تبلیغات
ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که خواهرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تا ساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری ، حتی از کیف کلاس اولم.
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چقدر تنها ماندیم..
درست یادم نمیاد که از کی شروع کردم به حذف کردن خودم ولی الان میدونم که اینقدر این کار رو انجام دادم که دیگه خودم وجود ندارم. وجود من فقط در وجود چند نفر معنی پیدا می کنه یا می کرد. تازه فهمیدم که این خیلی بد هست. چون اگر اونا وجود نداشته باشند خودت هم از دست میری و
یادم رفته بود که دندانهای شیری یک روزی می افتند، خیلی چیزهای دیگر را هم فراموش کرده ام. دندان دخترک لق شد، شاد بود از بزرگ شدنش، بعد از چند روز مراقبت و سوپ خوردن، دیشب با گاز زدن به بلال افتاد، هر چه گشتیم پیدا نشد. ولی پیدا نشدن دندان مانع از پیدا کردن پول زیر بالش نبود. چقدر شاد بود که آقا موشه برایش چهار تا سکه آورده بود.
پیراهن سفید رو تن می کنم تا باشی برای تولد کنار دخترکم که شیرین زبان شده. زیاد نمی داند چه اتفاقی دارد میافتد ولی میگویم برایت نازنینم سه ساله شدی. سه مثل سه
من دنده راست رو ترجیح میدم.
عمه داره پوشک آریان رو عوض می کنه. تیناب آروم میاد پیش من .


این هم شامل همان دروغ هایی بود که باید به ما می گفتند تا خدای نکرده بیحیا نشیم 
چقدر دلم می خواست اون قدیما که من می ترسیدم از تاریکی، یا یه سایه کوچیک یا یه صدا. یکی به من می گفت نه عزیزم لولو وجود نداره. البته نمی دونم که باور می کردم یا نه. اینقدر این موجودی که هیچ وقت ندیده بودمش ترسناک بود که از فکر دیدنش عرق سرد روی تنم می نشست.
مدت هاست که کلمه ازدواج رو یاد گرفته بود از داستانهای دخترکانی که می تونند آخر قصه ها با شاهزاده ها ازدواج کنند. حالا برای خودش یه نفر رو انتخاب کرده و همه اش درباره ازدواج با اون حرف می زنه. همه اش نقاشی اش رو می کشه. اون موقعی که گل دستش هست و یه دست دیگه اش توی دست پسرک شیرین زبونی هست. بعد که نقاشی ها ادامه پیدا می کنن می رسه به زوجی که دست تو دست هم دارند و توی شکم خودش هم یه نی نی می کشه. می گم مامان جان این چیه ؟ _ نی نی ام هست دیگه دیروز که از دست من ناراحت شده بود به من می گفت دیگه اجازه نمی دم که مامان بزرگ نی نی ام بشی. از شنیدن زخمی شدن دایی اینقدر قصه خورده و هی پیش من ناله کرده، بعد هم رفته یه نقاشی کشیده و آورده برای من، می گه این دایی هست. می گم این چیه روی پاش؟ می گه این هم زخمش هست دیگه ! از کنار مدرسه ای رد می شم، بهش می گم مامان وقتی کوچولو بود اینجا میومد مدرسه، یه عالمه خوشحال می شه که داره توی گذشته های من شریک می شه. از اینکه الان فیلم هایی رو میبینه که من اون موقع ها دوست داشتم خوشحال هست. ازم می پرسه، مامان اینجا چرا بوی بد می ده؟ وقتی که بعضی خیابون ها یا کوچه ها رد میشیم. پاسخ روشنی براش ندارم. با هم راهی شدیم به کلاسهای سفالگری، الان دیگه دستهای کوچکش جان می ده به خاک. گلدون که می سازه ، پر از گل می کنه تا یکی رو بده به بابایی و یکی رو نگه داره برای علی. قندون ها رو هم برای من درست می کنه. نیکو هم بلایی شده برای خودش، هر نخود و لوبیایی که گیرش میاد می خواد بزاره زیر پاهاش تا قدش بلند بشه بلکه دستاش برسه به اون بالاها. از پوشک گرفتنش داره خوب پیش می ره، راحت تر از خواهرش. اینقدر ذوق زد ه می شه و هی برای خودش دست می زنه، بعد هم میره عروسکش رو میاره تا اون هم پی پی کنه تا تشویقش کنه. اگه هم شلوارش رو خیس کنه خودش می بره می اندازه توی لباسشویی. دست و پا شکسته شروع کرده به حرف زدن و هر طوری شده منظورش رو می فهمونه. حالا که قراره یک هفته نبینمش دلم براش از الان تنگ شده. * امروزه روز آدم ها خیلی زود پیر می شن. مامان پیر شده، بابا پیر شده. چشمهای پر از اشکش رو که پنهان می کنه از من بهم میگه دفعه دیگه وقتی بیایی من دیگه نیستم. و من با خودم فکر می کنم انگار که دلم خیلی سنگی شده. انگار که توی خواب هستم که از کنار بعضی چیزها راحت رد می شم. به دروغ گفتم "دلم می خواهد بروم " این دروغ را اخیرا آنقدر تکرار کرده ام که از قاطعیت آن خودم هم متقاعد می شم. تمام وجودم فریاد می زنه که غصه نخور عزیزم، حالا بنشین و تمام غصه هایت را برای من بگو، گوش می کنم حتی اگر نتونم حلشون کنم، سکوت دو نفره آدم رو به هم نزدیک می کنه، لازم نیست هر سکوتی را پر کرد از یاوه گویی هی بیهوده. جوری دارم می رم که انگار هرگز وجود نداشتم. آنقدر خودم رو آماده رفتن کردم که انگار واقعا دلم می خواد برم. نه من هنوز خوابم. انگار نه انگار که این منم که دارم میرم. چطور با واقعیت خودم رو سازگار کنم؟ و دوباره سرازیر می شم به ناکجا آباد و ضوابط زندگی ام به هم می خورد. می گویم شاید همینجلست که باید بتوانم جلوی خودم را بگیرم! شاید هم نه! قلمرو حقیر من، هم کنج و کناره هاش پر از منه، من می خواد خوشبخت باشه، من می خواد تصرف کنه، من می خواد پولدار بشه، من برای خودش بهانه ای جالبی می چینه. رویایی می چینم در مقابل چشمانم، ماورای انتظاراتم و دیگر غصه خوردن معنایی ندارد، عاقلانه نیست. به نقطه ای دورتر از خودم چشم میدوزم، در این مکان جدید هیچ رنگی نمی بینم. فقط صداها هستند که آشنایند ، دستهایی که گرمند و آغوشی که باز باید باشد.
باید چشمهات رو ببندی

جعبه اسباب بازی این دفعه پیدا کرده برای بلند شدن. خوشم میاد که پشتکار زیادی داره و از رو نمیره 
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می علاج کی کنمت آخرالدواء الکی ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار که میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو منه ز دست پیاله چه میکنی هی هی شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی خزینه داری میراث خوارگان کفر است به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی زمانه هیچ نبخشد که بازنستاند مجو ز سفله مروت که شیه لا شی نوشتهاند بر ایوان جنه الماوی که هر که عشوه دنیی خرید وای به وی سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست بده به شادی روح و روان حاتم طی بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی
نیکو تنبه شده، داره گریه می کنه. تیناب میره کنارش بهش میگه، گریه نکن عزیزم، مامان بعضی وقتا بدجنس میشه 



. برای همین چیزاست که با تبلیغات حداقل تو برنامه بچه ها خوشم نمیاد. 
که خوب می دونم معنی این خونه بزرگ یعنی جایی که بتونه موقع قایم باشک بازی، اینقدر خوب قایم بشه که هیچ کسی نتونه پیداش بکنه و البته خونه بزرگ یعنی جایی که هر چهارتامون توش جا بشیم
نتیجه این میشه که عروسک هاش رو میزاره توی اتاقش ، دست هاش رو قفل میکنه به هم، ابرو ها رو هم به هم گره میزنه. بهش می گم چی شده؟ می گه گرپ (همون گقو، یعنی اعتصاب) کردم، خوشحال نیستم.
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم / هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی / وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من / ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد / وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم / گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان / نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم من / یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می / زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه مولوی
درست مثل کشاورزهای سر مزرعه ها
* تازگی ها یه واژه به دنیای واژه هاش اضافه شده، ترس. من که در وحشتناک ترین شرایط هم ترسم رو کنترل می کنم که این حس رو بهشون منتقل نکنم ، یاد اینکه از تاریکی چقدر وحشت داشتم، یاد اینکه دیدن یه فیلم ترسناک تا سالها وقتی به یادش می افتادم نمیزاشت درست بخوابم، از لولو.
با شنیدن جمله، من می ترسم، یک لحظه جا می خورم. به خودم می گم من که همچین چیزی بهش یاد ندادم آخه
می فهمم یه چیزایی هست که نمیشه کنترل کرد. دیر یا زود میان. مهم این هست که بشه شناختشون، باهاشون کنار اومد و برشون غلبه کرد.
* تری بهم میگه که تیناب خیلی خانم شده، تقریبا دو سه ماهی هست که دیگه مثل قبل نیست که یه جا بند نمیشد، الان می شه کلی باهاش صحبت کرد، درست مثل بزرگترها!! فکر که می کنم می بینم درست سه ماه هست که مدرسه رو شروع کرده. با تری میره سینما. فکر می کردم براش خیلی سخت باشه که یک ساعت و نیم یه جا بشینه ولی وقتی بر می گرده نتیجه خیلی خیلی رضایت بخش هست. 
* خیلی دلم می خواست می دونستم دوست براش چه معنی داره، هر دفعه که از مدرسه میاد می خواد یکی از دوستاش رو دعوت کنه، تا یک هفته، بعد هفته دیگه می گه دیگه باهاش دوست نیستم، یه دوست دیگه پیدا کرده. یا از دست کسی عصبانی هست.
* کاکا بودن
، این اولین فشی هست که یاد گرفته بود. بالاخره این هم جزو چیزهایی هست که همه یاد می گیرن
از پارسال توی مهد شروع شد. یک سال ادامه داشت. هر از گاهی می گفت ولی مثل اینکه توی مدرسه بهشون حالی کردن که اصلا اصلا اصلا حرف قشنگی نیست. حالا دیگه جالب تر شده... می گه:
من دیگه کاکا بودن نمیگم، کاکا بودن حرف خیلی زشتیه، بچه های بد می گن کاکابودن ، من باادب هستم و کاکا بودن نمی گم و .... همینطوری تو این عرائضش هزار بار این رو تکرار می کنه 
اندازه دوروز جمع کردن خونه دارم فقط. هوا حسابی یخ شده، اینقدری که اصلا دلم نمی خواد پا از خونه بیرون بزارم. این مدت فرصتی شد که با هم بریم بیرون، و با هم کودکی کنیم. نیکو که خیلی در جریان نبود، خرگوشکش رو توی بغل می گرفت و زل زل ما رو نگاه می کرد. از اینکه فردا میره مدرسه خیلی خوشحاله ، من هم همینطور
بالاخره امروز اومد.
نمی دونم چطوری این دخترونه و پسرونه بودن داره توی ذهنش جا میگیره. با اینکه تو خاله بازیها سعی می کنم که بابا همه اش جلوی تلوزیو نباشه در حالی که مامان داره آشپزی می کنه. پسر خونه رو میزاریم ظرف بشوره. میزش رو مک کویی بگیرم ولی امین توی مدرسه بهش فهمونده که اسپیدر من مال پسرهاست. بهش میگم که اگر امین شارلوت توت فرنگی رو دوست داره هیچ اشکالی نداره می تونه بزاره تو لیست کادوهاش. ولی نه، توی ذهنش دورا و کتی و ... دخترونه هستند
تینابم دلش تنگت شده. کنارش میشینم تا چشمهاش رو ببنده و من براش از رنگها بگم و طعم ها از آدم ها و اسمها،
دندون در آوردن نیکو هم برنامه ای شده برای خودش، هر بار دو ماه طول میکشه ، سرفه ها ، دل پیچه ها تا اینکه دو تاشون دربیان. شروع کرده به حرف زدن. وقتی بهش میگم بس، صورتش و می چسبونه بهم و دستاش رو برای خداحافظی در تمام جهات می گردونه. انگشت اشاره اش رو بلند می کنه و می گه اونجا. به دم گربه ها علاقه عجیبی پیدا کرده.
* میگه مامان یکی از حلقه هات رو میدی به من! این دفعه به جای اینکه بگم نه
ازش می پرسم می دونی چرا سه تا حلقه دارم؟ نشونش می دم، یکی بابایی، یکی
تیناب و یکی هم نیکو. حالا فهمیدی گلم؟ دستش رو می زاره روشون و می گه
بابایی، تیناب، نیکو! واو و میپره هوا
حالا که دلیلش براش روشن شد وسوسه داشتن حلقه رهاش می کنه دیگه
پیدا
کردن یک عکس دو نفری مرتب از جوجه ها ی کوچیکم خیلی سخت شده. توی یکیش سر
تیناب نیست، تو یکیش نیکو پشت به دوربین. تو یکی دارن داد می زنن. تو یکی
فقط پاهاشون افتاده. یکی دیگه ...
شاید برای همین هست که این عکس رو دوست دارم یه عالمه
* بوی طالبی یعنی کسی برای حرف زدن، اسمی برای صدا کردن، آغوشی برای آرامیدن ...
دستشویی که داره با هم می دویم به سمت دستشویی. و همینجاست که یه عالمه با هم صحبت می کنیم درست مثل آدم بزرگا میگه مامان پسرها مثل دخترها نیستند اونا یه مار دارند فردا عصر که می رم مدرسه دنبالش کمک مربیش شروع می کنه تعریف می کنه که دخترتون می گه ... هنوز تموم نشده که از خنده هام می فهمه که من در جریانم. هفته بعدش هم برای آندره تعریف می کنه و الان ... ظاهرا فراموش کرده. البته گفتم ظاهرا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخرین پست ها