تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور - مامن
جمعه 6 اردیبهشت 1387  12:04 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

از وقتی که برگشتیم با انبوه کارهایی که داشتیم احساس نمی کردم، ولی همینکه سرمون یه ذره خلوت تر شد حس کردم که خیلی تنها هستم. شاید به نظر عجیب باشه، ولی خیلی احساس وحشتناکی هست با اینکه کنار تمام اون کسانی بودم که برای دیدنشون روزشماری می کردم.

مدت زیادی بود که از تمام دوستانم دور شده بودم، دیگه نه نشونی، نه تلفنی

دلم نمی خواست مثل دفعه های قبل در به در دنبال تلفن دوستان بگردم، البته با میل از احوالات بعضی ها خبر دارم ولی خیلی دلم می خواد بدونم که هر کدومشون چه می کنند و یا اینکه ببینمشون.

چند روز پیش لیلا برام میل زده بود که کجایی و تلفن تماسش رو گذاشته بود ، برام نوشته بود که یه دختر داره، ، خیلی خوشحال شدم، خیلی

ناری تماس گرفته بود برای مراسم عقدش دعوت کنه، با اینکه خیلی دلم میخواست که برم و بقیه بچه ها رو هم ببینم ولی نتونستم قبول کنم چون عروسی خواهر شوهرم بود.

با سیما که صحبت می کنم دلم آروم می شه، هنوز هم صداش و حرفهاش یه حس امید قشنگی رو بهم منتقل می کنه، یه جور انرژی مثبت الان یه پسر کوچولو داره

مریم و فرناز هم که مشغول زندگی اند، ازدواج کردند و کار، رویا هم که نمی دونم چی شده، بعد از فوت پدرش دیگه ازش بیخبرم. خانم حیدری با تمام سختی هایی که زندگی براش داشته هنوز هم گرمای صداش از پشت گوشی تلفن حس میشه و دلت نمیخواد که حرف زدنش تموم بشه یاد زندگی عاشقانه اش می افتم ولی چه زود همسرش رو از دست داد ولی هنوز هم پر از امید. عولی بالاخره ازدواج کرده و الان یه نی نی داره به اسم زهرا و از بچه داری و کار نکردن لذت می بره و هنوز چند ماه از به دنیا اومدن دخترش نمی گذره که به فکر بچه دومه و اسمش رو هم انتخاب کرده؛ ملیحه.

با اومدن زهرا یه جور احساس قرابت نسبت بهش داشتم، یه جورایی توی وضعیت مشترک بودن من رو بهش نزدیک می کنه.

منصوره یه دختر داره به اسم سارا ولی هنوز باهاش حرف نزدم، علی هم که نامزد بود الان ازدواج کرده، یکی دیگه موند تهران و داره کار می کنه، اعظم تازه برای خودش خونه خریده و جابه جا شده و به قول خودش مجردی حال میکنه.

ولی آدمیزاد موجود بسیار پیچیده ایه، حالا دلم برای اونوریها تنگ شده که با دیدن عکس هاشون کمی بهتر می شه و به لطف اینترنت ازشون خبر می گیرم. شاید یه جورایی دوست دارم اطمینان حاصل کنم که همه چیز روبه راهه و بهشون اطمینان بدم که ما خوب هستیم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
How do you treat a sore Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:03 ق.ظ
Hey there would you mind sharing which blog platform you're using?
I'm looking to start my own blog in the near future but I'm having a difficult time selecting between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design seems different then most blogs and
I'm looking for something unique.
P.S My apologies for being off-topic but I had to ask!
http://regeniaosbon.beeplog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:31 ق.ظ
WOW just what I was looking for. Came here
by searching for leg an foot pain
میتی وماهیش
شنبه 7 اردیبهشت 1387 02:04 ق.ظ
اخ جون شما برگشتین.......و مینویسین...
خدا رو شكر خوشحالم....دختر نازت چطوره؟؟؟
در ضمن همه این حالان نرماله...كم كم همه چی درست میشه...
شاد باشی عزیزم
دونه
شنبه 7 اردیبهشت 1387 12:04 ب.ظ
سلام
عجب غیر منتظره شروع کردی امشب همین طوری گفتم یه سری به اینجا بزنم خیلی تعجب کردم کلی پست گذاشتی
خوب خوشحالم که دوباره می نویسی
ببوس دختر گلت رو
و سلام برسون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر