها، ماه شوند و بعد ماه ها، سال
نباشم که ببینم
دلتنگت هستم
دلتنگت هستیم
خیلی
دل بسته ام به اگر و شاید هایی که تازه فهمیده ام از دستشان کاری ساخته نیست
گره زده ام دلم را به لبخندهایت. به بالهایت. به مهربانی ات ولی نه به جای خالی ات

چطور می توانم بپذیرم که آن روپپوش کرم رنگ و روسری آبی، چشمان سرخ توی فرودگاه آخرین دیدارم بود
خواهر قشنگ کوچکم
دارد میشود دو ماه نبودنت و من هنوز حتی جرات ندارم فاتحه ای روانه خانه جدیدت کنم. ندیدمش، باور نمی کنم
برای من خانه ات همان طبقه چهارم است که فیروزه ای بود همه جایش. اتاقش یاسی بود
گرم بود و پر از لبخند دخترک مو طلائیت
و هندوانه شیرین داشتی هر وقت که می آمدم 


مدتی است که
 که تو نیستی
من هستم 
ولی بودنم چقدر غمگین و اشکبار است. بودنی که نبودن را می خواهد
زندگی ام با غم گره خورده. چقدر این روزها زمین آرام می چرخد
خداوندا گلم کو

* تیناب به باباش گفته نمیشد این راز رو به مامان نمیگفتیم. توی دنیای کوچیکش دلش برای خاله محبوبش تنگ میشه. بغض میکنه. پر از سوال هست. مثل من. ولی جوابی ندارم براشون
نیکو هنوز عقلش نمیرسه ولی اینقدر این روزها من رو در حال گریه دیده که تا صدای من و میشنوه می پرسه "maman pleure" مامان گریه؟
عکس که می بینه میگه ناناز، مصو
برام دستمال میاره. بغ لم می کنه 
اگر به خاطر شما ها نبود که الان اصلا سر پا هم نبودم
مامان خوب میشه، باید خوب بشه ولی یه زخم روی قلبش قراره بمونه برای همیشه
که هر بار که شما رو می بینه با هم که مهربونید، دعوا می کنید، قهر می کنید یاد آبجی کوچولوی خودش میافته
هر وقت که تو عصبانی میشی و میگی من اصلا آبجی نمی خوام ، توی دلش بگه ولی من خیلی دلم می خواد آبجی کوچولوم بر می گشت و داشتمش. توی دلش بگه که چه شانسی داری از داشتن آبجی کوچولو. که می تونی وقتی بزرگ شد دست بندازی توی بازوش و ببریش خرید
براش کادوی تولد بگیری
بعد می تونی بهش بگی ببخش منو وقتی که کوچیک بودیم زدمت و اون هم بخنده
بعد بهت بگه چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که باهاش حرف بزنه بیشور
حتی اگر نامه عاشقانه اش رو یواشکی خونده باشی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 آذر 1389
نظرات()   
   
Foot Issues
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:30 ق.ظ
I am truly grateful to the holder of this website who has shared this impressive paragraph at
at this time.
Why do they call it the Achilles heel?
جمعه 13 مرداد 1396 05:05 ب.ظ
This is really fascinating, You're an overly skilled blogger.
I've joined your rss feed and sit up for in quest of more of your
excellent post. Additionally, I have shared your site in my social networks
http://eugenaragains.hatenablog.com
چهارشنبه 14 تیر 1396 10:33 ق.ظ
Incredible points. Solid arguments. Keep up the
amazing spirit.
anitrasuyama.jimdo.com
سه شنبه 6 تیر 1396 07:11 ق.ظ
Hello there, just became aware of your blog through Google, and found
that it is truly informative. I'm going to watch out for brussels.
I will be grateful if you continue this in future. Numerous people
will be benefited from your writing. Cheers!
یه نفر
دوشنبه 18 بهمن 1389 05:16 ب.ظ
سلام.چرا نمی نویسید؟اگه سرتون شلوغه که هیچ اما اگه به خاطر ناراحتیه باید بگم نوشتن بهتون آرامش میده و دردتون رو تسکین میده.هرچند که فراموش کردنش غیر ممکنه.
www.rozeh_sorkh_2006.persianblog.ir
شایا
چهارشنبه 8 دی 1389 03:07 ب.ظ
عزیزم امیدوارم که بهتر شده باشی.
بازم تسلیت میگم.
یه نفر
شنبه 13 آذر 1389 09:19 ب.ظ
تسلیت میگم.
خیلی ناراحت شدم.
www.rozeh_sorkh_2006.persianblog.ir/
پنجشنبه 4 آذر 1389 08:26 ب.ظ
tasleat
مامان آوین
پنجشنبه 4 آذر 1389 01:21 ق.ظ
نمی دونم امروز این صفحه رو چند بار خوندم و بغض تلخم رو چند بار خوردم.......صمیمانه تسلیت می گم
دوست دارم همیشه تو همونی باشی که هفت هشت سال پیش توی اون شهر کوچیک فرانسه شناختم شاد و سرشار از زندگی . چه حیف که آدم دوست داشتنی مثل تو دلش پر ازغصه باشه ............
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر