تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور - مدسه
پنجشنبه 26 شهریور 1388  12:28 ب.ظ

تیناب، صبح می رم کنارش، خودش رو کش می ده. بهش می گم پاشو بریم مدرسه. یه دفعه چشماش باز میشه و بلند میشه. می گه مدسه
خیلی وقته که منتظر این روز بود. اینقدر طولانی شده بود که انگار قصد رسیدن نداشت
می گم آره گلم باید آماده بشی، ثبحانه بخوری و بریم
و این روز اول مدسه که با لبخند و بیزو دستش رو از دستم رها می کنه
دوباره بر می گرده می پره بغلم، و می ره به سمت کلاسش
سرش رو پایین انداخته و با حرکت سرش حرف میزنه با معلمش

و بعد از ظهر یه عالمه حرف داره، از کلاس و مدرسه و ... تعریف کنه


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:53 ب.ظ
Hi! I realize this is kind of off-topic but I had to ask. Does operating a well-established blog like yours take a large amount
of work? I'm completely new to running a blog however I do
write in my diary on a daily basis. I'd like to start a
blog so I will be able to share my personal experience and views
online. Please let me know if you have any recommendations or tips
for new aspiring blog owners. Thankyou!
شایا
جمعه 17 مهر 1388 12:40 ب.ظ
راستی میدونی نوشته های وبلاگت توی اینترنت اکسپلورر دیده نمیشه؟
شایا
جمعه 17 مهر 1388 12:39 ب.ظ
الهی این جیگره منه!! مدرسه؟!! خدایا فقط قیافه خوشگل کوچولوش میاد تو ذهنم که تو بغلم بود!!! وااای دلم تنگ شده براتوون.
مدرسه یعنی کلاس اول؟! مگه اونجا 6 سالگی نمیرن مدرسه؟
ویدا
یکشنبه 12 مهر 1388 12:20 ب.ظ
سلام خانومی من ویدا هستم و از وبگردی به شما رسیدم.
اما نمی تونم نوشته هاتون رو بخونم نمی دونم چرا
دونه
پنجشنبه 26 شهریور 1388 02:28 ب.ظ
مبارکه !!
دلم براتون تنگ شده حتماً تیناب هم کلی خانوم شده راستی خواهر کوچولوش راه می ره یا نه هنوز؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر