تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور - این روزهای ما
چهارشنبه 13 مرداد 1389  12:34 ب.ظ

مدت هاست که کلمه ازدواج رو یاد گرفته بود از داستانهای دخترکانی که می تونند آخر قصه ها با شاهزاده ها ازدواج کنند. حالا برای خودش یه نفر رو انتخاب کرده و همه اش درباره ازدواج با اون حرف می زنه. همه اش نقاشی اش رو می کشه. اون موقعی که گل دستش هست و یه دست دیگه اش توی دست پسرک شیرین زبونی هست. بعد که نقاشی ها ادامه پیدا می کنن می رسه به زوجی که دست تو دست هم دارند و توی شکم خودش هم یه نی نی می کشه.

می گم مامان جان این چیه ؟

_ نی نی ام هست دیگه

دیروز که از دست من ناراحت شده بود به من می گفت دیگه اجازه نمی دم که مامان بزرگ نی نی ام بشی.

 از شنیدن زخمی شدن دایی اینقدر قصه خورده و هی پیش من ناله کرده، بعد هم رفته یه نقاشی کشیده و آورده برای من، می گه این دایی هست. می گم این چیه روی پاش؟ می گه این هم زخمش هست دیگه !

از کنار مدرسه ای رد می شم، بهش می گم مامان وقتی کوچولو بود اینجا میومد مدرسه، یه عالمه خوشحال می شه که داره توی گذشته های من شریک می شه. از اینکه الان فیلم هایی رو میبینه که من اون موقع ها دوست داشتم خوشحال هست.

ازم می پرسه، مامان اینجا چرا بوی بد می ده؟ وقتی که بعضی خیابون ها یا کوچه ها رد میشیم. پاسخ روشنی براش ندارم.

با هم راهی شدیم به کلاسهای سفالگری، الان دیگه دستهای کوچکش جان می ده به خاک. گلدون که می سازه ، پر از گل می کنه تا یکی رو بده به بابایی و یکی رو نگه داره برای علی. قندون ها رو هم برای من درست می کنه.

نیکو هم بلایی شده برای خودش، هر نخود و لوبیایی که گیرش میاد می خواد بزاره زیر پاهاش تا قدش بلند بشه بلکه دستاش برسه به اون بالاها.

از پوشک گرفتنش داره خوب پیش می ره، راحت تر از خواهرش. اینقدر ذوق زد ه می شه و هی برای خودش دست می زنه، بعد هم میره عروسکش رو میاره تا اون هم پی پی کنه تا تشویقش کنه. اگه هم شلوارش رو خیس کنه خودش می بره می اندازه توی لباسشویی. دست و پا شکسته شروع کرده به حرف زدن و هر طوری شده منظورش رو می فهمونه.

حالا که قراره یک هفته نبینمش دلم براش از الان تنگ شده.

* امروزه روز آدم ها خیلی زود پیر می شن. مامان پیر شده، بابا پیر شده. چشمهای پر از اشکش رو که پنهان می کنه از من بهم میگه دفعه دیگه وقتی بیایی من دیگه نیستم. و من با خودم فکر می کنم انگار که دلم خیلی سنگی شده. انگار که توی خواب هستم که از کنار بعضی چیزها راحت رد می شم.  به دروغ گفتم "دلم می خواهد بروم " این دروغ را اخیرا آنقدر تکرار کرده ام که از قاطعیت آن خودم هم متقاعد می شم. تمام وجودم فریاد می زنه که غصه نخور عزیزم، حالا بنشین و تمام غصه هایت را برای من بگو، گوش می کنم  حتی اگر نتونم حلشون کنم،   سکوت دو نفره آدم رو به هم نزدیک می کنه، لازم نیست هر سکوتی را پر کرد از یاوه گویی هی بیهوده.

جوری دارم می رم که انگار هرگز وجود نداشتم. آنقدر خودم رو آماده رفتن کردم که انگار واقعا دلم می خواد برم. نه من هنوز خوابم. انگار نه انگار که این منم که دارم میرم. چطور با واقعیت خودم رو سازگار کنم؟ و دوباره سرازیر می شم به ناکجا آباد و ضوابط زندگی ام به هم می خورد. می گویم شاید همینجلست که باید بتوانم جلوی خودم را بگیرم! شاید هم نه! قلمرو حقیر من، هم کنج و کناره هاش پر از منه، من می خواد خوشبخت باشه، من می خواد تصرف کنه، من می خواد پولدار بشه، من برای خودش بهانه ای جالبی می چینه. رویایی می چینم در مقابل چشمانم، ماورای انتظاراتم و دیگر غصه خوردن معنایی ندارد، عاقلانه نیست.

به نقطه ای دورتر از خودم چشم میدوزم، در این مکان جدید هیچ رنگی نمی بینم. فقط صداها هستند که آشنایند ، دستهایی که گرمند و آغوشی که باز باید باشد.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 مرداد 1389
نظرات()   
   
foot pain in the arch
دوشنبه 5 تیر 1396 06:18 ق.ظ
Thanks for finally writing about >شنگول و منگول و حبه انگور - این روزهای ما <Loved it!
http://marietteporep.blogas.lt
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:23 ق.ظ
After looking over a few of the articles on your web page,
I truly appreciate your way of blogging. I book-marked it to my bookmark
webpage list and will be checking back in the near future.
Please visit my web site as well and tell me what you think.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر