تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور
دوشنبه 7 مرداد 1392  02:26 ق.ظ

تینابم 7 سالش هست الان و خواهرک شیرین زبونش، رکسانا، به زودی 5 سالش میشه...
این دو تا شدند تمام هستی من و دلیل زنده بودنم ... فرشته هایی که دو دقیقه آروم و قرار ندارند ولی وجودم به وجودش گره خورده...

تیناب خوندن و نوشتن یاد گرفته، اولین سال تحصیلیش تموم شده. امروز که باهام قهر کرده بود، کلی با هم نامه نگاری کردیم. 
این روزها و  دنیایی که دارند چیزی نیست که براشون تصور می کردم، دلم آرامش بیشتری براشون می خواست، مهربونی بیشتر... نمیدونم با چه انرژِ ی می تونم اینها رو عوض کنم. روحم خسته است ، به زور این جسم رو میکشم دنبال خودم ... زخم ها رو باید قورت داد، دردها رو باید فراموش کرد ولی اشتباهات رو تکرار نکرد

باید این روزها رو عوض کرد...
برای لدت بردن از زندگی، کافیه کمی احمق بود ولی نه همیشه...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 19 آبان 1391  02:46 ق.ظ


سرده، خیلی سرد
دستام، پاهام .... دلم 
هی دارم ها ها می کنم 

...و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چقدر تنها ماندیم..

انتقام می گیرم... انتقام می گیرم یک روز 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 28 دی 1390  03:33 ب.ظ

درست یادم نمیاد که از کی شروع کردم به حذف کردن خودم ولی الان میدونم که اینقدر این کار رو انجام دادم که دیگه خودم وجود ندارم. وجود من فقط در وجود چند نفر معنی پیدا می کنه یا می کرد. تازه فهمیدم که این خیلی بد هست. چون اگر اونا وجود نداشته باشند خودت هم از دست میری و 
نمیدونم چطور شد که هی یاد گرفتم به نگفتن، به نگفتن دردها و سختی، نمی دونم کی به من یاد داد که باید همیشه خوشحال باشی، یا حد اقل خوشحال به نظر بیایی. نمی دونم کی به من یاد داد که غصه هات رو باید برای خودت نگه داری
نمیدونم، شاید اون نگاه های پر از سرزنش بود، شاید اون صورتی که ازم برمیگشت بود، شاید هم اون واژه هایی که به روحم زخم میزدند.
حالا یه صدایی بلند بهم میگه باید به خودت فکر کنی،  این خودخواهی نیست. من هم به خودم میگم مگه می شه که من به خودم فکر کنم. بهم میگه از بودنت نترس. می گه نزار واژه ها بهت زخم بزنن، میگه فریاد بزن


  • آخرین ویرایش:جمعه 5 اسفند 1390
نظرات()   
   
جمعه 9 دی 1390  01:46 ق.ظ

یادم رفته بود که دندانهای شیری یک روزی می افتند، خیلی چیزهای دیگر را هم فراموش کرده ام. دندان دخترک لق شد، شاد بود از بزرگ شدنش، بعد از چند روز مراقبت و سوپ خوردن، دیشب با گاز زدن به بلال افتاد، هر چه گشتیم پیدا نشد. ولی پیدا نشدن دندان مانع از پیدا کردن پول زیر بالش نبود. چقدر شاد بود که آقا موشه برایش چهار تا سکه آورده بود. 
این دروغ ها خاطره میسازند، عیب ندارد، بعدا می فهمند که بزرگترها  هر وقت که صلاح می دانند دروغ می گویند. 
دخترک کوچکم موهایش بلند شده، اصلا هم دلش نمی خواد که مثل مامان موهایش را کوتاه کند. خط خطی های نقاشی اش حالا شبیه به یک دخترک می ماند که چشمان گرد دارد و موهای کوتاه، لب خندانش را هم من باید بکشم تا دخترک هی بپرسد از ما که نقاشی ام زیباست؟

نیوشا هنوز هم در فکر پیدا کردن یک پرنس هست، می خواد پرنسس شود، دلیل قانع کننده ای است برای گشتن. میگویم نگرد مادر جان، باید یاد بگیری که روی پاهای خودت بایستی و فقط روی خودت حساب کنی، عجیب نگاه میکنی ولی بعدها میفهمی مادر جان



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 20 شهریور 1390  08:42 ب.ظ

پیراهن سفید رو تن می کنم تا باشی برای تولد کنار دخترکم که شیرین زبان شده. زیاد نمی داند چه اتفاقی دارد میافتد ولی میگویم برایت نازنینم سه ساله شدی. سه مثل سه


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 26 فروردین 1390  04:22 ب.ظ

نوشتن برام سخت شده. نمی تونم هر چیزی که توی دلم هست بنویسم و نمی تونم هم که الکی بیام اینجا بگم که  بحمدلله ایام به کام است و یار موافق و سرشار کمال یا یار در بر و می در کف و ایام به کام
فقط می خواستم بنویسم برات که باز یک سال گذشت و تو 5 ساله شدی. و هر چی که زمان میگذره بیشتر تبدیل به یه خانم کوچولو میشی که می خواد موهاش بلند باشه، خیلی بلند.

* تلخی های این روز ها وشبها رو هیچ کاری نمی تونم بکنم. برام تلخه که بگم تو هیچوقت چهار ساله نشدی که فقط یک سال از تیناب من کوچیکتر بودی، یک سال و بیست روز . ولی توی سه سال و نیمگی فرشته شدی و پر کشیدی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 7 اسفند 1389  07:12 ب.ظ

واژه های جدید یاد میگیرند. می پرند. میدوند. گریه میکنند. بهانه میگیرند. با هم  دعوا می کنند. یقه هم را میگیرند، گاز هم راه دفاعی بدی نیست توی فلسفه شان. همدیگر را تسکین می دهند. طفلکانم  دارند قد میکشند. 
گاهی از حرفهای بزرگشان که به زبان کودکی میگویند شاخ در می آوری. گاهی از جواب دادن به یک سوال برای بیستمین بار از سرت دود بلند میشود. گاهی با ب/و س ه ها و محبت خفه ات می کنند گاهی با دویدن هایشان از نفس می اندازنت. داری پای لنگان کودکی را همراهشان میکنی. فرصت ها کوتاه تر از آنند که بتوانی زل بزنی توی چشمهایشان. فقط وقتی خواب هستند میشود سیر تماشا کرد صورت های معصومشان را که دارند رویا میبافند. 
بدوید و بپرید که سپید شدن موهایم را ملالی نیست. عشقم را می دهم برایتان. خستگی را هم ملالی نیست. لبخند بزنید. کودکی نوش جانتان. تینابم بی تاب بزرگ شدن نباش. چند سال که بگذرد هم می توانی بخوانی، هم بنویسی، کفش های مامان هم اندازه پایت میشود. رژ لب هم می توانی داشته باشی. می توانی به تنهایی بیرون بروی. بعد که قد کشیدی و قد کشیدید دلتان کودکی خواهد خواست. تا می توانید سر بکشیدش. 
حالا که نیکو بزرگتر شده. هر دو را گذاشتیم توی یه اتاق. مدتی هست که هر چی میخرم جفت میگیرم که کسی حسودی نکند. تخت هایشان هم شد عین هم. بعضی وقت ها خوب میگذرد، هر دو زود به خواب میروند، بستگی به روز سپری شده دارد. و اما بعضی شب هاااا هر دو کودکی اشان گل می کند. 
 
* گفتنی زیاد است. همه را با خودم زمزمه می کنم و قورت می دهم. گاهی میرود پایین و گاهی گیر می کند همان وسط راه. مثل یک بقچه.
ولی همین که دست میبرم  به نوشتن هیچ کدام نمی آیند. 
یک من دیگر دارم، یک من دیگر که نه سانسورش می کنم ، نه جلوی فکر کردنش را می گیرم و نه دست و پایش را. می گذارم توی ذهنم هر چقدر که دوست دارد چرکنویس هاش را پابلیش کند. اصلا از پاکنویس و سبک و سنگین کردن  خبری ندارد ولی یک بدی بزرگ دارد که اندک زمانی بعد میفرستد تمام چرکنویس هایش را به فراموشی یا به قول یک عزیز میدهد به گا همه را.
برای همین است که باز من می مانم و این پاکنویس های آفتابه لگن که می شوند عصای دستم وقتی که فراموشی می افتد به جانم و زمان با بی رحمی توی ذهنم میشورد و میسابد و پس تویش را پر می کند. و این صدایی که دارم به او خو میگیرم که هی میگوید و می گوید که دلم رفتن می خواهد. از اندکی صبر خسته ام. دلم می خواهد با هم بزنیم و بر/قصیم و قهقهمان خانه را پر کند. آنقدر صدایمان بلند باشد که بابا اخم کند، بگوید خیابان را گذاشتید روی سرتان.

* مامان، دلم نمی خواد که تو بری به آسمون.
- من که نمی خوام برم آسمون تینابم
- وقتی هم که پیر شدی دلم نمی خواد بری به آسمون

چقدر توضیح دادن چیزهایی که برای خودت هم حل نشده برای یک کودک  پر از سوال سخت است. هیچ واژه ای نمی تواند قانعش کند. هر جوابی را سوال می کند و می اندازت توی زمینت ولی انگار باید یاد بگیرند که زندگی فقط زایش و خنده نیست. غم هم دارد. بهار دارد، روزهای بارانی هم دارد. دخترکانم بزرگ تر که شدید بهتر خواهید فهمید که تلخی هم توی زندگی فراوان است. که ما هر چقدر هم که عاش/ق شما باشیم، نمی توانیم زندگی را غربال کنیم و فقط دانه های درشت شادی به شما بدهیم. 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1389  08:34 ق.ظ

مدتی است که نه دیگر آسمانم آبیست و نه آفتاب گرم 
مدتی است که دل خوش کردم به دنیای خواب
که التماست می کنم که بیایی به خوابم 
که روزهای با تو نبودن را میشمارم
می ترسم از اینکه این روزها، ماه شوند و بعد ماه ها، سال
نباشم که ببینم
دلتنگت هستم
دلتنگت هستیم
خیلی
دل بسته ام به اگر و شاید هایی که تازه فهمیده ام از دستشان کاری ساخته نیست
گره زده ام دلم را به لبخندهایت. به بالهایت. به مهربانی ات ولی نه به جای خالی ات

چطور می توانم بپذیرم که آن روپپوش کرم رنگ و روسری آبی، چشمان سرخ توی فرودگاه آخرین دیدارم بود
خواهر قشنگ کوچکم
دارد میشود دو ماه نبودنت و من هنوز حتی جرات ندارم فاتحه ای روانه خانه جدیدت کنم. ندیدمش، باور نمی کنم
برای من خانه ات همان طبقه چهارم است که فیروزه ای بود همه جایش. اتاقش یاسی بود
گرم بود و پر از لبخند دخترک مو طلائیت
و هندوانه شیرین داشتی هر وقت که می آمدم 


مدتی است که
 که تو نیستی
من هستم 
ولی بودنم چقدر غمگین و اشکبار است. بودنی که نبودن را می خواهد
زندگی ام با غم گره خورده. چقدر این روزها زمین آرام می چرخد
خداوندا گلم کو

* تیناب به باباش گفته نمیشد این راز رو به مامان نمیگفتیم. توی دنیای کوچیکش دلش برای خاله محبوبش تنگ میشه. بغض میکنه. پر از سوال هست. مثل من. ولی جوابی ندارم براشون
نیکو هنوز عقلش نمیرسه ولی اینقدر این روزها من رو در حال گریه دیده که تا صدای من و میشنوه می پرسه "maman pleure" مامان گریه؟
عکس که می بینه میگه ناناز، مصو
برام دستمال میاره. بغ لم می کنه 
اگر به خاطر شما ها نبود که الان اصلا سر پا هم نبودم
مامان خوب میشه، باید خوب بشه ولی یه زخم روی قلبش قراره بمونه برای همیشه
که هر بار که شما رو می بینه با هم که مهربونید، دعوا می کنید، قهر می کنید یاد آبجی کوچولوی خودش میافته
هر وقت که تو عصبانی میشی و میگی من اصلا آبجی نمی خوام ، توی دلش بگه ولی من خیلی دلم می خواد آبجی کوچولوم بر می گشت و داشتمش. توی دلش بگه که چه شانسی داری از داشتن آبجی کوچولو. که می تونی وقتی بزرگ شد دست بندازی توی بازوش و ببریش خرید
براش کادوی تولد بگیری
بعد می تونی بهش بگی ببخش منو وقتی که کوچیک بودیم زدمت و اون هم بخنده
بعد بهت بگه چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که باهاش حرف بزنه بیشور
حتی اگر نامه عاشقانه اش رو یواشکی خونده باشی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 آذر 1389
نظرات()   
   
یکشنبه 28 شهریور 1389  12:01 ق.ظ

دامنه واژگانشون هر چقدر که باشه با همونها و یا با چشم هاشون حرفاشون رو می زنند بهت. 
موقع خواب میگه "نمی خوام تو رو نداشته باشم" سرریز میشم از شعف و خرسندی. معلومه که من هم نداشتنت رو  نمی خوام که داشتنت تمام هستی من هست.

* ولی من یک راز دارم، نه، چند تا، یه گوشه از هستی ام که فقط و فقط مال خودم هست. وجودی که من رو می بره به رویا. خیال بافی های شیرینی که آسمون رو آبی می کنند و آفتابم رو گرم و دلنواز. 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 28 شهریور 1389
نظرات()   
   
پنجشنبه 18 شهریور 1389  02:09 ب.ظ

دنده راست اون روزهایی هست که خوب بودن بیش از اندازه ات من رو به تعجب وا می داره. و دنده چپ اون وقتایی هست که دلم دوش آب یخ می خواد. 
نتیجه: باید جای تختت رو عوض کنم.  من دنده راست رو ترجیح میدم. 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 15 شهریور 1389  11:56 ب.ظ

عمه داره پوشک آریان رو عوض می کنه. تیناب آروم میاد پیش من .
_ مامان نی نی پسره!
_ آره ولی تو از کجا فهمیدی؟ 
_ آخه زی زی داره 


و من که کوچولو بودم تا مدت ها این برام یه معمای بزرگ  بود که نی نی ها که همه شبیه به هم هستند، از کجا می شه فهمید که دخترن یا پسر  
اونوقتا دختر عموم بهم گفته بود که توی بیمارستا که میریم نی نی بیاریم به دکتر می گیم دختر می خواهیم یا پسر    این هم شامل همان دروغ هایی بود که باید به ما می گفتند تا خدای نکرده بیحیا نشیم 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 15 شهریور 1389  11:46 ب.ظ

چقدر دلم می خواست اون قدیما که من می ترسیدم از تاریکی، یا یه سایه کوچیک یا یه صدا. یکی به من می گفت نه عزیزم لولو وجود نداره. البته نمی دونم که باور می کردم یا نه. اینقدر این موجودی که هیچ وقت ندیده بودمش ترسناک بود که از فکر دیدنش عرق سرد روی تنم می نشست. 
تیناب می گه ماماااان ! نرو آقا لولو میاد و همینطوری گوشه خرگوشش رو به دندون می کشه. 
بهش می گم کی این رو گفته عزیزم.
می گه علیرضا.
نه گل من لولو وجود نداره . حتی اگر هم وجود داشته باشه نمی تونه بیاد، چون من کنارت هستم، همین اتاق پهلویی.  و آنقدر خسته است که تا چشماش رو نبسته به خواب می ره. 
مدرسه اش رو پنجشنبه شروع کرد. هفته آخر روز شماری بود. یه کلاس رو جا گذاشته و رفته پیش بزرگ ترها، توی این کلاس کسی رو نمی شناسه. همه دوستاش تو کلاس پایین تر موندند. من که عجله ای برای بزرگ شدنت ندارم. از کودکیت لذت ببر عزیزم. و بعد از ظهر روز اول مدرسه توی جیبهاش پر شده از میوهای کاج توی حیاط مدرسه و زالزالک ها.
می گه مامان کلوئه دیگه دوست من نیست؟ 
چرا عزیزم ، باهات دوسته، همدیگر رو تو زنگای تفریح می بینید. 
می گه آخه  به من اینجوری کرد، انگشت شصت به پایین


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 دی 1390
نظرات()   
   
شنبه 13 شهریور 1389  12:24 ق.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

نیکوی دو ساله راه میره، خودش تنهایی غذا می خوره، کولا (شکلا) رو خیلی دوست داره. خرگوشک که نباشه جز بوی مادر چیزی آرومش نمی کنه. نیکوی دو ساله با خواهرش خاله بازی می کنه و چایی و غذاهایی که تیناب درست می کنه رو مثلا می خوره. عاشق آب و حمام هست و هر چقدر تو آب بمونه باز خسته نمیشه. نیکوی دو ساله من طالبی رو دوست نداره. میره سر یخچال و دنبال دسر می گرده، هر چیزی هم پیدا کنه یکی برای خودش بر میداره و یکی برای آنو (همون آبجی جون). خیلی مهربون هست. عاشق سگ و گربه هست و به همه حیوانات میگه میومیوم. هنوز هم یاد مامای و پاپی هست، گاهی هی می گه ملی، مصون، نانا (کیانا) و البته بابا. نیکوی دو ساله من دیگه پوشک نداره ولی هر از گاهی شلوارش رو خیس می کنه. وقتی از شکل یه غذا خوشش نیاد میلی برای خوردنش نداره. خیلی دوست داره تو کارای بزرگترا کمک کنه، مثلا اسباب کشی. با دیدن من آغو**شش رو باز می کنه و می دوه به سمتم با لبخند و شادی. خودش مساک میزنه و اگر چیزی از خمیر دندون خوشمزه باقی موند تف می کنه بیرون . نیکوی دو ساله من می تونه تمام درها رو باز کنه....

نیکوی دوساله من دوست داشتنی و خوشمزه هست.
 تولدت مبارک عسلم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 13 مرداد 1389  01:34 ب.ظ

مدت هاست که کلمه ازدواج رو یاد گرفته بود از داستانهای دخترکانی که می تونند آخر قصه ها با شاهزاده ها ازدواج کنند. حالا برای خودش یه نفر رو انتخاب کرده و همه اش درباره ازدواج با اون حرف می زنه. همه اش نقاشی اش رو می کشه. اون موقعی که گل دستش هست و یه دست دیگه اش توی دست پسرک شیرین زبونی هست. بعد که نقاشی ها ادامه پیدا می کنن می رسه به زوجی که دست تو دست هم دارند و توی شکم خودش هم یه نی نی می کشه.

می گم مامان جان این چیه ؟

_ نی نی ام هست دیگه

دیروز که از دست من ناراحت شده بود به من می گفت دیگه اجازه نمی دم که مامان بزرگ نی نی ام بشی.

 از شنیدن زخمی شدن دایی اینقدر قصه خورده و هی پیش من ناله کرده، بعد هم رفته یه نقاشی کشیده و آورده برای من، می گه این دایی هست. می گم این چیه روی پاش؟ می گه این هم زخمش هست دیگه !

از کنار مدرسه ای رد می شم، بهش می گم مامان وقتی کوچولو بود اینجا میومد مدرسه، یه عالمه خوشحال می شه که داره توی گذشته های من شریک می شه. از اینکه الان فیلم هایی رو میبینه که من اون موقع ها دوست داشتم خوشحال هست.

ازم می پرسه، مامان اینجا چرا بوی بد می ده؟ وقتی که بعضی خیابون ها یا کوچه ها رد میشیم. پاسخ روشنی براش ندارم.

با هم راهی شدیم به کلاسهای سفالگری، الان دیگه دستهای کوچکش جان می ده به خاک. گلدون که می سازه ، پر از گل می کنه تا یکی رو بده به بابایی و یکی رو نگه داره برای علی. قندون ها رو هم برای من درست می کنه.

نیکو هم بلایی شده برای خودش، هر نخود و لوبیایی که گیرش میاد می خواد بزاره زیر پاهاش تا قدش بلند بشه بلکه دستاش برسه به اون بالاها.

از پوشک گرفتنش داره خوب پیش می ره، راحت تر از خواهرش. اینقدر ذوق زد ه می شه و هی برای خودش دست می زنه، بعد هم میره عروسکش رو میاره تا اون هم پی پی کنه تا تشویقش کنه. اگه هم شلوارش رو خیس کنه خودش می بره می اندازه توی لباسشویی. دست و پا شکسته شروع کرده به حرف زدن و هر طوری شده منظورش رو می فهمونه.

حالا که قراره یک هفته نبینمش دلم براش از الان تنگ شده.

* امروزه روز آدم ها خیلی زود پیر می شن. مامان پیر شده، بابا پیر شده. چشمهای پر از اشکش رو که پنهان می کنه از من بهم میگه دفعه دیگه وقتی بیایی من دیگه نیستم. و من با خودم فکر می کنم انگار که دلم خیلی سنگی شده. انگار که توی خواب هستم که از کنار بعضی چیزها راحت رد می شم.  به دروغ گفتم "دلم می خواهد بروم " این دروغ را اخیرا آنقدر تکرار کرده ام که از قاطعیت آن خودم هم متقاعد می شم. تمام وجودم فریاد می زنه که غصه نخور عزیزم، حالا بنشین و تمام غصه هایت را برای من بگو، گوش می کنم  حتی اگر نتونم حلشون کنم،   سکوت دو نفره آدم رو به هم نزدیک می کنه، لازم نیست هر سکوتی را پر کرد از یاوه گویی هی بیهوده.

جوری دارم می رم که انگار هرگز وجود نداشتم. آنقدر خودم رو آماده رفتن کردم که انگار واقعا دلم می خواد برم. نه من هنوز خوابم. انگار نه انگار که این منم که دارم میرم. چطور با واقعیت خودم رو سازگار کنم؟ و دوباره سرازیر می شم به ناکجا آباد و ضوابط زندگی ام به هم می خورد. می گویم شاید همینجلست که باید بتوانم جلوی خودم را بگیرم! شاید هم نه! قلمرو حقیر من، هم کنج و کناره هاش پر از منه، من می خواد خوشبخت باشه، من می خواد تصرف کنه، من می خواد پولدار بشه، من برای خودش بهانه ای جالبی می چینه. رویایی می چینم در مقابل چشمانم، ماورای انتظاراتم و دیگر غصه خوردن معنایی ندارد، عاقلانه نیست.

به نقطه ای دورتر از خودم چشم میدوزم، در این مکان جدید هیچ رنگی نمی بینم. فقط صداها هستند که آشنایند ، دستهایی که گرمند و آغوشی که باز باید باشد.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 مرداد 1389
نظرات()   
   

باید چشمهات رو ببندی
توی دلت یه آرزو کنی ، نباید به کسی بگی وگرنه برآورده نمی شه
بعد نفس عمیق بکشی و فوت کنی...
اگر بتونی یک نفسه همه گل هاش رو فوت کنی آرزوت برآورده میشه. 

این روزها با دیدن هر باره قاصدک ها توی دلم یه آرزو می بنده و بعد یه نفس عمیق و هر دو فوت می کنیم

قاصدک قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گویند ،
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ، ولی آخر ایوای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آیا کجا رفتی آی ،
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جایی ، در اجاقی ؟
طمع شعله نمی بندم
خردک شوری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 15 فروردین 1389  12:23 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

توی سالن صندلی ها رو گذاشتم زیر میز. میز کوچیک وسط سالن روی میز  بزرگ هست. آخر هفته که میشه صندلی کوچیک تیناب رو هم توی حمام پنهان میکنم. اینها همه اش به خاطر دستای کنجکاوی هست که میخوان برن روی میز، بتونند به دستگیره های در برسند و بازشون کنند. 
نیکو رو می بینم که بوبو (یه خرسی که بزرگتر از خودش هست) رو به دنبال خودش توی راهرو می کشه بعد از یک دقیقه که بر می گردم می بینم که خرسی رو گذاشته زیر پاهاش تا دستاش رو برسونه به دستگیره در حمام، نتیجه این می شه که خرسی رو قایم می کنم. بعد از مدتی می بینم ای بابا در آشپزخونه باز هست و یه خرس دیگه جلوی در 
تیناب داد می زنه مامان، بیا ببین این آتیش پاره رو!!  جعبه اسباب بازی این دفعه پیدا کرده برای بلند شدن. خوشم میاد که پشتکار زیادی داره و از رو نمیره 


  • آخرین ویرایش:شنبه 21 فروردین 1389
نظرات()   
   
دوشنبه 9 فروردین 1389  12:54 ق.ظ

تمام عشقم می شود خلاصه توی نگاهت، چشمهای چهار ساله ات، عطر تنت که بوی بهار میدهد.

با ذوق که کادو هاش رو باز می کنه، با دیدن هر کدومشون می گه این همون چیزی هست که می خواستم.
 بهش میگم عزیزکم... 
نگاهم که می کنه 
می گم دخترکم تولدت مبارک
می گه تولد تو هم مبارک

میگم گلم تولد من که نیست، تولد توئه. 
می گه خوب هر وقت تولدت شد، تولدت مبارک

و بعد، هر دو می افتن به جان اسباب بازیها، این بکش آن بکش، می دانم که بعد از چند روز عادی مشود دوباره


به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی میعلاج کی کنمت آخرالدواء الکی
ذخیره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهارکه می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهومنه ز دست پیاله چه می‌کنی هی هی
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی دادز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داری میراث خوارگان کفر استبه قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاندمجو ز سفله مروت که شیه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنه الماویکه هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاستبده به شادی روح و روان حاتم طی
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظپیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 10 فروردین 1389
نظرات()   
   
دوشنبه 24 اسفند 1388  03:34 ب.ظ

نیکو تنبه شده، داره گریه می کنه. تیناب میره کنارش بهش میگه، گریه نکن عزیزم، مامان بعضی وقتا بدجنس میشه 
میگم چی چی داری بهش می گی 
میگه دارم دلداریش میدم 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 اسفند 1388
نظرات()   
   
جمعه 21 اسفند 1388  05:30 ب.ظ

این روزهام شده تلاشهایی که دارم می کنم برای اینکه اسفنج نباشم. اسفنج بودن این ماههای اخیر لبخند رو ازم گرفته، بدون اینکه خودم متوجه شده باشم شده بودم اسفنج. همه این دست و پا زدن ها برای اینکه تو بتونی سیب رو ببینی.
یک لبخند الکی تحویلش میدهم. به من میگوید: من 50 سال دارم. ترجمه اش می کنم، برو کشکت و بساب، نمی تونی من و گول بزنی.
_به دخترک نگاه کن. به خودت بگو برای اینکه او سیب را ببیند و من توی دلم یک سوال هست که جوابش میشود مادر بودن. بودنش رهایم میکند بین زمین و هوا. 
 دارم خانه تکانی می کنم. می خوام هر چیزی رو بگذارم سر جایش. یه چیزهایی را هم باید دور ریخت. تخم مرغ ها را هم با هم رنگ می کنیم. یک روز چهارشنبه وقتی که نیکو خانه نباشد. 

دوستتون دارم، خیلی زیاد. بوی نی نی بودنتون داره می ره. و جاش رو بوی کنجکاوی ها همه جا رو پر کرده.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 تیر 1389
نظرات()   
   
سه شنبه 18 اسفند 1388  04:23 ق.ظ

انگار که قلبم سوار چرخ و فلک شده باشه. یهو می ره بالا، یهو هورتی میاد پایین. خیالاتی شدم صدای پا میاد، انگار که یه کلیدی داره توی در می چرخه . دارم سرنوشت می گردم برای خودم، میرم توی قصه ی زن همسایه یا اینکه خودم رو میزارم جای بازیگر آخرین فیلمی که دیدم یا اینکه ... و تمام اینها یه نقطه مشترک دارند. اشک.
جلوی آینه تلاش می کنم که بخندم از اون مدلهایی که تا بناگوش بره ولی نه فایده ای نداره. آآآخ از اون مدل هایی که انگار دیگه قلبت نمیتپه. آآآه از اون مدل هایی که انگار آخرین بازدمه
چشم تینابم می افته به کامپیوتر. مامان این آدما چرا دارن با هم دعوا می کنند؟ می گم دخترکم توضیح هم بدم متوجه نمیشی.
دوباره نگاه میکنه، ازم میپرسه، اینجا خونه باباست؟ 
بهش می گم آره عزیزم، خونه بابا، خونه مامان، خونه ما

* قلکش پر شده، حالا قراره بازش کنیم و ببینیم کدوم یکی از اون چیزهایی رو که توی لیستش نوشته رو میتونه بخره. یاد بگیره که برای خودش هم کادو تولد بخره

*از دستش عصبانی بودم. با ناراحتی و عصبانیت سرش داد زدم. همونطوری که رو به روش ایستادم بهم میگه با من اینجوری حرف نزن. و من فکر می کنم که چقدر دوست دارم که بتونه با قاطعیت از خودش دفاع کنه و بهت یادآوری کنه مراقب باش


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 مرداد 1389
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 اسفند 1388  04:00 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

بچه ها تماشا می کنند و بعد نظراتشون رو می گن. 

یکی از دوستانم توی یک انجمن سینمایی کار می کنه، یکی از کارهای اصلیشون  نمایش فیلم در فضای باز هست و یکی دیگه از دغدغه هاشون کار با بجه هاست. بار ها و بارها فیلم های ایرانی رو نشون دادند. گاهی احساس می کنم اطلاعات سینماییش (ایرانی) از من بیشتر هست. این ویدئویی که از یکی از گروه های بحثشون گرفتند برام جالب بود. بعضی هاشون که مثل متخصص نظر می دن... نوش جان فرانسوی دان ها 





  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 اسفند 1388
نظرات()   
   
چهارشنبه 21 بهمن 1388  09:43 ب.ظ

انگار که قلبم سوار چرخ و فلک شده باشه. یهو می ره بالا، یهو هورتی میاد پایین. خیالاتی شدم صدای پا میاد، انگار که یه کلیدی داره توی در می چرخه . دارم سرنوشت می گردم برای خودم، میرم توی قصه ی زن همسایه یا اینکه خودم رو میزارم جای بازیگر آخرین فیلمی که دیدم یا اینکه ... و تمام اینها یه نقطه مشترک دارند. اشک.
جلوی آینه تلاش می کنم که بخندم از اون مدلهایی که تا بناگوش بره ولی نه فایده ای نداره. آآآخ از اون مدل هایی که انگار دیگه قلبت نمیتپه. آآآه از اون مدل هایی که انگار آخرین بازدمه
چشم تینابم می افته به کامپیوتر. مامان این آدما چرا دارن با هم دعوا می کنند؟ می گم دخترکم توضیح هم بدم متوجه نمیشی.
دوباره نگاه میکنه، ازم میپرسه، اینجا خونه باباست؟ 
بهش می گم آره عزیزم، خونه بابا، خونه مامان، خونه ما

* قلکش پر شده، حالا قراره بازش کنیم و ببینیم کدوم یکی از اون چیزهایی رو که توی لیستش نوشته رو میتونه بخره. یاد بگیره که برای خودش هم کادو تولد بخره
*

مادرم هرگز بهم نگفت که دوستم داره، البته با کارهاش ، حرفهاش ، اشکهاش می شه عشقش رو حس کرد


 
می خوام بارم رو جایی بزارم زمین که از زنجیر خبری نباشه
نمی خوام بچه هام حال و هوای امروز من رو هیچوقت تجربه کنند.
خیلی حال دربه دری هست
شاید بهتر باشه که از الان یه خاک پیدا کنند
یه هوا برای نفس کشیدن و بزرگ شدن و غصه نخوردن
و با اشکهاشون پهنای صورتشون رو فرش نکردن


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 مرداد 1389
نظرات()   
   
یکشنبه 18 بهمن 1388  04:34 ب.ظ

تیناب با یه لبخند ملس حرفاش رو میزنه و وقتی که جمله اش را با ها؟ تموم می کنه یه چشمک هم میزنه. 
می خواد برام داستان فیلمی رو که تماشا کرده تعریف کنه، شروع می کنه، یکی بود یکی نبود، یه دفعه می گه نه نه (انگار که یه جای کار درست نیست) بعد می گه اول تبلیغات  . برای همین چیزاست که با تبلیغات حداقل تو برنامه بچه ها خوشم نمیاد. 

نیکو عشق بسیار شدیدی به کتاب پیدا کرده، اینقدری که حاضر هست خرگوشکش رو که همه جا باهاش هست رها کنه. صبح ها همین که پاش می رسه به زمین میره سراغ کتاب ها، میاره و بعد خودش رو توی بغلم که جا می کنه بهم می گه دوباره (آنکو) ، اولی که تموم می شه باز می ره یکی دیگه میاره و وقتی موقع رفتن به مهد میشه خرگوشکش رو می ندازه زمین و محکم می چسبه به کتاب. و تا عکس یه جونور چهار پا می بینه شروع می کنه به مااااا کردن. دو روز پیش که فیلم قلعه حیوانات رو می دیدیم از اول تا آخرش می گفت مااااااااااااااااا، اوووو، ددد 
*این هم لینکش، فیلم کاملش روی یوتیوب هست. تاریخ تکرار مکررات


پ.ن. بودنت آنقدر بدیهی می شود که نمی دانم نبودنت را چگونه تنفس کنم.


  • آخرین ویرایش:شنبه 24 بهمن 1388
نظرات()   
   
سه شنبه 6 بهمن 1388  07:17 ب.ظ

هیجان پر کردن اولین قلک با عث می شه که تمام سکه هایی رو که می بینه به یاد خوک صورتی شکمو بیافته که همه اش پول می خوره. حالا قراره وقتی که پر شد با هاش یه خونه بخره، یه خونه خیلی بزرگ  که خوب می دونم معنی این خونه بزرگ یعنی جایی که بتونه موقع قایم باشک بازی، اینقدر خوب قایم بشه که هیچ کسی نتونه پیداش بکنه و البته خونه بزرگ یعنی  جایی که هر چهارتامون توش جا بشیم
از دیشب که دایناسورش از تخم در اومده درست مثل یه نی نی مراقبش هست. جیبهاش پر از سنگ هست. عادل دستکشش رو پاره کرده برای همین هست که باهاش دیگه دوست نیست ولی کلوئه که طرفداریش رو کرده بیشتر از قبل توی دلش جا شده. 
کتاب آشپزی رو آورده تا با هم نون بپزیم. انتخاب می کنه، شروع می کنیم ولی موقعه خواب که می شه هم تیناب و هم خمیر باید استراحت کنند. یکی باید بزرگ بشه ، اون یکی هم باید پف کنه. 
نیکو تا کلمه خداحافظ رو میشنوه دستش رو به معنی خداحافظ تکون میده و بعد با دستاش بوس می فرسته. از گاز گرفتن دستهای باباش خیلی خوشش اومده 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 بهمن 1388
نظرات()   
   
چهارشنبه 30 دی 1388  07:09 ب.ظ

یکی از کارهایی که توی فرانسه خیلی مد هست، اعتصاب ها هستند که دیگه شدند جزئی از فرهنگ فرانسوی ها. خوبی و بدیش رو کاری ندارم ولی نکته ای که جالب می شه این هست که از همون کودکی بچه ها این رو یاد می گیرند. وقتی که باید به دخترکم توضیح بدم که چرا مدرسه نمیره!! اعتراف می کنم که گاهی پیچیده هست که توضیح بدم چرا مربی ها خوشحال نیستند از شرایط کاریشون.
نتیجه این میشه که عروسک هاش رو میزاره توی اتاقش ، دست هاش رو قفل میکنه به هم، ابرو ها رو هم به هم گره میزنه. بهش می گم چی شده؟ می گه گرپ (همون گقو، یعنی اعتصاب) کردم، خوشحال نیستم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 بهمن 1388
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 دی 1388  01:57 ب.ظ

دستهایم را توی باغ می کارم. کوله بارم را بر دوش می کشم و به ناکجا آباد سفر می کنم. دل تنگ را چه چاره کنم که  غمهایش را در گوش مردمان زمزمه می کند و چشمهایش که از من می گریزند و در هیایوی شهر گم می شوند.  از یاد نبرم که زندگی خاکستری است. بعضی وقت ها کمرنگ و گاهی پر رنگ. جعبه مداد رنگی سی و شش رنگم را می خواهم، کمی هم آبرنگ، و یک قلمو از نوع جادویی و یک عالمه رنگ آبی آسمانی.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

* تیناب مثلا تو اتاقش خوابیده، نیکو هم که خواب بوده بیدار شده. تیناب شروع می کنه به صدا زدن خواهرش، من اینجااام. و وقتی که نیکو که اون هم سرش رو از تختش بیرون آورده شروع می کنه با واژه هایی که برای خودش معنی دارند (بی یه، آآآآآآ، ژوه، نونو،) جوابش رو می ده من تو این میون از خنده دارم قش می کنم. آروم میشه، گوشاش رو تیز می کنه و همینکه تیناب صدا می کنه این هم از این ور جواب میده. درست مثل کشاورزهای سر مزرعه ها 

* تازگی ها یه واژه به دنیای واژه هاش اضافه شده، ترس. من که در وحشتناک ترین شرایط هم ترسم رو کنترل می کنم که این حس رو بهشون منتقل نکنم ، یاد اینکه از تاریکی چقدر وحشت داشتم، یاد اینکه دیدن یه فیلم ترسناک تا سالها وقتی به یادش می افتادم نمیزاشت درست بخوابم، از لولو.
با شنیدن جمله، من می ترسم، یک لحظه جا می خورم. به خودم می گم من که همچین چیزی بهش یاد ندادم آخه می فهمم یه چیزایی هست که نمیشه کنترل کرد. دیر یا زود میان. مهم این هست که بشه شناختشون، باهاشون کنار اومد و برشون غلبه کرد.

* تری بهم میگه که تیناب خیلی خانم شده، تقریبا دو سه ماهی هست که دیگه مثل قبل نیست که یه جا بند نمیشد،  الان می شه کلی باهاش صحبت کرد، درست مثل بزرگترها!! فکر که می کنم می بینم درست سه ماه هست که مدرسه رو شروع کرده. با تری میره سینما. فکر می کردم براش خیلی سخت باشه که یک ساعت و نیم یه جا بشینه ولی وقتی بر می گرده نتیجه خیلی خیلی رضایت بخش هست.

* خیلی دلم می خواست می دونستم دوست براش چه معنی داره، هر دفعه که از مدرسه میاد می خواد یکی از دوستاش رو دعوت کنه، تا یک هفته، بعد هفته دیگه می گه دیگه باهاش دوست نیستم، یه دوست دیگه پیدا کرده. یا از دست کسی عصبانی هست.

* کاکا بودن ، این اولین فشی هست که یاد گرفته بود. بالاخره این هم جزو چیزهایی هست که همه یاد می گیرن از پارسال توی مهد شروع شد. یک سال ادامه داشت. هر از گاهی می گفت ولی مثل اینکه توی مدرسه بهشون حالی کردن که اصلا اصلا اصلا حرف قشنگی نیست. حالا دیگه جالب تر شده... می گه:
من دیگه کاکا بودن نمیگم، کاکا بودن حرف خیلی زشتیه، بچه های بد می گن کاکابودن ، من باادب هستم و کاکا بودن نمی گم و .... همینطوری تو این عرائضش هزار بار این رو  تکرار می کنه

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه /  صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم  /  هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی / وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

 ای لولی بربط زن تو مست تری یا من / ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

 از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد / وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم / گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان / نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

 نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 من بی دل و دستارم در خانه خمارم  من /  یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

 تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می / زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

مولوی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 دی 1388
نظرات()   
   
یکشنبه 13 دی 1388  02:53 ب.ظ

امروز روز آخر تعطیلات هست. وای که چقدر نفس گیر بودند. دو تا وروجکی که در حال ریخت و پاش هستند و بدو بدو. گاهی هم اون وسط ها داد و بیداد. تیناب که هیچ جوری نمی خواست اسباب بازی های جدیدش رو به خواهرش قرض بده اندازه دوروز جمع کردن خونه دارم فقط. هوا حسابی یخ شده، اینقدری که اصلا دلم نمی خواد پا از خونه بیرون بزارم. این مدت فرصتی شد که با هم بریم بیرون، و با هم کودکی کنیم. نیکو که خیلی در جریان نبود،  خرگوشکش رو توی بغل می گرفت و زل زل ما رو نگاه می کرد. از اینکه فردا میره مدرسه خیلی خوشحاله ، من هم همینطور


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 دی 1388
نظرات()   
   
شنبه 5 دی 1388  05:23 ق.ظ

بالاخره امروز اومد.
مدت ها بود که چشم به راه کسی بود که قراره بود براش یه عالمه کادو بیاره. سوال های جور و واجور هر روزش درباره پاپا نوئل امروز تمام شد. بعضی از خیالات خیلی به دل می چسبند. اینکه یه پاپا نوئلی هست که لیست اسباب بازیهایی که دوست داری رو براش بفرستی و بعد بی صبرانه منتظرش باشی، هر روز یه شکلات از تقویمت بخوری و خوشحال باشی که دیگه چیزی نمونده. اینکه قراره از قطب شمال بیاد، وقتی که همه خوابند و آروم و پاورچین هدیه هات رو بزار کنار درخت و بعد بره تا هدیه ها رو بین همه پخش کنه.
نمی دونم چطوری این دخترونه و پسرونه بودن داره توی ذهنش جا میگیره. با اینکه تو خاله بازیها سعی می کنم که بابا همه اش جلوی تلوزیو نباشه در حالی که مامان داره آشپزی می کنه. پسر خونه رو میزاریم ظرف بشوره. میزش رو مک کویی بگیرم ولی امین توی مدرسه بهش فهمونده که اسپیدر من مال پسرهاست. بهش میگم که اگر امین شارلوت توت فرنگی رو دوست داره هیچ اشکالی نداره می تونه بزاره تو لیست کادوهاش. ولی نه، توی ذهنش دورا و کتی و ... دخترونه هستند
تینابم دلش تنگت شده. کنارش میشینم تا چشمهاش رو ببنده و من براش از رنگها بگم و طعم ها از آدم ها و اسمها،
دندون در آوردن نیکو هم برنامه ای شده برای خودش، هر بار دو ماه طول میکشه ، سرفه ها ، دل پیچه ها تا اینکه دو تاشون دربیان. شروع کرده به حرف زدن. وقتی بهش میگم بس، صورتش و می چسبونه بهم و دستاش رو برای خداحافظی در تمام جهات می گردونه. انگشت اشاره اش رو بلند می کنه و می گه اونجا. به دم گربه ها علاقه عجیبی پیدا کرده.

* میگه مامان یکی از حلقه هات رو میدی به من! این دفعه به جای اینکه بگم نه ازش می پرسم می دونی چرا سه تا حلقه دارم؟ نشونش می دم، یکی بابایی، یکی تیناب و یکی هم نیکو. حالا فهمیدی گلم؟ دستش رو می زاره روشون و می گه بابایی، تیناب، نیکو! واو و میپره هوا
حالا که دلیلش براش روشن شد وسوسه داشتن حلقه رهاش می کنه دیگه

پیدا کردن یک عکس دو نفری مرتب از جوجه ها ی کوچیکم خیلی سخت شده. توی یکیش سر تیناب نیست، تو یکیش نیکو پشت به دوربین. تو یکی دارن داد می زنن. تو یکی فقط پاهاشون افتاده. یکی دیگه ...
شاید برای همین هست که این عکس رو دوست دارم یه عالمه


 * بوی طالبی یعنی کسی برای حرف زدن، اسمی برای صدا کردن، آغوشی برای آرامیدن ...


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 2 آذر 1388  03:58 ب.ظ

دستشویی که داره با هم می دویم به سمت دستشویی. و همینجاست که یه عالمه با هم صحبت می کنیم درست مثل آدم بزرگا

میگه مامان پسرها مثل دخترها نیستند اونا یه مار دارند 

فردا عصر که می رم مدرسه دنبالش کمک مربیش شروع می کنه تعریف می کنه که دخترتون می گه ... هنوز تموم نشده که از خنده هام می فهمه که من در  جریانم. هفته بعدش هم برای آندره تعریف می کنه

و الان ... ظاهرا فراموش کرده. البته گفتم ظاهرا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7