تبلیغات
شنگول و منگول و حبه انگور
سه شنبه 6 بهمن 1388  06:17 ب.ظ

هیجان پر کردن اولین قلک با عث می شه که تمام سکه هایی رو که می بینه به یاد خوک صورتی شکمو بیافته که همه اش پول می خوره. حالا قراره وقتی که پر شد با هاش یه خونه بخره، یه خونه خیلی بزرگ  که خوب می دونم معنی این خونه بزرگ یعنی جایی که بتونه موقع قایم باشک بازی، اینقدر خوب قایم بشه که هیچ کسی نتونه پیداش بکنه و البته خونه بزرگ یعنی  جایی که هر چهارتامون توش جا بشیم
از دیشب که دایناسورش از تخم در اومده درست مثل یه نی نی مراقبش هست. جیبهاش پر از سنگ هست. عادل دستکشش رو پاره کرده برای همین هست که باهاش دیگه دوست نیست ولی کلوئه که طرفداریش رو کرده بیشتر از قبل توی دلش جا شده. 
کتاب آشپزی رو آورده تا با هم نون بپزیم. انتخاب می کنه، شروع می کنیم ولی موقعه خواب که می شه هم تیناب و هم خمیر باید استراحت کنند. یکی باید بزرگ بشه ، اون یکی هم باید پف کنه. 
نیکو تا کلمه خداحافظ رو میشنوه دستش رو به معنی خداحافظ تکون میده و بعد با دستاش بوس می فرسته. از گاز گرفتن دستهای باباش خیلی خوشش اومده 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 بهمن 1388
چهارشنبه 30 دی 1388  06:09 ب.ظ

یکی از کارهایی که توی فرانسه خیلی مد هست، اعتصاب ها هستند که دیگه شدند جزئی از فرهنگ فرانسوی ها. خوبی و بدیش رو کاری ندارم ولی نکته ای که جالب می شه این هست که از همون کودکی بچه ها این رو یاد می گیرند. وقتی که باید به دخترکم توضیح بدم که چرا مدرسه نمیره!! اعتراف می کنم که گاهی پیچیده هست که توضیح بدم چرا مربی ها خوشحال نیستند از شرایط کاریشون.
نتیجه این میشه که عروسک هاش رو میزاره توی اتاقش ، دست هاش رو قفل میکنه به هم، ابرو ها رو هم به هم گره میزنه. بهش می گم چی شده؟ می گه گرپ (همون گقو، یعنی اعتصاب) کردم، خوشحال نیستم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 بهمن 1388
پنجشنبه 24 دی 1388  12:57 ب.ظ

دستهایم را توی باغ می کارم. کوله بارم را بر دوش می کشم و به ناکجا آباد سفر می کنم. دل تنگ را چه چاره کنم که  غمهایش را در گوش مردمان زمزمه می کند و چشمهایش که از من می گریزند و در هیایوی شهر گم می شوند.  از یاد نبرم که زندگی خاکستری است. بعضی وقت ها کمرنگ و گاهی پر رنگ. جعبه مداد رنگی سی و شش رنگم را می خواهم، کمی هم آبرنگ، و یک قلمو از نوع جادویی و یک عالمه رنگ آبی آسمانی.


  • آخرین ویرایش:-

* تیناب مثلا تو اتاقش خوابیده، نیکو هم که خواب بوده بیدار شده. تیناب شروع می کنه به صدا زدن خواهرش، من اینجااام. و وقتی که نیکو که اون هم سرش رو از تختش بیرون آورده شروع می کنه با واژه هایی که برای خودش معنی دارند (بی یه، آآآآآآ، ژوه، نونو،) جوابش رو می ده من تو این میون از خنده دارم قش می کنم. آروم میشه، گوشاش رو تیز می کنه و همینکه تیناب صدا می کنه این هم از این ور جواب میده. درست مثل کشاورزهای سر مزرعه ها 

* تازگی ها یه واژه به دنیای واژه هاش اضافه شده، ترس. من که در وحشتناک ترین شرایط هم ترسم رو کنترل می کنم که این حس رو بهشون منتقل نکنم ، یاد اینکه از تاریکی چقدر وحشت داشتم، یاد اینکه دیدن یه فیلم ترسناک تا سالها وقتی به یادش می افتادم نمیزاشت درست بخوابم، از لولو.
با شنیدن جمله، من می ترسم، یک لحظه جا می خورم. به خودم می گم من که همچین چیزی بهش یاد ندادم آخه می فهمم یه چیزایی هست که نمیشه کنترل کرد. دیر یا زود میان. مهم این هست که بشه شناختشون، باهاشون کنار اومد و برشون غلبه کرد.

* تری بهم میگه که تیناب خیلی خانم شده، تقریبا دو سه ماهی هست که دیگه مثل قبل نیست که یه جا بند نمیشد،  الان می شه کلی باهاش صحبت کرد، درست مثل بزرگترها!! فکر که می کنم می بینم درست سه ماه هست که مدرسه رو شروع کرده. با تری میره سینما. فکر می کردم براش خیلی سخت باشه که یک ساعت و نیم یه جا بشینه ولی وقتی بر می گرده نتیجه خیلی خیلی رضایت بخش هست.

* خیلی دلم می خواست می دونستم دوست براش چه معنی داره، هر دفعه که از مدرسه میاد می خواد یکی از دوستاش رو دعوت کنه، تا یک هفته، بعد هفته دیگه می گه دیگه باهاش دوست نیستم، یه دوست دیگه پیدا کرده. یا از دست کسی عصبانی هست.

* کاکا بودن ، این اولین فشی هست که یاد گرفته بود. بالاخره این هم جزو چیزهایی هست که همه یاد می گیرن از پارسال توی مهد شروع شد. یک سال ادامه داشت. هر از گاهی می گفت ولی مثل اینکه توی مدرسه بهشون حالی کردن که اصلا اصلا اصلا حرف قشنگی نیست. حالا دیگه جالب تر شده... می گه:
من دیگه کاکا بودن نمیگم، کاکا بودن حرف خیلی زشتیه، بچه های بد می گن کاکابودن ، من باادب هستم و کاکا بودن نمی گم و .... همینطوری تو این عرائضش هزار بار این رو  تکرار می کنه

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه /  صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم  /  هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی / وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

 ای لولی بربط زن تو مست تری یا من / ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

 از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد / وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم / گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان / نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

 نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 من بی دل و دستارم در خانه خمارم  من /  یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

 تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می / زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

مولوی


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 22 دی 1388
یکشنبه 13 دی 1388  01:53 ب.ظ

امروز روز آخر تعطیلات هست. وای که چقدر نفس گیر بودند. دو تا وروجکی که در حال ریخت و پاش هستند و بدو بدو. گاهی هم اون وسط ها داد و بیداد. تیناب که هیچ جوری نمی خواست اسباب بازی های جدیدش رو به خواهرش قرض بده اندازه دوروز جمع کردن خونه دارم فقط. هوا حسابی یخ شده، اینقدری که اصلا دلم نمی خواد پا از خونه بیرون بزارم. این مدت فرصتی شد که با هم بریم بیرون، و با هم کودکی کنیم. نیکو که خیلی در جریان نبود،  خرگوشکش رو توی بغل می گرفت و زل زل ما رو نگاه می کرد. از اینکه فردا میره مدرسه خیلی خوشحاله ، من هم همینطور


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 13 دی 1388
شنبه 5 دی 1388  04:23 ق.ظ

بالاخره امروز اومد.
مدت ها بود که چشم به راه کسی بود که قراره بود براش یه عالمه کادو بیاره. سوال های جور و واجور هر روزش درباره پاپا نوئل امروز تمام شد. بعضی از خیالات خیلی به دل می چسبند. اینکه یه پاپا نوئلی هست که لیست اسباب بازیهایی که دوست داری رو براش بفرستی و بعد بی صبرانه منتظرش باشی، هر روز یه شکلات از تقویمت بخوری و خوشحال باشی که دیگه چیزی نمونده. اینکه قراره از قطب شمال بیاد، وقتی که همه خوابند و آروم و پاورچین هدیه هات رو بزار کنار درخت و بعد بره تا هدیه ها رو بین همه پخش کنه.
نمی دونم چطوری این دخترونه و پسرونه بودن داره توی ذهنش جا میگیره. با اینکه تو خاله بازیها سعی می کنم که بابا همه اش جلوی تلوزیو نباشه در حالی که مامان داره آشپزی می کنه. پسر خونه رو میزاریم ظرف بشوره. میزش رو مک کویی بگیرم ولی امین توی مدرسه بهش فهمونده که اسپیدر من مال پسرهاست. بهش میگم که اگر امین شارلوت توت فرنگی رو دوست داره هیچ اشکالی نداره می تونه بزاره تو لیست کادوهاش. ولی نه، توی ذهنش دورا و کتی و ... دخترونه هستند
تینابم دلش تنگت شده. کنارش میشینم تا چشمهاش رو ببنده و من براش از رنگها بگم و طعم ها از آدم ها و اسمها،
دندون در آوردن نیکو هم برنامه ای شده برای خودش، هر بار دو ماه طول میکشه ، سرفه ها ، دل پیچه ها تا اینکه دو تاشون دربیان. شروع کرده به حرف زدن. وقتی بهش میگم بس، صورتش و می چسبونه بهم و دستاش رو برای خداحافظی در تمام جهات می گردونه. انگشت اشاره اش رو بلند می کنه و می گه اونجا. به دم گربه ها علاقه عجیبی پیدا کرده.

* میگه مامان یکی از حلقه هات رو میدی به من! این دفعه به جای اینکه بگم نه ازش می پرسم می دونی چرا سه تا حلقه دارم؟ نشونش می دم، یکی بابایی، یکی تیناب و یکی هم نیکو. حالا فهمیدی گلم؟ دستش رو می زاره روشون و می گه بابایی، تیناب، نیکو! واو و میپره هوا
حالا که دلیلش براش روشن شد وسوسه داشتن حلقه رهاش می کنه دیگه

پیدا کردن یک عکس دو نفری مرتب از جوجه ها ی کوچیکم خیلی سخت شده. توی یکیش سر تیناب نیست، تو یکیش نیکو پشت به دوربین. تو یکی دارن داد می زنن. تو یکی فقط پاهاشون افتاده. یکی دیگه ...
شاید برای همین هست که این عکس رو دوست دارم یه عالمه


 * بوی طالبی یعنی کسی برای حرف زدن، اسمی برای صدا کردن، آغوشی برای آرامیدن ...


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1388
دوشنبه 2 آذر 1388  02:58 ب.ظ

دستشویی که داره با هم می دویم به سمت دستشویی. و همینجاست که یه عالمه با هم صحبت می کنیم درست مثل آدم بزرگا

میگه مامان پسرها مثل دخترها نیستند اونا یه مار دارند 

فردا عصر که می رم مدرسه دنبالش کمک مربیش شروع می کنه تعریف می کنه که دخترتون می گه ... هنوز تموم نشده که از خنده هام می فهمه که من در  جریانم. هفته بعدش هم برای آندره تعریف می کنه

و الان ... ظاهرا فراموش کرده. البته گفتم ظاهرا


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 2 آذر 1388  02:23 ق.ظ

دلم برای اون ظرف قهوه ای رنگی که پاییز و زمستون پر می شد از انار دونه شده تنگ شده. همونی که می نشستی ، انارها رو می بریدی و دو نصف که می کردی، برمی گردوندی و میزدی به پوستش تا سرازیر بشند توی پیاله ها. می گفتی دستاتونو سیاه نکنید. بعد شب که می شد یه قاشق و نمکدون. دونه های ترش و شیرین. گاهی هم که هوس آب انار می کردیم انار رو برمی داشتیم و حسابی لهش می کردیم اگر شانسمون می گرفت و نمی ترکید، آب انار ...


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 27 آبان 1388  12:05 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

روزهایم آشفته است و شب هایم آشفته تر و من این روزها شب و روزهای آشفته ام را به هم گره می زنم.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 27 آبان 1388
شنبه 9 آبان 1388  02:14 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

* پرنده، بالهاش رو باز می کنه و جوجه هاش رو زیر پرهای گرم و نرمش جا میده. نیکو خرسکش رو بغل گرفته، سرش رو میزاره روی پاهام. بازیشون شروع می شه، تیناب خودش رو جا می کنه. مامان منه، حالا نیکو و این بازی کودکانه با خنده های تیناب اوج می گیره.
* نیکو، وقتی بهش می گم چیزی بهم بده، شروع می کنه و یکی یکی هر چی که دم دستش باشه میده بهم و بعد برای خودش دست می زنه. خیلی خوب راه می ره دیگه، البته اگر پوست موز زیر پاش نیافته.

* وقتی که بوبو دار میشه. باید بخوابه تا اوفیش رو توی خوابش جا بزاره. یه فرشته ای که میاد و تمام دردها رو می گیره و میبره با خودش. موقع بیداری شاد هست از اینکه دیگه اوفی نداره.
* یه خورده بین خاله ها قاطی کرده، داره کلوچه می خوره می گه این رو مسی درست کرده! می گم نه خدیج درست کرده! می گی یعنی کدوم؟ یعنی مامان علی همینطوری سوال ها ادامه داره، یه دفعه می گه تو خیلی شانس داری! می گم چرا؟ دست هاش رو باز می کنه، میگه برای اینکه یه عالمه خواهر داری ولی من شانس ندارم، من فقط یه دونه خواهر دارم
*مامان من یه عکس می خوام، از همونی که پیراهن سفید تنت هست، یدونه بزرگش رو می خوام که بزاری توی اتاقم، همونی که بابا هم پیشت هست ولی پا نداره . همونی که من هنوز نبودم، همونی که می گفتی من دو تا دختر می خوام ... اینطوری همیشه تو پیشمی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 آبان 1388
پنجشنبه 7 آبان 1388  07:37 ب.ظ

این یک هفته تعطیلات فرصتی شد که از صبح تا شب با هم باشیم. سعی کردم براش برنامه های جالب بزارم که خیلی حوصله اش سر نره. یه جمله ای که از اول این هفته یه زره زیاد می شنیدم این بود: به بابا می گم!
حالا نه اینکه من بلایی سرش بیارماااا. مثلا می گفت من بیشتر گوجه می خوام. می گفتم نه. یا اینکه بدون اینکه حواسم باشه پاش و زیر گرفتم.
بعد که اینا زیاد شد، بهش گفتم دخترم نمی شه که هر اتفاقی که بین ما میافته رو برای بابا بگی. ظاهرا این حرف من رو خیلی خوب فهمیده. حالا جالب تر شده. تا یه چیزی می شه می گه: به بابا نمی گم، بین خودمون می مونه.
حالا امروز مجبور شدم یه جورایی توضیح بدم که این خوبه ولی نه خیلی زیاد. اگر جایی اتفاقی افتاد باید برای مامان یا بابا بگی ...
ظاهرا باید قبول کنم که بهتره که به بابا بگه


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 4 آبان 1388  10:54 ب.ظ

* مامان، یه دستمال بده، سیبیلم داره می سوزه.
* ازش می پرسم چه ترانه ای دوست داری بزارم برات؟ می گه گوش گوش! می گم یعنی کدوم؟ می گه "من آمده ام" (همون گوگوش)
* مشغول معلم بازیه، داره حاضر و غایب می کنه، دفترش رو نگاه می کنه و یکی یکی اسمها رو صدا میزنه، می رسه به شکیب. ظاهرا شکیب جواب نمی ده! می گه مگه زبون نداری!!
*وقتی که می ریم دنبال نیکو، سر راه یه تیکه چوب پیدا می کنه و حروف روی یک دیواری که کنار مهد هست رو یکی یکی نشون می ده. و باید مثال هم پیدا کنیم با هم
* برای اینکه تشویق بشه به حرف زدن و خوندن فارسی، شبا برای خوابش اگر کتاب فارسی انتخاب کنه دو تا قصه می گم، اگر فرانسوی باشه یکی. حالا می ره برای من کتابهای فرانسوی رو میاره می گه فارسی تعریف کن.
* بهش می گم اتاقت رو باید مرتب کنی وگرنه پاپا نوئل می گه تو اتاق تیناب جا نیست و امسال برات کادو نمیاره. می گه پاپا نوئل الان خوابه!
* مامان، چرا ماه داره ما رو دنبال می کنه؟



  • آخرین ویرایش:سه شنبه 5 آبان 1388
یکشنبه 3 آبان 1388  12:57 ق.ظ

پایان یک روز طولانی!

Image and video hosting by TinyPic" alt="" />


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 29 مهر 1388  10:50 ب.ظ

می دود، می دود، باران هم میزند و می زند. موهای سرش خیس شده. باران روی گونه هایش سر می خورد درست مثل اشک. ضربان قلبش تند می زند، خیلی تند. به نفس نفس افتاده است. دیگر اختیار پاهایش را ندارد. خودشان می دوند و می دانند که باید به کجا برسند. ترس و وحشت اما رهایش نمی کند. همه یک جا می شکند.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 29 مهر 1388
چهارشنبه 29 مهر 1388  09:48 ب.ظ

گوشواره های آبیت خیلی قشنگه، وقتی بزرگ بشم می دی به من! مامان، این کفشای پاشنه بلندت رو هم به من می دی؟ هر وقت که بزرگ شدم؟ من هم می تونم آرایش کنم؟ وقتی که اندازه تو بشم؟ عینکت رو به من قرض می دی اونوقت؟
مامان من هم که بزرگ شدم می تونم یه کامپیوتر داشته باشم مثل تو؟
هوراااا من می خوام بزرگ بشم ، اندازه تو
بزرگ که شدم تنهایی می رم جنگل.
بهش می گم چرا تنهایی، با هم میریم تا بیشتر خوش بگذره.
نه مامان ، آخه اون موقع بزرگ شدم و لازم نیست که دستم و بهت بدم

کودکی ام بیادم میاید که بر سر انگشتان پا تمام قدم را بلند می کردم، چانه ام را میرساندم به لب پنجره تا بتوانم بیرون از خانه را تماشا کنم. چقدر بیتاب این بودیم که قد بکشیم. چشم بستم و باز کردم یکهو دیدم که می توانم پله ها را دو تا یکی کنم.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 3 آبان 1388
پنجشنبه 26 شهریور 1388  12:28 ب.ظ

تیناب، صبح می رم کنارش، خودش رو کش می ده. بهش می گم پاشو بریم مدرسه. یه دفعه چشماش باز میشه و بلند میشه. می گه مدسه
خیلی وقته که منتظر این روز بود. اینقدر طولانی شده بود که انگار قصد رسیدن نداشت
می گم آره گلم باید آماده بشی، ثبحانه بخوری و بریم
و این روز اول مدسه که با لبخند و بیزو دستش رو از دستم رها می کنه
دوباره بر می گرده می پره بغلم، و می ره به سمت کلاسش
سرش رو پایین انداخته و با حرکت سرش حرف میزنه با معلمش

و بعد از ظهر یه عالمه حرف داره، از کلاس و مدرسه و ... تعریف کنه


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 8 مرداد 1388  02:16 ب.ظ

کودکی که می دود

می خندد

قهقه خنده میزند

می گرید و فریاد می کند

و پرنده هایی که می پرند و بال می زنند

عمو زنجیر باف، زنجیر من و بافتی ...

پشت کوه انداختی ...


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 14 تیر 1388  08:37 ب.ظ

گوشواره ها، گردنبد، انگشتر و ...

مامان

من می خوام ازدواج کنم

_ چشم و دلم روشن، حالا با کی

_ با پرنس زیبا

_ آها ، کجاست این پرنس؟

_ کنارم ، تو پرنس زیبای منی و من پرنسس تو

قرار میزاریم که با هم ازدواج کنیم

_ می خوام باهات برقصم

دست هم رو میگیریم می چرخیم و می رقصیم. یک دفعه دستم و رها می کنه

_ وای دیر شده من باید برگردم

و قبل از اینکه بتونم بگیرمش فرار می کنه ولی لنگ کفشش جا نمود چرا


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 14 تیر 1388
یکشنبه 17 خرداد 1388  12:40 ب.ظ

شروع می کنه به چرخیدن. دستهام رو میگیره، بیا برقصیم، بیا برقصیم

می چرخیم و می  رقصیم و هر دو مستیم


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 14 خرداد 1388  10:19 ق.ظ

گاهی روزها که تن خسته ام توان هم پا شدن با کودکی هایت را نداشت، می گفتمت آرام بگیر. ولی این روزها تن خسته تو توان کودکی نداشت و من فهمیدم که چقدر به حضورت، فریادهایت، شادیهایت، اعتراض ها و بهانه گرفتنهایت حتی، به سوالهایت، چرا چراهایت خو گرفته ام. امروز که خاله بازیهایت شروع شد، خانه پر شد از اسباب بازی، صدای آوازهایت که  طنین انداخت توی دلم قند آب می شد و چشم هایم برق میزد. اینها برای این بود که بدانی که دوست دارم قد یه دنیا، اندازه آغوشت

cocorico


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 14 خرداد 1388
جمعه 1 خرداد 1388  11:18 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: مامان سپنتا

مژه بده داریم میایم سراغت

دنیا بهت خندیده خوش به حالت

مژده بده عاشقتم همیشه

نگام نکن گر میگره نگاهت


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 مرداد 1388
جمعه 1 خرداد 1388  05:37 ب.ظ

 *مامان بزار برم روی بالکن

اگر سردم بشه کت می پوشم، اگر سرم گرمش بشه کلاهم رو میزارم

اگر  چشام گرمشون بشه عینک میزنم

بزار برم

*   پی پی های مصلحتی یعنی اینکه هر وقت که قرار باشه بخوابم هر ۵ دقیقه یه بار برم  پی پی

* نیکو از  پرتقالت به من هم میدی؟ مامان ببین گفت آره

 پ. ن. این روزها شدم درست مثل جودی آبوت، اون موقعی که بدو بدو میرفت تا ببینه از بابالنگ دراز براش نامه رسیده یا نه و شبیه اون روزهاش که صندوقش خالی بود 


  • آخرین ویرایش:جمعه 1 خرداد 1388
دوشنبه 14 اردیبهشت 1388  01:36 ب.ظ

صدای نیکو بیدارم می کنه، به ساعت نگاه می کنم  هنوز ۶ هم نشده، صبحانه اش رو که می خوره میزارم سر جاش و باز دوباره به خواب میرم، چشمهای سنگین رو نمی تونم باز کنم ولی میشنوم

مامااااان ، بیدار شو، روز شده

می خوام ببینم چیکار می کنه، کوتاه نمیاد، پتو رو بر میداره

مامااااان ، بیدار شو، روز شده

خنده ام رو به زور نگه می دارم، زیر چشمی نگاهش می کنم، میره پرده رو کنار میزنه

ببین روز شده

و من یاد مادرم می افتم که حتی روزهای تعطیل به هر ترفندی سعی می کرد خواب رو از چشمهای ما بشوره.

می خوام موهاش رو شونه بزننم که ماسه ها زیر دستم بیداد می کنند. دیروز هوای خوب و آفتاب و دریا حسابی خستش کرده بود. اینقدری که بدون شام خوابید چه برسه به حمام. بهانه ای میشه که دوباره شروع کنه و برای من تعریف کنه.

به مهد هم که میرسیم با آب و  تاب شروع میکنه به تعریف کردن. شادی توی صداش موج میزنه و من

شادم

این روزها فریادهای نیکو خبر از آمدن دندانهای تازه میدهند

:D


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 7 اردیبهشت 1388  01:54 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

coucou


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 15 فروردین 1388  06:10 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

امروز کارش با صندلی چرخ دارش شروع شد. دست های کنجکاوش به طرف هر چیزی حرکت می کنند. خوشحال هست ، از اینکه حرکت دار شده. ولی باز هیچی مزه آغوش مادر رو نمیده. هنوز هم از بوی خوش کودکیش دارم لذت میبرم یه جور بوی نی نی، بوی پاکی، عطر بیگناهی. سرم میزام روی شونه هاش، چشمهام رو میبندم و استنشاق و تلاش برای ضبط و حبس تمام این عطرها. و معلوم هست که تو هم لذت میبری


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 فروردین 1388

  ترانه تولدت را عاشقانه سر دادم و آمدنت را به  انتظار نشستیم  و سه سال گذشت، سه سال، از روزی که چشمهایت را به دنیای ما  و دنیای خودت گشودی. در کنارت مادری می آموزم و باز هم راهمان ادامه دارد.

و من دل گرو نهادم به عاشقانه های کودکیت، به عاشقانه های کودکیتان و به رقص های کودکانه مان

قد و بالایت را به نظاره می نشینم و انگشت به دهان می مانم از معجزه زمان و غرق در شادی می شوم از لذت آغوشت ، در بیشه نگاهت و تاب گیسوانت راه گم می کنم ، از بوییدنت مست مست، پشت دیوار سکوتت حضورت را می نگرم، و پر از شعر و ترانه ام من با تو و پروردگارم را به سپاس می نشینم.

dèja!!


  • آخرین ویرایش:جمعه 7 فروردین 1388
پنجشنبه 29 اسفند 1387  07:24 ب.ظ

یعنی چی؟؟؟ یعنی عیده؟؟ سال جدیده؟؟ فردا عیده؟؟


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 12 اسفند 1387  11:16 ب.ظ

اومده کنارم، می شینه پیشم می گه

_ مامان یادته باردار بودی؟؟

من :

- شکمت بزرگ بود !!!

من

_ نیکو تو دلت بود!!!

من ، آره عزیزم ، یادمه

_ من هم باردار بودم!

من

_ عروسکم تو دلم بود

من  

 


  • آخرین ویرایش:-

گفتمش    آهای    ماه پیشونی، آی ماه پیشانو      گفت: جون جونم، جون جونم آخ جون جونم

گفتمش بگو     غنچه گل کو؟ گفتش لبونم، جون جونم آخ جون جونم

گفتمش چرا     ماه پیشونی نامهربونی؟  گفت می خوام بسووو زونمت تا قدرم بدونی

گفتمش فدای غمزه ت گردم ، دلخوشم که تو رو نومزه د کردم

پیش پات می شینم دوزانو    آخ   ماه پیشانو  جان   ماه پیشانوووو

جون جونم آخ جون جونم ای جون جونم

* شکوفه هایی که روی درختان بادام نشستد زیبا هستند صباحی دیگر یک نردبان می خواهیم تا بادام ها را به پایین بیاوریم و بشکنیم و بعد نوبت گوجه های خوش طعم و آبدار که مزه نیکو را برای من خواهند آورد، که قرار بود با کمی شانس بچشمشان ولی تابستانم پر شد از طعمشان. و اندکی هم که بگذرد نوبت خوشه ها ی سیاه و زرد انگور و انجیرهای ته باغ که تینابی هستند برایم و البته گل های رزی که پیام عشق و محبت بودند. فردا خیلی نزدیک است.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 اسفند 1387
یکشنبه 11 اسفند 1387  12:08 ق.ظ

بعضی ها یک قطره آب از دستشون نمی چکه ولی فکر می کنند بقیه نوکرشون هستند. آن میشه، میپرسه کی می آیی؟ قبل از اینکه جواب بدم می گه سوغاتی می خوام، می گم بگو عزیزم چی دوست داری، چند خطی از چیزهایی که دوست داره می نویسه  . می گم یکی رو بگو چون با بچه ها نمی تونم بار زیادی بردارم، فقط یه ساک کوچیک دارم. میگه پولش رو می دم . می گم چه قیمتی باشه، می گه 5 یورو  . میگم با 5  یورو تو ایران هم نمی تونی بخری میگه فلان فامیلمون از تو حراجی برام خریده بود 3 یورو  .

پیش خودم فکر می کنم آدم باید یه ذره شعور داشته باشه تا به خودش بگه مگه یارو بیکاره که بره برای من در به در بگرده تا یه چیزی با 5 یورو پیدا کنه  تازه اضافه می کنه ببین من  اگه بخوام تو ایران بخرم ، می دونی که خیلی خوشگل هستند ها ولی فقط می خوام پز بدم که دوستم از فرانسه برام آورده  پزززز، واژه ای که یه خورده بد به گوشم می خوره و  نمی تونم بفهمم چه فایده ای براش خواهد داشت. راستی سایزم و داری؟ صبر کن عکسم و برات بفرستم تا ببینی چه مدلی بیشتر دوست دارم. حالا این آدم کسی هست که همیشه اکانت آف داره و فقط هر وقت که کار داره آن لاین می شه و وای که دستور ها و اوامر ریز و درشتش شروع می شه، دعوت نامه می خوام، برای دخترم پذیرش بگیر، ...  این قسمت که تموم می شه خیلی قشنگ به خودش اجازه می ده در مورد زندگی من قضاوت بکنه  سوال هایی رو می پرسه که حتی خواهر من به خودش اجازه نمی ده از من بپرسه. یعنی تو ذهن این انسان هیچ حریم خصوصی افراد ندارند.

شرمنده دیگه رسیده بود به خر خره


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 اسفند 1387
  • تعداد کل صفحات :6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6