تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور - ای لبت باده فروش و لب من باده پرست
یکشنبه 13 دی 1388  01:53 ب.ظ

امروز روز آخر تعطیلات هست. وای که چقدر نفس گیر بودند. دو تا وروجکی که در حال ریخت و پاش هستند و بدو بدو. گاهی هم اون وسط ها داد و بیداد. تیناب که هیچ جوری نمی خواست اسباب بازی های جدیدش رو به خواهرش قرض بده اندازه دوروز جمع کردن خونه دارم فقط. هوا حسابی یخ شده، اینقدری که اصلا دلم نمی خواد پا از خونه بیرون بزارم. این مدت فرصتی شد که با هم بریم بیرون، و با هم کودکی کنیم. نیکو که خیلی در جریان نبود،  خرگوشکش رو توی بغل می گرفت و زل زل ما رو نگاه می کرد. از اینکه فردا میره مدرسه خیلی خوشحاله ، من هم همینطور


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 دی 1388
نظرات()   
   
eugeniebolig.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 08:36 ق.ظ
Wonderful blog! Do you have any tips and hints for aspiring writers?

I'm planning to start my own blog soon but I'm a little
lost on everything. Would you propose starting with a free platform like
Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that I'm completely
confused .. Any ideas? Thank you!
محمدومرضیه
دوشنبه 21 دی 1388 01:25 ق.ظ
سلام سپنتا جان...
من بعد از مدتها اومدم دیدم...صاحب یه كوچولو دیگه هم شدی كلی تبرییییییییییك خانمی......امیدوارم همیشه خوب و خوش باشید....
شایا
شنبه 19 دی 1388 11:53 ق.ظ
خوش میگذره مدرسه؟
اعظم مامان سپهر
سه شنبه 15 دی 1388 12:01 ب.ظ
خوشحالم. امیدوارم كه مدرسه بهش خوش بگذره و روزهای شادی رو داشته باشه.
یکشنبه 13 دی 1388 10:12 ب.ظ
[
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر